eitaa logo
دُخٺــࢪاݩ‌‌فـٰاطـمـے❤️💫
2.9هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
2.5هزار ویدیو
27 فایل
📣 بࢪا؎ عضویٺ دࢪ گࢪوه به عنوان مࢪبے یا دختࢪان فاطمے و یا اطݪا؏ از بࢪنامهـ ها با ادمین کاناݪ، دࢪ اࢪتباط باشید 📲 «گروه تبلیغی جهادی رشد🌱» ارسال تصاویر و ویدئوها: @aghayari12 ادمین: @Mirzaei1369 @SarbazAmad
مشاهده در ایتا
دانلود
10.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▬➰🌸🍃۩﷽۩🍃🌸➰▬ 🌹 پاداش امام حسین علیه‌السلام برای جوانی که مادر خود را به دوش می‌کشید تا به زیارت برود!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 قصه شب👇👇👇👇👇👇👇
🌹یادت باشه 🍃بخش اول زندگی نامه 🍃فصل هشتم عشق یعنی آشنایی با خدا مهدی صاحب زمان از ما رضا 🍃برگ هشتادم با اصرار گفت: « حرفشم نزن شام امشب با منه. تو برو سر درس و کتابت. تا یه ربع دیگه غذا را آماده می کنم.» یک ربع شد ، یک ساعت! از اتاق بلند پرسیدم: « غذا چی شد مهندس؟ ضعف کردم، چشم هام دیگه چیزی نمی بینه که بخوام درس بخونم.» بالاخره بعد از همه ی این حرف ها سیب زمینی ها مغز پخت شد و صدا زد: « غذای سرآشپز آماده اس، بیا بخور که این غذا خوردن داره.» سیب زمینی سرخ کرده با تخم مرغ غذایی بود که حمید به عنوان غذای مخصوص سرآشپز درست کرده بود. وارد آشپزخانه که شدم دیدم سفره را هم چیده. هر بار سفره را می چید معمولا یک چیزی فراموش می کرد. یا آب یا نمک،یا قاشق چنگال. بالاخره یک چیزی را از قلم می‌انداخت. سفره را که خوب نگاه کردم،گفتم: « حمید تو که میدونی این غذا با چی میچسبه پس چرا خیارشور نیاوردی؟» گفت: « آخ آخ ! ببین از بس سر آشپز رو هول کردی، یادم رفت. تا تو بشینی سر سفره، آوردم.» زدم زیر خنده گفتم:« مرد حسابی! چهار ساعته منتظر غذام. خوبه تو آشپز رستوران نشدی. ساعت ۱۲ شب تازه غذا حاضر می شه! تو مشغول شو، خودم میارم.» دستش را گذاشت روی شانه های من و نگذاشت بلند شوم . بگذریم از اینکه تا خیارشور را بیاورد و با دقت تمام خرد کند نصف غذا را خورده بودم . امتحاناتم که تمام شد، برای شام منزل پدرم دعوت بودیم. موتور حمید خیلی کثیف شده بود. خانه خودمان جای کافی برای شستن موتور نداشتیم. برای اینکه موتور را داخل حیاط پدرم بشوییم زودتر راه افتادیم. وقتی رسیدیم از سر پله شروع کرد به یاالله گفتن. گاهی وقتها ذکر های متنوعی میگفت: یا علی ، یا حسین ، یا زهرا. یک جوری اعلام می کرد که اگر نامحرمی هست پوشش داشته باشد. تنهایی خجالت میکشید موتور را تمیز کند. میگفت: « عزیزم! تو هم بیا پیش من باش.» بین خانواده خود من هم حمید خیلی با حجب و حیا بود. با اینکه پدر من دایی حمید می شد، ولی رفتارش خیلی با احترام بود. تازه موتور را شسته بودیم که گوشی حمید زنگ خورد. بازهم فراخوان بود. جوری شده بود که وقتی اسم فراخوان را می شنیدم حالم خراب میشد و بند دلم پاره میشد. احساس خطر را از کیلومترها دورتر احساس می کردم. حمید آماده شد و رفت. به مادرم گفتم: « این بار سوریه است، شک ندارم!» چند ساعتی گذشت. حوالی ساعت ۱۰ شب بود که برگشت. به شدت ناراحت بود. رفته بود در لاک خودش. گهگاهی با پدرم زیر گوشی حرف می زدند، جوری که من متوجه نشوم . برایشان میوه بردم و گفتم :« شما دوتا چی به هم میگین؟ میخوای بری سوریه؟» پدر خندید و گفت :« حمید جان ! دختر من زرنگ تر از این حرف هاست. نمیشه ازش چیزی پنهون کرد.» حمید با سر حرف پدرم را تایید کرد و به من گفت: « آره! درست حدس زدی. اعزام سوریه داریم. همه رفقای من میخوان برن، ولی اسم من توی قرعه کشی در نیومد .» با تعجب گفتم :« مگه سوریه رفتن هم قرعه کشی میخواد؟» پدرم گفت: « چون تعداد داوطلب ها خیلی زیاده، ولی ظرفیت اعزام ها محدود، برای همین قرعه کشی می کنن که هر سری یه تعدادی اعزام بشن.» حمید با پدرم حرف میزد که واسطه بشود برای رفتنش. میگفت: « الان وقت موندن نیست. اگه بمونم تا عمر دارم شرمنده حضرت زهرا (ع) میشم.» به حدی از این جا ماندگی ناراحت بود که نمیشد طرفش بروم. اینطور مواقع ترجیح میدادم مزاحم خلوت و تنهایی هایش نباشم . داشتم تلویزیون نگاه می کردم که یک لحظه صدای مادرم از آشپزخانه بلند شد . روغن داغ روی دستش ریخته بود. کمی با تاخیر بلند شدم و به آشپز خانه رفتم . چیز خاصی نشده بود. وقتی برگشتم دیدم حمید خیلی ناراحت شده، خیلی زیاد! موقع رفتن به خانه چندین بار گفت: « تو چرا زن دایی کمک خواست با تاخیر بلند شدی؟! این دیر رفتن تو کار بدی بود. کار زشتی کردی! یه زن وقتی نیاز به کمک داره باید زود بری کمکش . تازه اون که مادره! باید بلافاصله می رفتی !» مهر ماه ۹۴ مادربزرگ مادری مریض شده بود. من و حمید به عیادتش رفتیم. اصلاً حال خوبی نداشت. خیلی ناراحت شده بودم. بعد از عیادت به خانه عمه رفتیم. داخل اتاق کلی گریه کردم. عمه وقتی صدای گریه مرا شنید بغض کرده بود. حمید داخل اتاق آمد و گفت:« عزیزم! میشه گریه نکنی؟ وقتی تو گریه می کنی بغض مادرم میترکه. من تحمل گریه هر دوتاتون را ندارم.» دست خودم نبود. گریه امانم نمی داد. نمیدانم چرا از وقتی بحث سوریه رفتن حمید جدی شده بود، این همه دل نازک شده بودم. حمید وقتی دید حالم منقلب شده، به شوخی گفت: « پاشو بریم بیرون. تو موتور سواری خونت اومده پایین! باید ترک موتور سوار بشی تا حالت برگرده سر جاش.» چون نمیخواستم بیشتر از این عمه را ناراحت کنم، خیلی زود از آنجا بیرون آمدیم. حمید وسط راه کلی تنقلات گرفت که حال و هوای من را عوض کند.🍂
