eitaa logo
متفاوتِ زیبا :)
110 دنبال‌کننده
236 عکس
51 ویدیو
2 فایل
من اینجا چیزایی رو مینویسم که ته ذهنم تراوش میشه و البته کلی تنوع که احتمالا بهشون عادت میکنی 🌬️ تو هم میتونی نوشته های قشنگتو برام بفرستی تا باهم ازش لذت ببریم:) @dead_poet11 https://6w9.ir/Harf_10518035 کپی شدنِ هیچ کدوم از تصاویر و متون راضی نیستم🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی می‌بینم نمیتونم از کتابی که خوندم برای کسی نقل قولی بیارم، فکر می‌کنم کتاب خوبی نخوندم.
شما چیکار می‌کنید؟ بهم پیام بدین :)
چراغی می­‌افروزم پیراهن شب آتش می­‌گیرد اما شب پهن شده است با ادامه­‌ی گیسوانی تا غیب مثل یک بُهت بر چارچوب در تکیه می­‌کنم شب ادامه می­‌یابد تا نمی­دانم!
«امروز صبح خیلی گرسنه‌ام. دنیا دیگر مثل دیشب جهانی وحشی و پر از صدای زوزه نیست. خیلی خوشحالم که امروز آفتابی است، اما صبح های بارانی را هم خیلی دوست دارم. تمام صبح ها جالب‌اند، نه؟ آدم نمی‌داند آن روز چه می‌شود و عرصه‌ی زیادی برای خیال‌بافی وجود دارد. ولی خوشحالم که امروز بارانی نیست چون روزهای آفتابی شاد بودن و تحمل مصیبت ها آسان‌تر است. حس می‌کنم چیزهای زیادی هستند که باید تاب بیاورم. خیلی خوب است آدم درباره‌ی رنج های زندگی کتاب بخواند و خودش را درحال قهرمانانه تاب آوردنِ رنج ها تصور کند، اما وقتی واقعاً گرفتارشان می‌شوید دیگر قشنگ نیست، نه؟» -کتابِ آن‌شرلی در گرین‌گیبلز؛ نشرِافق؛ ص۷۴-۷۳
«یک دوست جان‌جانی... میدانی؟ یک دوست صمیمی، یکی از جنس خودم که بتوانم مکنونات قلبم را با او در میان بگذارم. تمام عمر خواب پیدا کردن چنین دوستی را دیده‌ام. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که چنین دوستی پیدا کنم، اما کلی از قشنگ‌ترین رویاهایم یکدفعه به حقیقت بدل شدند و شاید این‌یکی هم بشود. فکر می‌کنی امکان داشته باشد؟» -کتابِ آن‌شرلی در گرین‌گیبلز؛ نشرِافق؛ ص ۱۱۷
با خودم قبل از ماه رمضون امسال، و قبل از جنگ، کمی غریبه‌م. غم انگیزه.
متفاوتِ زیبا :)
خدایا، من نمی‌خوام اونی باشم که بهت بگه نتونستم.
خدای عزیز، و بزرگِ، من! کمک لازم دارم. خیلی زیاد. اون عهدی که باید باهات ببندم رو یادم بده، ممنونم.
- تپش . • • • • • • • • • • • • از هزارتوی ذهنش بیرون اومد، نبضش قوی و تند بود. به خودش اطمینان داد که به اندازه کافی برای کَند و کاو توی این دنیا، زمان داره. نوشت: مثل یک قلب بی‌قرار، در این جهان، می‌تپم. -جای تو، انسان فانی! توی این دنیای بزرگ کجاست؟
و من پُر بودم از حرف هایی گفتنی اما انگار برای گفتنشان چیزی کم بود. گاهی برای حرف زدن باید اختلاف سطح به وجود بیاید. همان‌طور که جریان الکتریسیته با اختلاف سطح به وجود می‌آید. مثل یک پارچ آب که باید خم بشود تا آب از آن جریان پیدا کند. آدم ها هم وقتی روبروی هم قرار می‌گیرند، باید یکی برود کمی پایین تر و اجازه بدهد دیگری خم بشود طرفش، باید او را بکشد به سمت خودش تا حرف هایش به جریان بی‌افتند. وگرنه ممکن است آدمی هی پرُ بشود و پر بشود اما نتواند حرف بزند، تا جایی که یا حرف هایش برای همیشه بمیرند یا منفجر بشود و همین جوری حرف هایی بزند که هیچ ربطی به آنچه میخواسته بگوید، ندارد. -کتابِ دروازه مردگان، حمیدرضا شاه‌آبادی
ماهی در آب خاموش است و چارپا روی خاک هیاهو می‌کند و پرنده در آسمان آواز می‌خواند. آدمی ، اما خاموشی دریا و هیاهوی خاک و موسیقی آسمان را در خود دارد. -ماه نو و مرغان آواره، رابیندرانات تاگور