من و ابریشم بعد اینکه اون از دیوونه بازیام خسته شد و رفت از پیشم بهم گفت تو پرحرف ترین ادم دنیایی و وقتی توی گرما بود من داشتم براش از کارمای حشرات و مرگ حرف میزدم اون روانی شد و سر به بیابون گذاشت و من تنها شدم افسرده و گوشه گیر شدم کنج اتاقم نشستم و با حسرت چتامون البته خوبه بگم چتام چون با این حساب تنها کسی که حرف میزنه منم البته اونم میزنه ولی من خیلی بیشتر بعد که روانی شد و رفت ازم دور موند یهویی توی زباله گالریش عکس چشممو دید بعد یادش افتاد که تیام چه چشمای خوشگلی داره دیوونه شد بعد فکر کرد من دوسش ندارم پیام نداد بعد عاشق یکی دیگه شد دختره کم حرف و افسرده و خز بود مثل تیام باحال نبود توی کال صداهای هیولایی در نمیورد خسته شد پیام داد گفت تیام من هنوز عاشقتم و تیام که خیلی رنجیده داشت خودزنی میکرد پیامش دید از خوشحالی چاقو برداشت رگشو زد بعد خانواده تیام اومدن فهمیدن بردنش بیمارستان خدا بخاطر اینکه ابریشم رو دوست داشت تیامو زنده گذاشت و تیام برگشت پیش ابریشم بعد سال ها باهم زندگی کردن و بزرگ شدن تیام هنوز همون بود بدتر شده بود و ابریشم عاشق چشما و موها و صورت تیام بود با گوه بازی هاش کنار اومد و بعدش اومد خاستگاری ابریشم و خانواده تیام اجازه ندادن بعد تیام از خونه فرار کرد با ابریشم توی جنگل های گیلان باهم خونه درختی درست کردن بعذ زندگی کردن یه بچه هم بعدا آوردن اسمش یارا بود