میدونید واقعا برام سوال بود که بدونم این حجم از ناامیدی و چاره دیدن جنگ از کجا میاد..
دقت کنید نه اینکه موافق جنگ باشن، هرگز
اون رو تنها راه میدونست
و یک جملهی به یاد موندنی که تکرارش میکرد این بود:
بچههای میناب همون اندازه برای ما عزیز هستن که جاویدنامها.
و این درحالی بود که من حرفهای نامناسب بسیاری رو از طرفداران ج.ا دربارهی جاویدناممان وطن شنیدم و این عمیقا غمگینم میکنه.
خب برگردم سر اصل مطلب؛
این فردی که من باهاش صحبت کردم، از تهران اومده بودن شهرستان
و خب حتما واقف هستید که دیماه تهران وضعیت خیییلی متفاوت بوده نسبت به شهرستان
و اون فرد هم توی اعتراضات حضور داشته
و چیزهایی که با بغض از اعتراضات و اتفاقات دیماه میگفت باورش سخت بود، چه بسا اینکه همهمون میدونیم که چنین چیزهایی بوده و آنچه که نباید اتفاق افتاده
و من نمیدونم، شاید اگه اون فرد برام به طور کامل قابل اطمینان و اعتماد نبود و چیزهایی که تعریف میکرد رو با چشمهای خودش ندیده بود شاید هرگز نمیتونستم باور کنم.....
این وسط بگم که نبودنمون دلیل بر کمکاری برای ارائهی اطلاعات نیست
اما باور کنید
غم مثل پوستهای دورمون رو گرفته
و انگار که دست و بالمون رو برای هرکاری بسته.
وآحم
خب برگردم سر اصل مطلب؛ این فردی که من باهاش صحبت کردم، از تهران اومده بودن شهرستان و خب حتما واقف هس
بنابراین من تا حدودی بهش حق میدم.
میگفت: ما هیچجوره نمیتونستیم برابرشون مقاومت کنیم وقتی اونا مسلح بودن ولی ما دست ِخالی.
میگفت حتی یه عدهای بودن سنگ از روی زمین بر میداشتن صرفا برای دفاع از خودشون پرتاب کنن،
ولی اونا حتی حاضر نشده بودن سنگ بگیرن و پرتاب کنن.
تعریف میکرد که؛ یه جایی هم ما خیلی ترسیدیم و خواستیم برگردیم که یهو یکی دستمونو گرفت و گفت تروخدا نرید، اگه برید هیچی تغییر نمیکنه:)