.
#برش_کتاب📖
#بیست_سال_و_سه_روز 🔅
✨چهره سید مصطفی👱♂ جدی و لحنش جدی تر شد. نگاهی به چشمان آرام 👀پدر انداخت و گفت: «شاید جنگ🪖 حالاحالا ها تموم نشه؛ اما ممکنه من عوض بشم. هیچ تضمینی نیست که پنج سال دیگه، دو سال دیگه که درس🎓 من تموم شد، اون موقع هم همین آدم باشم.
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
. #معرفی_کتاب📚 #پوتین_قرمزها 🌾این کتاب شامل خاطراتی از مرتضی بشیری👱♂ بازجو و مدیرمسئول جنگ روانی
.
#برش_کتاب📚
#پوتین_قرمزها
چشم اسرا را بستم و در عقب وانت جا🛻 گرفتم. باد سردی میوزید 🌬و سرِ بی موی سرهنگ عراقی👨🦲 از سرما سرخ شده بود. کلاه کاموایی ام را از سر برداشتم و روی سر او کشیدم. سرش را به این طرف و آن طرف گرداند، کلاه را لمس کرد و با صدای بغض آلودی گفت: «شما دیگر چه مردمی هستید؟!» نمیدانستم بغضش از عذاب وجدان است یا میخواهد عواطفم را تحت تأثیر قرار دهد. جوابی ندادم و چشم دوختم به جاده🛣. صدای سوز گریهی سرهنگ را در میان زوزهی باد🌬 میشنیدم.
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
. #برش_کتاب📚 #پوتین_قرمزها چشم اسرا را بستم و در عقب وانت جا🛻 گرفتم. باد سردی میوزید 🌬و سرِ بی مو
.
#برش_کتاب📚
#پوتین_قرمزها
🌾آن روز، وقتی صلاح بازجویی میکرد، به دقت گوش دادم. تلاش میکردم از لهجهی غلیظ عربی عراقی چیزی بفهمم، که او مختصری از مطالب را برایم ترجمه کرد. من، که میخواستم اسیر را بشناسم🤔، با کنار هم قرار دادن حرفهای او چیزی دستگیرم نشد. آنجا فهمیدم که دریافت مختصری از مطالب به کارم نمیآید و برای فعالیت در زمینهی جنگ روانی جزئیات نقش مهمی دارد.
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
.
#برش_کتاب📚
#پوتین_قرمزها
🌾بعد از ظهر دلپذیر یکی از نخستین روزهای پاییز 🍂۱۳۹۳ بود که آقای «مرتضی سرهنگی»👱♂ مدیر مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری حوزه هنری 👨🎨پیشنهاد نگارش خاطرات مدیر جنگ روانی ایران و عراق، در سال های ۱۳۶۵ تا پایان جنگ، را به من دادند. جست و جوی کوتاهی درباره آقای«مرتضی بشیری» مرا به نگارش خاطرات وی مشتاق کرد. پس از اولین جلسه دیدار، مصاحبه ها🗣 پا گرفت و مدتی بعد پوتین قرمز ها متولد شد. مرتضی بشیری زبان طنازی دارد و لحن خوش مزاح بر کلام. او به دقت و سنجیده به سوال های بنده در مصاحبه پاسخ می داد و این جنس از حساسیت مرا در ثبت مستند نگاری یاری داد هر چند همین امر پژوهش را به گزینشی شدن خاطره کشاند و...
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
. #معرفی_کتاب📖 #قصه_ننه_علی👵 🌱قصه ننه علی روایتی از مادرانگی هایی متفاوت از زهرا همایونی، مادر شه
.
#برش_کتاب📖
#قصه_ننه_علی👵
🌱ماشین پلیس🚔 از کنارم رد شد و کمی جلوتر توقف کرد. دندهعقب گرفت و برگشت. مأمور پلیس نگاهی به من انداخت و گفت: «خانوم! چرا اینجا نشستی؟! پاشو برو خونهت؛ دیروقته!» سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من خونه ندارم، کجا برم؟!» از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد. کنارم ایستاد. از زمین بلند شدم. تمام تنم میلرزید؛ سرما تا مغز استخوانم رفته بود. ابرو در هم کشید و گفت: «یعنی چی خونه ندارم؟! بهت میگم این جا نشین!» دستانم را بردم زیر بغلم تا کمی گرم شوم، گفتم: «تا صبح هم بگی، جواب من همونه که شنیدی! من خونه ندارم. بچههام شهید شدن. شوهرم از خونه بیرونم کرده. از امشب خونهٔ من بهشت زهراست💔💔.» جا خورد😯، انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت. رفت سمت ماشین، کمی ایستاد، دوباره به طرفم برگشت...
