#دلشوره
#پارتسیام
ریحانه : خب بابا میخواستید یه چیز مهم بگید
رسول : صبر داشته باااش😐
محمد : کل قضیه رو براشون توضیح دادم
فقط نگفتم کی خواهرشونه که پس نیوفتن
ریحانه : 😂😂😂شوخی خوبی بود
رسول : نخند 🙄 من دیدم اون زمان چقدر مامان عذاب کشید 💔 آخرش هم اون طوری تموم شد
ریحانه : هر چی هم باشه هیچ دختری حق نداره به جز من خواهر تو بشه 😋
رسول : خیلی خب بابا حسود 😒
محمد : فقط یه مشکلی هست
ریحانه : اومدن اون سر تا پا مشکله 😢
محمد : این دختر تو یه کشور غربی بزرگ شده کلا عقایدش با ما فرق داره نباید همش بهش سر کوفت بزنید و ...کم کم عادت میکنید
امروز هم قراره بیاد فقط آبرو داری کنید زشته یه وقت رفتار بدی نداشته باشید
رسول : چشم 😅فقط آبجی جونم دقیقا کی میاااد؟یعنی چه ساعتی
ریحانه : به همین زودی شد آبجییی💔😭😭😭اصلا ایشالله بمیره نیاااااد😭😭😭💔
🤍"جانم میرود"🤍
#پارتسیام
مهیا سرش را برگردوند و چشمڪی برای نازی زدتا برگشت به شخصی بر خورد ڪرد و افتاد
ــــ واے مهیا
دخترا به طرفش دویدن وڪنارش ایستادن
مهیا سر جاش وایستاد
ـــ وای مهیا پیشونیت زخمی شده
مهیا با احساس سوزشی روی پیشونیش دستش و روی زخم ڪشید
ـــ چیزی نیست
با دیدن جزوه هایش در دستان مردونه ای سرش و بلند ڪرد پسر جوانی بود ڪه جزوه هاش رو از زمین بلند ڪرده مهیا نگاهی به پسره انداخت اولین چیزی ڪه به ذهنش رسید مرموز بودنش بود
ــــ شرمنده حواسم نبود خانم....ِ
نازی زود گفت
ـــ مهیا .مهیا رضایی
مهیا اخم وحشتناڪی به نازی ڪرد
ـــ خواهش میڪنم ولی از این بعد حواستونو جمع ڪنید مهیا تا خواست جزواش و از دستش بکشددستش را عقب ڪشید لبخند مرموزی زد و دستش رو جلو اورد
ـــ صولتی هستم مهران صولتی مهیا نگاهی به دستاش انداخت با اخم بهش نگاهی ڪرد و غافلگیرانه جزوه رو از دستش ڪشید و به طرف ساختمان رفت نازی و زهرا تند تند پشت سرش دویدند
تا نازی خواست چیزی بگوید مهیا با عصبانیت گفت
ـــ تو چته چرا اسم و فامیلمو گفتی ها
ـــ باشه خوب چی شد مگه ولی چه جیگری بود
#رمان
#جانممیرود
نویسنده :سرکارخانمفاطمهامیری