مدتهاست دارم میدوم. نه با هدفی روشن، نه برای نجات، فقط چون ایستادن ممنوع شده. هر روز با اضطرابی مبهم از خواب بیدار میشوم، با این حس که اگر لحظهای مکث کنم، همه چیز از دست میرود. اما چیز خاصی در حال بهدستآمدن نیست. فقط تکرار میشود: حرکت، خستگی، و حس پوچیای که مثل مه به همهچیز نفوذ کرده. اطرافم پر شده از صداهایی که میگویند “باید”؛ باید موفق شوی، باید قوی باشی، باید ادامه بدهی... ولی این بایدها فقط وزن اضافهاند، نه راهنما. من زیر این بار کج شدهام، ناتوانتر از آنکه حتی از خودم دفاع کنم. گاهی حس میکنم توان شکست خوردن را هم ندارم؛ چون حتی شکست هم جرأت میخواهد، و من فقط در حال حل شدن در یک روز دیگرم، بیرد، بینقش، بیهیچ صدایی که باقی بماند. جهان جلو میرود، اما من فقط کشیده میشوم، بیهیچ ارادهای، در گردابی که مقصدی برایش تعریف نشده.
#Al
#Depression
زندگی شبیه ساعتیه که همیشه یک چرخدندهاش لقی داره. هیچ وقت کامل نمیچرخه، هیچ لحظهای نیست که همه چیز بینقص و بیاضطراب باشه. همیشه یک جا صدای تقتق میاد یادآور اینکه کمال، شاید افسانهای باشه برای دلگرمی نه مقصدی قابل دستیابی.
حرف ها و بحث تکراری خانوادگی دیگه داره روانیم میکنه از دست این مقایسه ها دیگه خسته شدم
چند جمله رو به عنوان پیش فرض دارم شاید رسیدم به اینکه اینا درستن و شاید هم نه:
۱_برای همه نمیشه یک نسخه برای زندگی تجویز کرد
۲_انسان ها پیچیده ان پس نمیشه ادعا کرد که با چهارتا تعریف سطحی و ساده،همه چیز رو راجب انسان درک کردیم
روتین زندگی من اینه که صبح پا میشم در اندیشه اینکه چیکار کنم میمونم تا شب و شب هم با حسرت و بی میلی به خواب میرم و دوباره صبح و همین منوال ادامه پیدا میکنه