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📖
#قصه_ننه_علی👵
🌱گفتم: «رجب! باز کن. شبه بی انصاف یه چادر بده سرم کنم زنجیر پشت در را انداخت و چراغ های خانه💡 را خاموش کرد پشت در نشستم از خجالت سرم را پایین می انداختم تا رهگذری صورتم را نبیند پیش خودم گفتم اینم عاقبت تو زهرا مردم با این سر و وضع ببیننت چه فکری می کنند؟!»
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
•◍🍽️⃟—•♡•°•࿐
#بُـــرِش_کِتاب
#خط_مقدم
*خـــــط.مـــــقـــدمــ💣*
👥 جلسه با محسن رضایی با حضور حسن آقا و حاجی زاده و سیدمجید و سیدمهدی و سیوندیان و چند نفر دیگر، فردای همان روز تشکیل شد. ⁉️ آقا محسن چند بار سئوال خود را تکرار کرد :
🤔 ـ شما مطمئنین که خودتون می تونین موشکو پرتاب کنین؟!
💪🏼 و هربار حسن آقا مطمئن تر از بار قبل پاسخ مثبت داد.
🤔 ـ به نظر من که حتی اگه شما بتونین موشک ها رو شلیک کنین بازم امید زیادی نیست . چرا که لیبیایی ها با این روندی که دارن ادامه می دن بعیده که دیگه به ما موشک بدن. چند تا از قبلی ها مونده؟
🤏🏼 ـ کمتر از 10 تا.
😉 آقا محسن باشوخی ادامه داد : « ـ مقدم! این بچه هایی که دور خودت جمع کردی از بهترین بچه های جنگن . من الان فرمانده گردان نیاز دارم . فرمانده تیپ نیاز دارم. اینا رو ولشون کن بیان!»
حسن آقا خنده ای کرد.😄
🧐 ـ این چه حرفیه آقا محسن؟ یعنی الان از یه فرمانده گردان کمتر دارن به جنگ خدمت می کنن؟ نه ما هرطور شده نمی ذاریم کار موشکی بخوابه...
[کتابِ.خوبْ.بخوانیم😋]
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
. #معرفی_کتاب📖 #مردی_با_آرزوهای_دوربرد🚀 🌖مستندنگاره هایی از زندگی شهید حسن تهرانی مقدم 🌖مردی با آرز
#برش_کتاب📖
#مردی_با_آرزوهای_دوربرد🚀
🌒بارها رفته بود خدمت آقا . ولی نه مثل خیلی ها با دست خالی و دل پر . می گفت : " پیش آقا با دست پر باید رفت ." صبر می کرد تا پروژه های مهمش نتیجه بدهد و بتواند پردازش هایش را ببرد و برای آقا ارائه کند . پشت بندش هم ایده های هایش را برای کارهای آینده بگوید . ایده هایی که همه " غیر ممکن " خوانده بودند را می برد خدمت آقا و " ممکن " برشان می گرداند . حالا شاید آقا شاخ و برگشان را می زد که توی قالب های موجود جا بشوند . ولی همیشه مشوقش بود برای ایده های عجیبی که عملی کردنشان مهارت حاج حسن بود . ولی این بار آقا آمده بود بالای سرش . برای یک رهبر ، سردار سپاه از دست دادن سخت است . حتی اگر آن سردار از آنهایی نباشد که درباره اش بگوید : " نشد حسن آقا به من قولی بدهد و انجامش ندهد " حتی اگر آن سردار از آنهایی نباشد که عکس بزرگ آقا روی دیوار خانه اش زده باشد و زیرش نوشته باشد : " من حاجتم شکفتن لبخند رهبر است . " و همه بدانند که راست ترین حرف دلش را نوشته است
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
.
