از سحر متنفرم…
از هجوم بیپروا و خشنِ نور که بیاجازه به صورت میکوبد،
از فریادهایی که از دل هیچ برمیخیزند و در گوش فرو میروند
از زخمِ بیدار شدن، آن خیزِ اجباری از آغوش خواب
از جملههایی که هزار بار مردهاند و باز هم تکرار میشوند
از کارهایی که جسم را میبلعند بیآنکه روحم را بخوانند
از توقعهایی که مثل تار عنکبوت، بیدعوت به وجودم میچسبند
از دویدن… دویدن بیسرانجام، بیفریاد، بیپایان
و از خستگیای که حتی مرگ هم گویی در برابرش آرامتر است.
#Al
#Depression
وقتی انسان فقط یک تفکر رو مطالعه میکنه و از شنیدن صدای مخالفان پرهیز میکنه، گویی بهجای گفتوگو با جهان، با پژواک ذهن خودش حرف میزنه. چنین رویکردی نه فقط تفکر رو محدود میکنه، بلکه خطرناک میشه چون حقیقت، همیشه در انحصار یک صدا نیست.
اگر ما فقط نقد سرمایهداری رو بخونیم، بیآنکه حرف حامیانش رو بشنویم، چیزی که به دست میاریم یک تصویر ناقص و یکسویهست نه شناختی عمیق. همینطور اگر فقط نقدهای وارده بر کمونیسم رو ببینیم، بیآنکه بفهمیم چرا کسانی به آن ایمان دارن یا ازش دفاع میکنن، فهم ما سطحی باقی میمونه.
دلم میخواهد
بلند بلند
گریه کنم
نه به نجوا
نه پشت پلکهای خسته
گریه کنم
برای وضعیتی که نام ندارد
برای ترسهایی که شانه نمیدهند
و اضطرابهایی
که هر شب
زیر پوستم خیمه میزنند
گریه کنم
بیدلیل،
بیمجاز،
بیعذرخواهی
نه برای سبک شدن،
نه برای معجزهای که نمیآید
فقط برای اینکه
میدانم
فایدهای ندارد
و چیزی عوض نمیشود.
#شعر