ز تو کی توان جدائــــی
چو تو هسٖت و بود مائی...
#فیض_کاشانی
@dobeit | دو بیت شعر
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان
وَصفت نگنجد در بیان، نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر، عضوی ز عضوی خوبتر
میبینمت چون نیشکر، شیرینی از سر تا قدم
چندان که میبینم جفا، امید میدارم وفا
چشمانت میگویند «لا»، ابروت میگوید «نعم»
چوندلببردیدینمبر، هوشازمنِمسکینمبر
با مهربانان کین مبر، لاتقتلوا صید الحرم
خارَست و گلدربوستان،هرچاو کندنیکوستآن
سهلاستپیشدوستان، از دوستانبردنستم
#سعدی
@dobeit | دو بیت شعر
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک نفس ای پیک سحری؛
بر سر کویش کن گذری…
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم!
ای که به عشقت زنده منم؛ گفتی از عشقت دم نزنم…
من نتوانم نتوانم نتوانم!
#محمد_اصفهانی
@dobeit | دو بیت شعر
تو مرد باش و میندیش از گرانی درد
همیشه درد به سَرْوَقتِ مرد می آید...
#هوشنگ_ابتهاج
@dobeit | دو بیت شعر
چه خوب میشد اگر بعد از این بهانه نگیرم
سراغ هیچ کسی را در این زمانه نگیرم
چه خوب می شد اگر بیخیالِ خاطره بودم
که دستهدسته گل از دستِ رودخانه نگیرم
سرم به کار خودم باشد و خیال بلندم
چنان که هیچ سری را به روی شانه نگیرم
دلم گرفته، چه میشد که بیتو دلخوشیام را
از این انار ترکخورده، دانهدانه نگیرم
مرا ببر به همان کوچه، قول میدهم این بار
گلوی نازکِ گنجشک را نشانه نگیرم
اجازه میدهم از دست من فرار کند کبک
و جوجه چلچلهها را از آشیانه نگیرم
و قول میدهم این بار در سکوت و سیاهی
تمام ذهن تو را مثل موریانه نگیرم
اگرچه فاصلهها زیر پای راه نشستند
که دستهای تو را باز کودکانه نگیرم
به رغم این همه حالا تو رو به روی منی، پس
نخواه زل نزنم، دست زیر چانه نگیرم
منم همان که تو با شعلههای آبی چشمت
به آتشم زدی و خواستی زبانه نگیرم
#عبدالحسین_انصاری
@dobeit | دو بیت شعر
حق با تو بود هر چه بکوشد نمی رسد
شیر نفس بریده به آهوی تیز پا....
#فاضل_نظری
@dobeit | دو بیت شعر
آيه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است
هر كسی صاحب زر است او از همه بالاتر است
دود اگر بالا نشيند كســـر شــأن شــعـله نيست
جای چشم ابرو نگيرد چونكه او بالاتر است
ناكسی گر از كسی بالا نشيند عيب نيست
روی دريا، خس نشيند قعر دريا گوهر است
شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی ميكنند
پس چرا انگشت كوچك لايق انگشــــتر است
آهن و فولاد از يك كوه می آيند برون
آن يكی شمشير گردد ديگری نعل خر است
كــــره اسـب ، از نجابت از پـس مــــادر رود
كــــره خــر ، از خــريت پيش پيش مــــادر است
كاكـل از بالا بلندی رتبــه ای پيدا نكرد
زلف، از افتادگی قابل به مشك و عنبر است
پادشه مفلسْ كه شد، چون مرغِ بی بال و پر است
دائماً خون ميخورد تيغی كه صاحب جوهر است
سبزه پامال است در زير درخت ميوه دار
دختر هر كس نجيب افتـاد مفت شوهر است
صائبا! عيب خودت گو عيب مردم را مگو
هر كه عيب خود بگويد، از همه بالاتر است
#صائب_تبریزی
@dobeit | دو بیت شعر