eitaa logo
𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
20 دنبال‌کننده
17 عکس
21 ویدیو
0 فایل
کمی فلسفه آمیخته به ادبیات . از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود . . https://daigo.ir/secret/51859591339
مشاهده در ایتا
دانلود
در حال فکر کردن به اینکه چیکار کنیم؟پیش کی باشیم؟از کی فاصله بگیریم؟در جمع باشیم یا تنها؟چی انتخاب کنیم؟به چی باور داشته باشیم؟از چی خوشمون بیاد و از چی فرار کنیم؟
من از بی‌قدریِ خارِ سرِ دیوار دانستم که ناکس، کس نمی‌گردد از این بالانشینی‌ها
ذهنم دیگه یاری نمیکنه محتوایی بزارم
ایده و مفهومی یادم نمیاد
به نظرم خستگی من خستگی واقعی نیست چون اصلا کاری انجام نمیدم و سختی ندارم
ذهن من پرشده از نشدن و غیر ممکن ها واسه همین اصلا کاری از دستم بر نمیاد
واقعا فکر نمیکنم با ادامه دادن دانشگاه به جایی برسم همینطور واقعا فکر نمیکنم خارج از دانشگاه هم جایگاهی کسب کنم
جهنم یعنی دیگران سارتر این جمله را در نمایش‌نامه‌ی درِ بسته گفت، جایی که سه شخصیت پس از مرگ وارد اتاقی می‌شوند و می‌فهمند که هیچ شکنجه‌گری در کار نیست؛ فقط باید با هم زندگی کنند. کم‌کم درمی‌یابند که شکنجه‌ی واقعی همین است: بودن در مقابل نگاه و قضاوتِ بی‌پایان دیگران. سارتر می‌خواهد بگوید: ما انسان‌ها، وقتی خودمان را فقط از راه نگاه دیگری تعریف می‌کنیم، از آزادی‌مان جدا می‌افتیم. سه لایه‌ی فلسفیِ این مفهوم 1. شی‌وار شدن در چشم دیگری وقتی کسی تو را «تنبل»، «بی‌عرضه» یا «زیبا» می‌بیند، دارد تو را تبدیل می‌کند به یک "چیز". تو دیگر یک موجود زنده و آزاد نیستی، بلکه یک تصویر ثابتی هستی که دیگری در ذهنش ساخته. و اگر این تصویر را بپذیری، دیگر خودت را خلق نمی‌کنی—فقط تکرار آن نگاه می‌شوی. --- 2. اضطرابِ نگاه دیگری سارتر می‌گوید ما مدام از نگاه دیگران آگاهیم؛ حتی اگر نخواهیم. مثل کسی که زیر نور پروژکتور ایستاده و نمی‌داند مخاطبش دارد تحسین می‌کند یا قضاوت. در این وضعیت، "شرم" و "اضطراب" پدید می‌آید، چون خود واقعی‌ات گم می‌شود. --- 3. دشمنی با آزادیِ خود اگر آزادی یعنی بتوانی خودت معنا بدهی، پس نگاه دیگری که تو را محدود می‌کند، با آزادی‌ات دشمنی کرده. در نتیجه، «جهنم» فقط مکانی نیست؛ حالتی از بودن است—وقتی دیگران معنی‌ات را تعیین می‌کنند، و تو تسلیم می‌شوی.
ارتباطش با زندگی فرض کن کسی تو را «زیادی حساس» یا «ناموفق» می‌نامد. اگر این تصویر را درونی کنی، شاید حتی در خلوت خودت هم با همان صدا صحبت کنی. مثل زنجیری نامرئی که به دور ذهن پیچیده شده. و همین، آرام‌آرام جهنم را می‌سازد: نه با آتش، بلکه با تکرارِ صدای دیگری درون تو. راه نجات؟ سارتر پاسخ سختی می‌دهد: فقط وقتی آزاد می‌شوی که خودت را خودت تعریف کنی حتی اگر همه بگویند اشتباه می‌کنی. آزادی یعنی قبول ریسک: اینکه شاید تنها بمانی، شاید تأیید نشوی، ولی واقعی باشی.
مدت‌هاست دارم می‌دوم. نه با هدفی روشن، نه برای نجات، فقط چون ایستادن ممنوع شده. هر روز با اضطرابی مبهم از خواب بیدار می‌شوم، با این حس که اگر لحظه‌ای مکث کنم، همه چیز از دست می‌رود. اما چیز خاصی در حال به‌دست‌آمدن نیست. فقط تکرار می‌شود: حرکت، خستگی، و حس پوچی‌ای که مثل مه به همه‌چیز نفوذ کرده. اطرافم پر شده از صداهایی که می‌گویند “باید”؛ باید موفق شوی، باید قوی باشی، باید ادامه بدهی... ولی این بایدها فقط وزن اضافه‌اند، نه راهنما. من زیر این بار کج شده‌ام، ناتوان‌تر از آن‌که حتی از خودم دفاع کنم. گاهی حس می‌کنم توان شکست خوردن را هم ندارم؛ چون حتی شکست هم جرأت می‌خواهد، و من فقط در حال حل شدن در یک روز دیگرم، بی‌رد، بی‌نقش، بی‌هیچ صدایی که باقی بماند. جهان جلو می‌رود، اما من فقط کشیده می‌شوم، بی‌هیچ اراده‌ای، در گردابی که مقصدی برایش تعریف نشده.
بعد از سختی،سختیه دیگه ای میاد سراغت
زندگی شبیه ساعتیه که همیشه یک چرخ‌دنده‌اش لقی داره. هیچ وقت کامل نمی‌چرخه، هیچ لحظه‌ای نیست که همه چیز بی‌نقص و بی‌اضطراب باشه. همیشه یک جا صدای تق‌تق میاد یادآور این‌که کمال، شاید افسانه‌ای باشه برای دل‌گرمی نه مقصدی قابل دست‌یابی.