اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی!
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن!
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
خزان کجا، تو کجا تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پاییزی
تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی
#فاضل_نظری
@dobeit | دو بیت شعر
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
@dobeit | دو بیت شعر
با تو
در میان ازدحام یک کشور
یا وسطِ خالیترین کویر زمین،
رجوع کن به اول جمله،
" با تو "
فرقی نمیکند کجایم
من خوشبختترینم😍🌏
#وحید_عیسوی
@dobeit | دو بیت شعر
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشهی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
#سهراب_سپهری
@dobeit | دو بیت شعر
سیری ز دیدنِ تو ندارد نگاهِ من
چون قحط دیدهای
که به نعمت رسیده است :)🦉🤎
@dobeit | دو بیت شعر
شاید اجل تو در کمینت باشد
شاید لحظات واپسینت باشد
پس قدر بدان، برای خود کاری کن
شاید امشب شب آخرینت باشد
@dobeit | دو بیت شعر
مثل بارانِ بهاری که نمیگوید: کی؟
بیخبر در بزن و سر زده از راه برس...
#آرش_مهدی_پور
@dobeit | دو بیت شعر
من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم
چون سایه عدم بود سراپای وجودم
بر غیرت من عیب مگیر ای همه خوبی
وقتی که به اندازهی حسن تو حسودم
تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست
دیدی که گشودی در و من پر نگشودم
من "نغمهی نی" بودم و چون "مویهی عشاق"
با آه درآمیخته شد ،بود و نبودم
یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس
شعری که سزاوار تو باشد نسرودم
#فاضل_نظری
@dobeit | دو بیت شعر
گر تو باشی در برم من باتو بهتر میشوم
بر لب خشک شقایق؛ شبنم تر میشوم
من همان گلبوتهی عشقم به باغ آرزو
عطر زیبای تو میخواهم صنوبر میشوم
شد عجین با عشق افلاطونی ام جانان من
تا شوم اسطوره بر عشاق اختر میشوم
در هوای عشق من جانا کمی پرواز کن
بر دلم بنشین؛ که بر بامت کبوتر میشوم
@dobeit | دو بیت شعر
دلبرا یک بوسه دادی اینقدر نازت ز چیست ؟
گر پشیمان گشته ای بگذار در جایش نهم 😋
@dobeit | دو بیت شعر
روزی که زیر خاک تن ما نهان شود
وانها که کردهایم یکایک عیان شود
یارب به فضل خویش ببخشای بنده را
آن دم که عازم سفر آن جهان شود
بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال
مهلت بیابد از اجل و کامران شود؛
هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد
با صدهزار حسرت از اینجا روان شود
خرّم دلی که در حرمآباد امن و عیش
حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود
#سعدی
@dobeit | دو بیت شعر