eitaa logo
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
226 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.6هزار ویدیو
379 فایل
سلام‌به‌دخترای‌بهشتی🥰 به‌کانال‌ما‌خوش‌آمدید💫🧕 امیدوارم‌که‌با‌هم‌بتونیم‌یه‌دختر‌بهشتی‌کامل‌وبالغ‌بشیم‌💯✅ آیدی‌خادم‌کانال😁👇🏻 { hl } استیڪࢪامۅنھ↯↻ [ @stickertrnom ]
مشاهده در ایتا
دانلود
✋🏻🕊 السلام علي الحسیـن وعليٰ عليِ ابن الحسين وعليٰ اولادِ الحسین وعليٰ اصحابِ الحسین...✨✋🏻
🤲 زیادت عاشورا🖤 ✋🏽 💔 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
روم دکور >.<🦁 °~°~°~°~°~°~°~°~° |💘🐟|~از سیدی ها استفاده کنید،می تونید روشون تکست یا ایموجی های باحال بکشید و بچسبونید ب دیوار بالای تختتون ×.× |🌗🐥|~ریسه هم ایده خوبیه!اگ تو اتاقتون اینه قدی دارین دورشو ریسه بذارین واسه عکس گرفتنم خیلی باحال میشع °=° |🏹🖇|~از کوسن های رنگی رنگی بهرع ببرید یا یه طرح خفن داشته باشن و بذارین رو تختتون خیلی خوبع ~.~ |🌙🌸|~نقاشی های کیوت بکشید و بچسبونید به دیوار *~* |🌚☁️|~از این شاسخین ها بگیرین خیلی حس خوبی به ادم دست میده وقتی بغل کنی،بذارین کنار تختتون +.+ 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
چرخ خیاطی😁😅
خدایی چقدر روش فکر کردی مدیر سوزنه عزیز من سووووزن
‌ تمـریـن‌اعتمـادبـه‌نفـس🌼🍃 ‌ 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
‌ تمـریـن‌اعتمـادبـه‌نفـس🌼🍃 ‌ 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
‌ آدمی‌ڪه‌حرف‌دیگران‌نه‌بھش‌اعتمادبـه نفس‌میـده‌نـه‌تخریبـش‌میڪنه‌قطعا‌جای درستـی‌وایسـاده🍓📮... 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
🌙 [°¡در مفاتیح‌الجنان آمده است کہ اگر کسے خواهد کہ محفوظ ماند از بلا های نازلہ در این ماه در هر روز ده مرتبہ این دعا راند بخواند¡°] متن دعا↯ یَا شَدِیدَ الْقُوَى وَ یَا شَدِیدَ الْمِحَالِ یَا عَزِیزُ یَا عَزِیزُ یَا عَزِیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمِیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنِی شَرَّ خَلْقِکَ یَا مُحْسِنُ یَا مُجْمِلُ یَا مُنْعِمُ یَا مُفْضِلُ یَا لا إِلَهَ اِلّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ✨ 🌞 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
خب..خب..😅😅 بلاخره هوا تاریڪ شد🖤 من کہ خیلی خستمـ😵‍💫 و البته خوابم میاد😴 پایان فعالیت کانالمون😇🙂 فردا با کلے پست باحال منتظرمون باشید😎🤤 شبتون به رنگارنگے مداد رنگے های ۱۲ رنگ🤣😅 شبتون بهشتے🕊 یا علے مدد🤞🏽 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عزیزان ممنون میشم یه فاتحه بخونید🖤
سلاممممم🥰🤗 صبحتون‌‌بہشتے😍😘 امیدوارم حالتون خوب خوب توپ باشه😂😘 شروع فعالیت کانالمون😌🤪 بزن بریم دختر بهشتے🕊 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 #رمان_جانم_میرود🌱 #پارت112 مهی
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌱 ـــ خسته نباشی برای نماز مغرب میری مسجد؟ مهیا به پنجره نگاهی کرد هوا کم کم داشت تاریک می شد ـــ نه فک نکنمـ برسم .شما میرید ـــ نه فقط پدرت میره مهیا سری تکون داد گوشیش زنگ خورد مهال خانم از اتاق خارج شد نگاهی به گوشی انداخت باز هم مهران بود بیخیال رد تماس زد با صدای سرفه احمد آقا مهیا از اتاق خارج شد احمد آقا روی مبل نشسته بود و پشت سر هم سرفه می کرد مهال خانم لیوان به دست به طرفش آمد مهیا کنار پدرش زانو زد ـــ بابا حالت خوبه احمد آقا سعی می کرد بین سرفه هایش حرف بزند اما نمی توانست مهیا بلند شد و پنجره را بست ـــ چند بار گفتم این پنجره رو ببندید دود میاد داخل خونه احمد آقا بلند شد و نفش عمیقی کشید حالش بهتر شده بود ـــ چرا بلند شدید بابا باید برم این چند کتاب رو بدم به علی ـــ با این حالتون ??