دختره داشت میگفت:
بابام اومد گفت چرا همش سرت تو گوشیه
منم اون لحظه با دوستم دعوام شده بود، بد جواب بابام رو دادم و بابام ناراحت شد.
داشت میرفت سرکار، گفتم بزار وقتی برگشت از دلش درمیارم :)
شب ساعت ۱۰ قرار بود برگرده :)
ساعت ۱۰:۱ زنگ زدم بهش جواب نداد..
مامانم هم زنگ زد جواب نداد...
ساعت ۱۰:۱۰ گوشیم زنگ خورد :)
گفتن موشک زده محل کار بابات و بابات... شهید شده :))
دیگه نتونستم از دلش دربیارم :)
از اون موقع دیگه گوشی دستم نگرفتم و همیشه از خودم متنفر بودم...