متفاوتِ زیبا :)
چراغی میافروزم پیراهن شب آتش میگیرد اما شب پهن شده است با ادامهی گیسوانی تا غیب مثل یک بُهت بر
درخشش تو مثل آبشاری
از بلندیهای محال میریزد
در تخیّل پنجرهای است
که هفت آسمان در او جمع میشود
من به مدد مهربانی تو
و آفرینههای این تخیّل مغموم
در باغهای ناممکن آواز میخوانم
برای سنگهای پرنده
قدمزنان در ساحل خاکستری مه
دنبال سادگی پسرکی میگردم
که کودکی من بود
و یک روز از تشنج تنگدستی
به این جا آمده بود
و نگاهش را با بالهای یک لکلک
در ژرف بیرنگ مه گم کرد
از آن پس
من به تماشای دوردستها خرسندم
هدایت شده از سرزمین عجایب°~🇮🇷
اینو بدون که تو بی دلیل منتظر منجی نیستی،خدا تو رو برای این امر منتخب کرده⭐ ~
باید بگم خیلی ناز بود🛐