بزارید یه روز دیگه ـــ نه بابا بهش قول دادم امشب به دستش برسونم مهیا نگاهی به پدرش انداخت ـــ باشه بشینید خودم االن آماده میشم میرم کتابارو بهش میدم مسجدم میرم ـــ زحمتت میشه مهیا لبخندی زد و به اتاقش برگشت لباس هایش را عوض کر د روسری سورمه ای ر لبنانی بست و چادرش را سرش کرد گوشیش را در کیفش گذاشت نگاهی به کتابا انداخت سه تا کتاب بودند آن ها را برداشت بوت های مشکیش را پا کرد ـــ خداحافظ من رفتم ـــ خدا به همرات مادر تند تند از پله ها پایین آمد نگاهی به کوچه انداخت خلوت بود فقط یک ماشین شاسی بلند سر کوچه ایستاده بود می خواست به مریم زنگ بزند با هم بروند تا شاید بتواند از دلش در بیاورد چون روز عقد زود به خانه برگشته بود و به اصرارهای مریم اهمیتی نداده بود اما با فکر اینکه تا االن او رفته باشد بیخیال وسط کوچه قدم زد صدای ماشین از پشت سرش آمد از وسط کوچه کنار رفت . با شنیدن فریاد شخصی ـــ مهیا خانم به عقب چرخید با دیدن ماشینی که با سرعت به طرفش می آمد خودش را به طرف مخالف پرت کرد ماشین سریع از کنارش رد شد روی زمین نشست چشمانش را از ترس بسته بود قلبش تند می زد دهانش خشک شده بود ـــ حالتون خوبه با شنیدن صدا برای چند لحظه قلبش از تپش ایستاد چشمانش را باز کرد سرش را آرام بالا آورد با دیدن شهاب که روبه رویش زانو زده بود و با چشمان نگران منتظر پاسخش بود قطره ی اشکی از چشمانش روی گونه اش را سرازیر شد چشمانش را روی هم فشرد شهاب با نگرانی پرسید ـــ مهیا خانم چیزیتون شد؟؟ ولی مهیا اصال حالش مساعد نبود و نمی توانست جواب بدهد شهاب از جایش بلند شد مهیا با ترس چشمانش را باز کرد و به رفتن شهاب نگاهی انداخت از ترس اینکه رفته باشد سر پا ایستاد بعد چند دقیقه شهاب با بطری آبی به سمت مهیا آمد. 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی لینک پارت اول👇🏿🌱 https://eitaa.com/dogtaranbehsti/25365
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 #رمان_جانم_میرود🌱 #پارت113 ـ
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌱 بطری آب را به سمتش گرفت ـــ بفرمایید مهیا بطری را گرفت و آرام تشکری کرد یه مقدار از بطری خورد شهاب خم شد و کتاب ها را جمع کرد ـــ برای شما هستن مهیا لبانش را تر کرد ــــ نه پدرم دادن برسونم به دست آقا علی شهاب سری تکون داد مهیا کتاب ها را از دست شهاب گرفت ـــ خیلی ممنون آقا شهاب .رسیدنم بخیر با اجازه مهیا قدم برداشت که با حرف شهاب ایستاد ـــ این اتفاق عادی نبود شما خدایی نکرده با کسی دشمنی چیزی دارید ـــ نه همچین چیزی نیست آقا شهاب .خداحافظ شهاب به رفتن مهیا خیره شده بود مهیا تند تند قدم برمی داشت نمی خواست شهاب سوال دیگری از او بپرسد چون اصال کنترلی روی رفتارش نداشت قلبش بی قرار شده بود باور نمی کرد شهاب برگشته بود از خوشحالی نمی دانست چیکار کند بعد از تحویل کتاب ها به علی به مسجد رفت کنار مریم و سارا نمازش را خواند مریم کمی سروسنگین رفتار می کرد سارا هم از برنامه مسافرت مشهد گفت که مهیا لبخندی زدو گفت ـــ نه بابا من نمی تونم بیام بعد تموم شدن نماز دیگر دوست نداشت آنجا بماند سارا هم متوجه شد که مهیا از عصبانیت احساس کرد همه وجودش آتیش گرفت ـــ اینم یه کادوی کوچولو از من به تو عشقم تا یاد بگیری دیگه وسط کوچه قدم نزنی شماره مهران رو گرفت ای جانم اگه میدونستن خودت زنگ میزنی زودتر دست به کار می شدم ـــ خفه شو تو به چه حقی اینکارو کردی ــ اِ خانومم بد دهن نباش 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی لینک پارت اول👇🏿🌱 https://eitaa.com/dogtaranbehsti/25365
