و من پُر بودم از حرف هایی گفتنی اما انگار برای گفتنشان چیزی کم بود. گاهی برای حرف زدن باید اختلاف سطح به وجود بیاید. همانطور که جریان الکتریسیته با اختلاف سطح به وجود میآید. مثل یک پارچ آب که باید خم بشود تا آب از آن جریان پیدا کند. آدم ها هم وقتی روبروی هم قرار میگیرند، باید یکی برود کمی پایین تر و اجازه بدهد دیگری خم بشود طرفش، باید او را بکشد به سمت خودش تا حرف هایش به جریان بیافتند. وگرنه ممکن است آدمی هی پرُ بشود و پر بشود اما نتواند حرف بزند، تا جایی که یا حرف هایش برای همیشه بمیرند یا منفجر بشود و همین جوری حرف هایی بزند که هیچ ربطی به آنچه میخواسته بگوید، ندارد.
-کتابِ دروازه مردگان، حمیدرضا شاهآبادی
ماهی در آب خاموش است و
چارپا روی خاک هیاهو میکند و
پرنده در آسمان آواز میخواند.
آدمی ،
اما
خاموشی دریا و
هیاهوی خاک و
موسیقی آسمان را در خود دارد.
-ماه نو و مرغان آواره، رابیندرانات تاگور