متفاوتِ زیبا :)
زنده اندر تن عُشاق چو ماهیّت جانی...
🌅|
عجَبینیستکه
عـــرشِدلمـاجـــایتــــوباشد...
گاهی اوقات سعی میکنم به زور به خودم بگم همون آدم قبلی ام.
و سوالی که برام پیش میاد اینه که، آیا از تغییر میترسم؟
انگار اون تصویری که یک بار از خودم شناختم و پذیرفتم، میخواد باقی و زنده بمونه.
چون توی گذشتهی نه چندان دورم بیشتر با خودم وقت میگذروندم و بیشتر خودم رو میشناختم.
چیزی که ازش میترسم تغییر نیست، نشناختن خودمه. غریبه بودن با خودمه.
گاهی از خودم میپرسم تهش که چی؟ ته اینهمه اهداف بزرگ داشتن چیه؟ مگر چیزی به جز مرگ نصیب همهمون میشه؟
بعد به خودم جواب میدم که، تو میخوای بدون تأثیری در این جهان بمیری؟
دلم میخواد بجنگم، اما از طرفی هم دلم میخواد خودم رو به جریان بسپارم و تسلیم باشم. تسلیم بالاترین قدرت توی این جهان و جهان های دیگه.
وظیفه من چیه به عنوان یه انسان؟ به عنوان یه موجودی که فرصت خلق شدن و زندگی کردن داره. زندگی ای که اختیار در اون دارم. نه مثل حیوانات زمینی ، و نه مثل فرشته ها آسمونی.
این کشمکش درونی کی خاموش میشه؟ من کی احساس میکنم کاملاً در مسیر خودمم؟ ...
بین همه این افکار، پناه من به چیه؟ آیا اون ریشه اصلی و مقصد نهایی منو مشخص میکنه؟
چقدر قراره اشتباه کنم؟ آیا قراره از وسط مسیرم دور بزنم؟
و حالا، یه نقل قول نصفهای یادمه که
سوال [جای خالی] خوبیه، اما منزلگاه خوبی نیست.
جای خالی رو یادم نمیاد:)💔*
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
now she's falling
falling like the Last leaves of autumn
so cold, so cold
I can't find a way to bring her home.
متفاوتِ زیبا :)
جمله ای که دوست دارم یادم بمونه ³ : اگه از اشتباه کردن بترسم، نمیتونم اون کار رو بدون اشتباه انجام
⁴
راهِ درست سخت تر، کُند تر و بدون هیجان تره، اما در انتهاش با مغز نمیری توی جهنم. (جهنمِ دینی و آخروی رو نمیگم)
توی این سن آگاه بودن به اینکه الان ذهنم ناقص و ناعاقله یکم ناراحت کنندست.
باعث میشه نتونم خیلی راحت مثل باقی هم سنام تمام سلایقم رو توی جامعه ارائه بدم و به قولی کلهم باد داشته باشه تا بهم خوش بگذره.
هروقت پنج سال گذشت و احساس کردم هیچکدوم از اون پنج سال رو ضایع نبودم و اشتباهات بزرگی نداشتم، اون وقت میتونم فکر کنم که شاید به درجه قابل قبول و با ثباتی از عاقل بودن در جامعه طوری که آبروم در خطر نباشه رسیدم.