برای رهبر شهیدم:
آن کس که مرا سایه او بود به سر، رفت!
افسوس! پدر رفت، پدر رفت، پدر رفت!
آن ماه که می گفت غمش را به دل چاه
آن شمع که سودای سحر داشت به سر رفت
آن دست دعاگو که نزد جز به خدا رو
آن دیده بیدارِ پر از از در و گهر رفت
آن شمع شب افروز که شد داغ جگرسوز
آن مایه دلگرمی اصحاب هنر رفت
لبخند به دنیا زد و با غسل شهادت
خود پیشتر از آنکه زند مرگ به در رفت
پرسیده ای از من: خبر تازه چه داری؟
دیگر چه خبر؟ سرخط دنیای خبر رفت!
یادی است از او مانده و راهی است که باقیست
از دل نرود، آری! از این دیده اگر رفت!
بهجت فروغی مقدم