این روزها گاهی حس میکنم زندگی مثل اتاقیست بیپنجره، پر از صداهای خفهای که هیچکدام نمیخواهند شنیده شوند. زمان، نه جلو میرود و نه عقب میکشد، فقط میماند و وزن خودش را روی شانههایم میاندازد. آدمها میآیند و میروند بیآنکه حضورشان چیزی را تغییر دهد، مثل تکرار یک واژه در متنی که معنا ندارد. گاهی با خودم فکر میکنم چرا باید ادامه داد وقتی نه مقصدی معلوم است و نه انگیزهای برای رفتن. امید مثل لکهای محو روی آیینه است، فقط کافیست کمی نزدیک شوی تا بفهمی هیچگاه واقعی نبوده. انگار همه چیز طراحی شده تا آدم را در چرخهای از انتظار بیثمر نگاه دارد—انتظاری که حتی نمیدانی برای چیست. خودم را در آینه نگاه میکنم و چیزی نمیبینم جز انعکاسی که انگار به خودش شک دارد. این پوچی آشناست، مثل دوستی که سالهاست کنارم نشسته و حتی یادم نمیآید از کی آمده.
#AI
#Depression
هر کسی یک جور زنده به گور است!
یکی در فکرش
یکی در قلبش
و یکی در تنهاییش
#صادق_هدایت
آدمهای کوتهبینی که با دیدن هر چیز جدید، بیدرنگ به سویش میتازند و صرفاً چون چیزی قدیمیست اون رو رها میکنند؛ تجسمی از بلاهتِ شیکاند. ذهنشان نه نو رو میفهمد، نه قدرِ ریشه رو