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 #رمان_جانم_میرود🌱 #پارت114
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌱 ـــ خانومم و مرض .آشغال تو داشتی منو به کشتن می دادی ـــ نه گلم حواسم به تو بود تو دیگه نباید نگران باشی اون پسر بسیجیه که نجاتت داد ـــ تو از جونم چی می خوای ؟؟ ـــ فقط تورو می خوانم ـــ احمق فکر کردی من مثل دختراییم که دورو برتن نه آقا اشتباه گرفتی و مطمئن باش کار چند ساعت قبلو بی جواب نمیزا م گوشی رو قطع کرد با دست پیشانی اش را ماساژ داد سردر شدیدی گرفته بود ـــ شما گفتید که اینطور نیست مهیا با شنیدن صدا دستش از کار افتاد با تعجب و استرس به عقب برگشت شهاب با چشمان عصبانی به او نگاه می مهیا، نمی توانست در چشمان شهاب نگاه کند. سرش را پایین انداخت. ـــ سوال من جوابی نداشت مهیا خانم؟! ــ من حقیقت رو گفتم. شهاب، دستی در موهایش کشید. ـــ پس قضیه تلفنن و حرفاتون چی بود. ـــ شما نباید... فالگوش می ایستادید. شهاب خنده عصبی کرد. ـــ فالگوش؟! جالبه!! خانم، شاید شما حواستون نبود ولی صداتون اونقدر بلند بود؛ که منو از پایگاه کشوند بیرون... مهیا از حرفی که زده بود، خیلی پشیمون شده بود. ـــ نمی خواید حرفی بزنید؟! این اتفاق ساده نبود که بخواید بهش بی توجه ای کنید. ـــ من هم تازه فهمیدم کار اونه! ـــ کار کی؟! اصال برا چی اینکار رو کردند؟! مهیا که نمی خواست، شهاب از چیزی با خبر بشود گفت. ـــ بهتره شما وارد این موضوع نشید. این قضیه به من مربوط میشه! با اجازه! شهاب، به رفتن مهیا خیره شد. نمی دانست چرا این دختر اینگونه رفتار می کرد. در پایگاه را قفل کرد و سوار ماشینش شد. سرش را روی فرمون گذاشت. ذهنش خیلی آشفته شده بود. برای کاری که می خواست انجام دهد، مصمم بود. اما با اتفاق امروز.... وقتی او را در کوچه دید، او را نشناخت اما بعد از اینکه مطمئن شد مهیا است، وهمزمان با دیدن ماشینی که به سمتش می آمد، با تمام توانش اسمش را فریاد زد. وقتی ماشین رد شد و مهیا را روی زمین، سالم دید؛ نفس عمیقی کشید. خداروشکری زیر لب زمزمه کرد و به طرفش دوید. ولی االن با صحبت های تلفنی مهیا، بیشتر نگران شده بود. ماشین را روشن کرد و به سمت خانه رفت. بعد از اینکه ماشین را در حیاط پارک کرد، به طرف تختی که در کنار حوض بود؛ رفت و روی آن نشست. شهین خانم، با دیدن پسرش که آشفتگی از سر و رویش می بارید، لبخندی زد. او می دانست در دل پسرش چه می گذرد... شهاب، به آب حوض خیره شده بود. احساس کرد که کسی کنارش نشست. با دیدن مادرش لبخند خسته ای زد. ـــ سالم حاج خانوم! ـــ سالم پسرم! چیزی شده؟! شهاب، خودش را باالتر کشید و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت. ـــ نمیدونم! شهین خانم، نگاهی به چشمان مشکی پسرش که سرخ شده بودند؛ انداخت. موهای پسرش را نوازش می کرد. ـــ امروز قبل از اینکه بری بیرون حالت خوب بود! پس االن چته؟! ـــ چیزی نیست حاج خانم... فقط یکم سردرگمم! شهین خانوم لبخندی زد و بوسه ای روی پیشانی شهاب کاشت. 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی لینک پارت اول👇🏿🌱 https://eitaa.com/dogtaranbehsti/25365
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَن‌ݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 #رمان_جانم_میرود🌱 #پارت115 ـ
