«یک دوست جانجانی... میدانی؟ یک دوست صمیمی، یکی از جنس خودم که بتوانم مکنونات قلبم را با او در میان بگذارم. تمام عمر خواب پیدا کردن چنین دوستی را دیدهام. هیچوقت فکر نمیکردم که چنین دوستی پیدا کنم، اما کلی از قشنگترین رویاهایم یکدفعه به حقیقت بدل شدند و شاید اینیکی هم بشود. فکر میکنی امکان داشته باشد؟»
-کتابِ آنشرلی در گرینگیبلز؛ نشرِافق؛ ص ۱۱۷
متفاوتِ زیبا :)
خدایا، من نمیخوام اونی باشم که بهت بگه نتونستم.
خدای عزیز، و بزرگِ، من!
کمک لازم دارم. خیلی زیاد. اون عهدی که باید باهات ببندم رو یادم بده، ممنونم.
و من پُر بودم از حرف هایی گفتنی اما انگار برای گفتنشان چیزی کم بود. گاهی برای حرف زدن باید اختلاف سطح به وجود بیاید. همانطور که جریان الکتریسیته با اختلاف سطح به وجود میآید. مثل یک پارچ آب که باید خم بشود تا آب از آن جریان پیدا کند. آدم ها هم وقتی روبروی هم قرار میگیرند، باید یکی برود کمی پایین تر و اجازه بدهد دیگری خم بشود طرفش، باید او را بکشد به سمت خودش تا حرف هایش به جریان بیافتند. وگرنه ممکن است آدمی هی پرُ بشود و پر بشود اما نتواند حرف بزند، تا جایی که یا حرف هایش برای همیشه بمیرند یا منفجر بشود و همین جوری حرف هایی بزند که هیچ ربطی به آنچه میخواسته بگوید، ندارد.
-کتابِ دروازه مردگان، حمیدرضا شاهآبادی
ماهی در آب خاموش است و
چارپا روی خاک هیاهو میکند و
پرنده در آسمان آواز میخواند.
آدمی ،
اما
خاموشی دریا و
هیاهوی خاک و
موسیقی آسمان را در خود دارد.
-ماه نو و مرغان آواره، رابیندرانات تاگور