در راهروهای بیصدا قدم میزنم،
جایی که نور نمیتابد،
و دیوارها زبانی دارند
که فقط برای نفرین میگویند.
پشت نقابِ تعارف و تشریفات،
من ایستادهام با زخمهایی که تزیینشان نکردهام
نه قهرمانم، نه قربانی
فقط انسانیام
که دیگر حتی از رؤیا خجالت میکشد.
نامهایی که بر من نهادهاند
بوی پوسیدگی میدهد،
من در لغزش میان عرف و حقیقت
از معنای بودن استعفا دادهام.
دلم میخواهد روزی برسد
که «سکوت» اسم نباشد،
بلکه خودِ مرگ باشد
و صدا، آخرین سوتِ قطاری
که هیچگاه نرسید.
تا آنروز
با زبانی از استخوان و واژههای کبود
در فاصلهی میان «هستن» و «فراموش شدن»
تابوتی از شعر میسازم،
نه برای سوگواری
بلکه برای تمام کسانی
که هرگز آغاز نشدند.
#شعر
ذهنم داره راه میره ولی نمیدونه کدوم سمت نه سمت شادی و نه غم یه چیزی بین شایدم بین نباشه
حوصله کار عمیق و کمی طولانی رو به هیچ وجه ندارم همه چیز باید سریع انجام بشه و الا طاقت تا آخر ادامه دادنش رو ندارم
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی،غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
#philosophy
هیچ چیز در جهان، از رنجی
که یک انسان
در سکوت تحمل میکند
دردناک تر نیست.
#داستایفسکی
این روزها گاهی حس میکنم زندگی مثل اتاقیست بیپنجره، پر از صداهای خفهای که هیچکدام نمیخواهند شنیده شوند. زمان، نه جلو میرود و نه عقب میکشد، فقط میماند و وزن خودش را روی شانههایم میاندازد. آدمها میآیند و میروند بیآنکه حضورشان چیزی را تغییر دهد، مثل تکرار یک واژه در متنی که معنا ندارد. گاهی با خودم فکر میکنم چرا باید ادامه داد وقتی نه مقصدی معلوم است و نه انگیزهای برای رفتن. امید مثل لکهای محو روی آیینه است، فقط کافیست کمی نزدیک شوی تا بفهمی هیچگاه واقعی نبوده. انگار همه چیز طراحی شده تا آدم را در چرخهای از انتظار بیثمر نگاه دارد—انتظاری که حتی نمیدانی برای چیست. خودم را در آینه نگاه میکنم و چیزی نمیبینم جز انعکاسی که انگار به خودش شک دارد. این پوچی آشناست، مثل دوستی که سالهاست کنارم نشسته و حتی یادم نمیآید از کی آمده.
#AI
#Depression
هر کسی یک جور زنده به گور است!
یکی در فکرش
یکی در قلبش
و یکی در تنهاییش
#صادق_هدایت