𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲
البته من یک روز سرد پاییز، دقیقا یک روز ۱۱ آبان حدود ۵ و نیم بعد از ظهر "خیال" کردم عاشق شدم
من هم در تمامی روز ها
دقیقا در تمامی روزا در صبح،ظهر،شب ها
همیشه عاشق میشوم🥲💅
زودگذ_
آخرین نفسهای مدرسه، آخرین بغضهای نهم…
مدرسه حضرت معصومه… چقدر اسم قشنگی داری، چقدر خاطره تو خودت داری. ولی انگار آخرین نفسهاتو کشیدی. نهم، سال آخر، درست اونجایی که باید با همهی رفقا آخرین روز رو جشن میگرفتیم، جنگ شد و همه چی غیرحضوری شد. از ۹ اسفند، انگار یه تیکه از قلب مدرسه رو کندن و بردن. دیگه نه صدای خندهی دستهجمعی، نه صدای تقلب زیرلبی، نه حتی اون نگاههای معنیدار سر کلاس… هیچی.
نهم… چقدر دلتنگم برای اون روزا:
برای مهسا، رومینا، هلیا… روزایی که با هم میخندیدیم، با هم شیطنت میکردیم. اون "اونو" بازیهامون که فقط خودمون میفهمیدیم چی میگیم، و زیرخاکی درآوردنامون که انگار گنج پیدا میکردیم! چقدر دلم تنگ شده برای اون لحظهها که فقط نگاه میکردیم و میفهمیدیم. برای الینا و یواشکی رفتن پیشش دور از چشم توانگر .
برای هانیه، مرضی، حسن، محیا… اون چرتای نیمروزی وسط کلاس میرتقی که واقعاً نفهمیدیم چی شد، ولی خوب میدونستیم که همهی نگاهها سمت ماست و باید سریع خودمون رو جمع و جور کنیم. ولی تهش، خندههامون بلندتر بود.
برای ستایش و قهرمان… اوه، یاد تقلبهامون بخیر! انگار یه تیم بودیم که هر کی یه مسئولیتی داشت. شماها مثل یه جورایی قهرمانای مخفی ما بودین که درس رو برامون آسون میکردین. راستش، من هنوزم وقتی بهش فکر میکنم، یه لبخند تلخ میاد رو لبم.
و حسن… یاد اون تئاتری که هیچوقت نتونستیم اجرا کنیم بخیر. چقدر حرص خورد از دست من و تمرین نکردنم. ولی خب، شاید همون هیجانِ نکردن هم یه جورایی قشنگ بود.
و اما هشتم… بهترین سال…
انگار هشتمیها یه رنگ دیگه داشتن. سالی که خیلی از شماها اومدین تو زندگیم و دنیا رو برام عوض کردین. از آدامس جویدنهای سر کلاس امینی که صدتا دعوا رو سرش میشد، تا حرص دادنهای غلامی سر جای خودمون… هر روز یه داستان جدید داشتیم. هوشور و آیسا و اسرا وقتی سر جواب امتحانای امینی میموندیم. یاد اون دراماهای مدرسه بخیر، یاد حرفای مهدیسا که عین بمب صدا میکرد خطاب به کسی که گوشی لو داد....همهی اینا، همهی این لحظهها، بخشی از وجود ما شد.
و هفتم… اون شروعی که…
سالی که فکر میکردم یه نفر رو پیدا کردم که تا همیشه کنارمه. ولی خب، زندگی همیشه اونجوری که فکر میکنیم پیش نمیره. همیشه یه حسرتی میمونه. این رو هیچوقت قرار نیست بخونی، ولی خب باید بگم: من تا ابد "دی انا"ی "ستایش" میمونم. حتی اگه روزی از هم دور بشیم و بگیم چقدر از هم متنفریم… تهش میدونم که تهِ دلمون چی هست.
از اکیپ باحالمون نگم؟ وانیا کوچولو، روژینا، یسنا… دلم براشون اندازه یه نخود شده. انگار اون روزا خیلی دورن، ولی هنوزم زندهان تو وجودم. و شارین، آنیتا، حنا، رایا، بیتا… همهی شماها یه بخشی از این روزای قشنگ بودین.
و آخرِ آخر…
مانیا… بهترین هدیهی حضرت معصومه. اگه تو نبودی، شاید دیانا الان یه جای دیگه بود… شاید… بهشت یا شایدم جهنم… کی میدونه؟ ولی ممنونم که هستی.
تموم شد… سه سال پر از خنده، گریه، دعوا، تقلب، خاطره… همه و همه تموم شد. انگار یه فیلم بود که داشت بهترین قسمتش پخش میشد و یهو قطع شد.
خداحافظ مدرسه حضرت معصومه.
خداحافظ، بچهها.
خداحافظ، تمام لحظههایی که با هم ساختیم.