خب من تو اون متن کوتاه به این اشاره کردم که ما بازیچهی قدرتهای بزرگیم و یک مشت جسد متحرک بیش نیستیم که با تیکه پاره کردن همدیگه فقط باعث میشیم اونا اوقات فراغتشون به خوشی بگذره
خب دوتا راس مهمی که الان ما با قدرتشون مواجه هستیم و تنشهایی راجع بهشون هست و خیلی زیاده، ایران و آمریکا است.
یک نکته ی خیلی مهم بگم قبل اینکه شروع کنم به حرف زدن راجع بهش از همین تریبون اعلام میکنم که این حرفها فقط و فقط الان طرز فکر خودم هستن و طبق دانستههای خودم دارم اینارو میگم پس بعدش نیاید بگید کی گفته کجا گفته قبول نداریم و اینا
صرفا نظرمه خوشحال میشم اگر نظر مخالف هم دارید بشنوم نه اینکه توهینی بشه.
چیزی که ذهن من رو به شدت درگیر کرده بود این بود که، نمیدونم.. نمیدونم... نمیدونم آیا برای همه همیناندازه عجیب به نظر میومد یا فقط برای من عجیب بود که مردمی که حس وطندوستی درونشون خیلی زیاده و به شدت انسانهای خونگرم و مهموننوازیان، کلا ملتی داریم که خیلی باهمدیگه خوبن و برام عجیب بود که این ملت به جون هم افتادن اونم خیلی شدید! خیلی خیلی شدید!!
و چرا حرف نمیزنن؟ چیزی که واضح بود، یعنی چیزی که برای من واضح بود این بود که دو طرف هرگز به حرفهای یکدیگر گوش نمیدادن یا حتی اگر یک طرف گوش میداد طرف دیگر گوش نمیداد و خیلی کم پیش میومد که کسی حرف کسیو بپذیره.
و از همه بیشتر چیزی که من رو کنجکاو میکرد این بود که، چرا دولتها سعی ندارن این دو دستگی رو بر طرف کنن و مشکل بر طرف بشه؟ بلکه اکثر تمام رسانه و همه چیز کاملا مخالف صلح این دو دسته بود.
اصلا بحث این نیست که میشد صلح کرد یا نه، بحث اینه که چرا هیچکس راجع بهش حرفی نمیزد یا چرا اگر حرفی از بیطرفی یا صلح یا... میشد سریع از خاطر میرفت پوشانده میشد یا اگر بخوام واضح تر حرف بزنم، انگار که دولتها منتظر بودند که دشمنی ایجاد بشه دو دستگی ایجاد بشه، اصلا دو دستگی نه چند دستگی
مگه میشه یک دولت اونقدر قدرت نداشته باشه که جلوی یه دو دستگی رو بگیره وقتی میتونه با چند تا روش های روانشناسی ساده در رسانه مردم رو کنار هم نگه داره؟ اونم دوتا راس قدرتمند؟
حسی که بهم منتقل میکرد کاملا مثل حس فیلم اسکویید گیم بود، انگار که همگی داشتیم برای رسیدن به اون هدف بزرگ تلاش میکردیم نه در حقیقت همو میکشتیم ولی، هیچ تأثیری نداشت! یعنی در اصل هیچ تأثیر خارجی نداشت
از درون آره، از درون همه نابود میشدن همه تیکه پاره میشدن از لحاظ ذهنی جسمی روحی همه چیز همه چیز از هم میپاشید؛ اما چرا تغییری از بیرون رخ نمیداد؟
هر چقدر خودم رو بیرون قرار میدادم انگار اون بیرون همه چیز خیلی ساکت بود یه سکوت و آرامش محض انگار نه انگار که یه صحنهی خونین بزرگ جلوی دیده!