گمنام..🌱: 🌸 ♥️🌸 🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 ♥️🌸♥️🌸♥️🌸♥️🌸 🌱 ـــ سردرگمی نداره... یه بسم اهلل بگو، برو جلو... شهاب حاال که حدس می زد، مادرش از رازش با خبر شده بود؛ لبخند آرام بخشی زد. ـــ مریم کجاست؟! ــ با محسن رفتند بیرون. شهاب چشمانش را بست و به خودش فرصت داد، که در کنار مادرش به آرامش برسد... ــــ وای بابا! باورم نمیشه، یعنی میگید برم مشهد؟! ـــ آره! مهیا نمی توانست باور کند. با تعجب به پد و مادرش که با لبخند نگاهش می کردند، خیره شده بود. ـــ سرکارم که نمی گذارید؟! احمد آقا بلند خندید. ـــ نه پدر جان! این کارت... برو پول بگیر؛ یه ساعت دیگه هم ثبت نام شروع میشه. مهیا از جایش بلند شد، دو قدم جلو رفت، ایستاد و به طرف مادر و پدرش چرخید. ـــ جدی یعنی برم؟! مهال خانم اخمی کرد. ـــ لوس نشو... برو دیگه! مهیا به اتاقش رفت. زود لباس هایش را عوض کرد. چادرش را سرش کرد. بوت هایش را پا کرد و به طرف پایین رفت. در را باز که کرد؛ همزمان شهاب از خانه بیرون آمد. مهیا تا می خواست سلام کند، شهاب به او اخمی کرد و سوار ماشینش شد. مهیا، با تعجب به ماشین شهاب که از کوچه بیرون رفت؛ خیره شد. در دوباره باز شد، اما اینبار عطیه بیرون آمد. عطیه با دیدن مهیا، لبخندی زد و به طرفش آمد. ـــ سالم مهیا خانوم گل! خوبی؟! ـــ سالم عطیه جون! خوبم، ممنون! تو خوبی؟! اینجا چیکار میکنی؟! ـــ خوبم شکر. حوصلم سر رفته بود... اومدم پیش شهین خانوم. ــ شوهرت کجاست پس؟! ـــ خدا خیرش بده محمد آقا! فرستادش کمپ، داره ترک میکنه. ـــ خداروشکر... ــ تو کجا میری؟! مهیا، با ذوق شروع به تعریف قضیه کرد. ـــ واقعا خوشا به سعادتت! پس این مریم چی می گفت؟!! ـــ چی گفت؟! ـــ کشت ما رو دو ساعت غر میزد، که مهیا نمیاد مشهد... اینقدر غر زد که بنده خدا شهاب، سر درد گرفت. زد بیرون از خونه... مهیا لبخندی به رویش زد و بعد از خداحافظی به طرف بانک حرکت کرد. همه راه با خوش فکر می کرد، که اینقدر صحبت کردن در مورد من اذیت کننده است، که ترجیح میدهد در خونه نماند؟!! 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی لینک پارت اول👇🏿🌱 https://eitaa.com/dogtaranbehsti/25365
سلام بچها😍 بنده مدیر هستم (یارمهدی)🙈 شرمنده دیروز شارژم خراب شد.امشب گرفتم الانم تبتلتم تو شارژه😔😉 انشالله فردا پر قدرت بر میگردیم😅❤️❤️
🌙 [°¡در مفاتیح‌الجنان آمده است کہ اگر کسے خواهد کہ محفوظ ماند از بلا های نازلہ در این ماه در هر روز ده مرتبہ این دعا راند بخواند¡°] متن دعا↯ یَا شَدِیدَ الْقُوَى وَ یَا شَدِیدَ الْمِحَالِ یَا عَزِیزُ یَا عَزِیزُ یَا عَزِیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمِیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنِی شَرَّ خَلْقِکَ یَا مُحْسِنُ یَا مُجْمِلُ یَا مُنْعِمُ یَا مُفْضِلُ یَا لا إِلَهَ اِلّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ✨ 🌞 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
خب..خب..😅😅 بلاخره هوا تاریڪ شد🖤 من کہ خیلی خستمـ😵‍💫 و البته خوابم میاد😴 پایان فعالیت کانالمون😇🙂 فردا با کلے پست باحال منتظرمون باشید😎🤤 شبتون به رنگارنگے مداد رنگے های ۱۲ رنگ🤣😅 شبتون بهشتے🕊 یا علے مدد🤞🏽 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
{ × http://unknownchat.b6b.ir/4801 × } 🖐🏽 🗣 انتقادے،پیشنهادے،سوالے،درخواستے:دارید در خدمتم✍
سلاممممم🥰🤗 صبحتون‌‌بہشتے😍😘 امیدوارم حالتون خوب خوب توپ باشه😂😘 شروع فعالیت کانالمون😌🤪 بزن بریم دختر بهشتے🕊 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 سرنوشت جالب «ژمی براون» ⭕️ بانویی که در هالیوود تلاش داشت همکار مسلمانش را مسیحی کند!