#برش_کتاب📚
#شهاب_دین
💫وارد بازار شدند. زنان عرب که از روستاها و بادیه های اطراف نجف می آمدند، نان🥖 و کره 🧈و سرشیر را در سبدهای حصیری روی سرشان گذاشته بودند. بساط فروش شان را در کنار دکان ها پهن می کردند. هر چند دقیقه یک بار آشنایی شمس الدین را می دید و دست بر سینه سلام می داد. شهاب الدین پشت سر پدرش 🧓راه می رفت و به نغمه بلبل ها و کوکوی فاخته ها گوش می داد. بی بی👵 گفته بود پرنده ها ذکر می گویند. شهاب در پی کشف ذکر پرنده ها بود.
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📖
#خانم_کارکوب👵
🍀تسبیح📿 میان انگشتانم میچرخید و لبهایم میجنبید. صدای تلفن ☎️بلند شد. رؤیا گوشی📞 را برداشت. نگاهی به من کرد و گفت: «یه آقایی میگه برای تکمیل فرم یارانههاتون شب میآیم منزلتون.» با بیحالی گفتم: «بهش بگو بیاد.» شب از راه رسیده بود که زنگ در خانه به صدا در آمد. رؤیا دکمۀ آیفون را زد و بهطرف در ورودی رفت. صدای خانم همسایه 👩🦱را شنیدم که با رؤیا👩🦳 احوالپرسی میکرد. سرم را بهطرف در چرخاندم. خانم همسایه 👩🦱داخل آمد. با هیجان حرف میزد🗣 و ناگهان صدای همهمه در حیاط شنیدم. بلند شدم. حیاط پر از عکاس و فیلمبردار و محافظ شده بود. رؤیا ذوقزده و حوشحال جیغی کشید. به هولوولا افتاده بود. داخل آمد: «مامانی، آقا اومده. پاشو، آقا! آقا👨🦳 اومده.» بهسمت حیاط اشاره میکرد. نمیدانستم خودم را آماده کنم یا اطرافم را جمعوجور کنم. آقا داخل حیاط آمده بود. چادر به سر کشیدم و در بالای پله ورودی خانه ایستادم. از هیجان تمام تنم به رعشه افتاده بود، با صدایی که گریه و خنده🥹 قاطی بود، رو به آقا کردم: «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم، چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.»
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
. #معرفی_کتاب📖 #خانم_کارکوب👵 🌻روایت زندگی مادر شهیدان کارکوبزاده 🍀خاطرات زنی است که با آغاز جنگ ت
.
#برش_کتاب📖
#خانم_کارکوب👵
🍀«به بیابان برهوت و بیانتها نگاه میکردم. به ظاهر به بیرون نگاه میکردم؛ اما در افکارم غرق بودم. قطار 🚞دل صحرا را میشکافت و پیش میرفت. نگاهی به دخترها👩🦰 کردم. ماتم 🥺گرفته بودند و هیچ کدام حرف نمیزدند. بالاخره بغض پروین شکست و صدای گریهاش بلند شد. نگاهم میکرد و اشک 😭میریخت. نگران با لحن اعتراضآمیزی که مهربانی در آن موج میزد، گفتم: «دختر بگو چی شده که یه ریز گریه میکنی. بگو چی شده ... .»
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب📖
#دوبنده_خاکی😇
🌿زخم سر زانویم دهان باز کرده بود😰 و خون با شتاب به بیرون شتک میزد. روی گونه راستم هم خون داغ 🩸از بالا تا پایین شره کرده بود و از زیر گلویم چکه چکه روی موزاییک های کف دست شویی می ریخت نمی خواستم سرم را بلند کنم تا مبادا کسی چشم های قرمزم را ببیند.
🌿ناگهان صدای بم🗣 مردانه ای که شبیه گوینده های رادیو بـود با فریادش مرا به خودم آورد: «داش داوود 🧔♂بیا، فکر کنم اینجاست، آهان... ببین چطوری گنج توالت کز کرده!» چند لحظه صدایی جز صدای برخورد چکه های آب با کف روشویی استیل زهوار دررفته به گوشم نخورد.
🌿گمان کردم مثل همیشه یاکریمی برای ساخت آشیانه از شیشه شکسته سمت حیاط داخل آمده و نگهبان برای دک کردنش وارد عمل شده شاید هم غریبه ای آمده دست شویی را پیدا کرده و شاید اصلاً منظورش کس دیگری بود انتظار کسی را نمیکشیدم و حتماً کسی هم دنبال من نمی گشت.
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
🍃دلتکانی|خانه تکانی دل با کتاب
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