🌹یادت باشه 🍃بخش اول زندگی نامه 🍃فصل هشتم عشق یعنی آشنایی با خدا مهدی صاحب زمان از ما رضا 🍃برگ هشتاد و یکم خانه که رسیدیم . نوه های صاحب خانه جلوی در بودند . هر چیزی که خریده بود را به آنها تعارف کرد. همیشه دست و دل باز بود . هر بار که خوراکی می خرید ، اگر نوه های صاحب خانه را وسط پله ها می دید به آنها تعارف میکرد . اگر من شله زرد یا آش می پختم ، می گفت :« حتما یه کاسه بدیم به صاحب خونه . یه کاسه هم بذار کنار ببریم برای مادرم.» وقتی نصف بیشتر خوراکی ها را به نوه های صاحب خانه داد ، از پله ها بالا آمد و گفت :« من که از پرونده ی اعمالم خیلی می ترسم . حداقل شاید به خاطر دعای خیر این بچه های معصوم خدا از سر تقصیراتم بگذره .» یک هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که تلویزیون اعلام کرد حاج حسین همدانی در سوریه به شهادت رسیده است . وقتی حمید خیر شهادت را شنید ، جلوی تلویزیون ایستاده گریه میکرد . خیلی خوب سردار همدانی را می شناخت ؛ چون در چندین دوره آموزشی که در تهران برگزار شده بود با این شهید بر خورد داشت . با حسرت گفت :« حاج حسین حیف بود . ما واقعا به حضورش نیاز داشتیم .» همان روز عمه ما را برای ناهار دعوت کرده بود . موقع پاک کردن سبزی به عمه گفتم :« سردار همدانی شهید شده . حمید از شنیدن این خبر کلی گریه کرده.» حمید تا شنید ، چشم هایش را گرد کرد که یعنی :« برای چی به مادرم گفتی ؟» من هم فقط شانه هایم را انداختم بالا . دوست نداشت عمه ناراحتی اش را ببیند، برای همین رفت داخل اتاق و با خواهر زاده هایش مشغول توپ بازی شد . به سر و کله هم می زدند. بیشتر صدای حمید می آمد تا بچه ها . هنوز هم گاهی اوقات بچه های خواهرش می گویند کاش دایی بود با هم توپ بازی می کردیم! گروهی که اسمشان در قرعه کشی برای اعزام به سوریه در آمده بود، پشت هم دوره های آماده سازی و آموزش رزم می رفتند . روز هایی که حمید توی این جمع نبود ، دنیا برایش شده بود مثل قفس! پکر بود و حال و حوصله ی هیچ کاری را نداشت . حس آدم جا مانده ای را داشت که همه ی رفقایش رفته باشند. موقع اعزام این گروه ، پروازشان چند باری به تعویق افتاد. هر روز که حمید به خانه می آمد از رفتن رفقایش می پرسیدم . حمید با خنده می گفت :« جالبه هر روز صبح از این ها خداحافظی می کنیم ، دوباره فردا صبح بر میگردن سر کار ‌. بعضی از همکارها می گن ما دیگه روی رفتن سمت خونه رو نداریم . هر روز صبح خانواده با اشک و نذر و نیاز ما رو راهی می کنن . ما خداحافظی می کنیم، باز شب بر می گردیم خونه !» شانزدهم مهر با ناراحتی آمد و گفت :« بالاخره رفتن و ما جا موندیم! پدرت موقع رفتنشون خیلی گریه کرد . همه رو تک تک بغل کرد . ازشون حلالیت خواست و از زیر قرآن رد کرد .» بابا سر این چیز ها حساس بود . خیلی زود احساساتی می شد . این صحنه ها او را یاد دوران دفاع مقدس و رفقای شهیدش می انداخت . همان موقع ها بود که مستند ملازمان حرم، صحبت های همسران شهدای مدافع حرم از شبکه ی افق پخش می شد . پدرم زنگ میزد به حمید و می گفت :« نذار فرزانه این برنامه ها رو ببینه.» یک دوره ای شبکه افق خانه ی ما ممنوع بود ! آن روز ها به همه ی ما سخت می گذشت . حمید می گفت کل پادگان یک حالت غمی به خودش گرفته است . خیلی بی تاب شده بود . نماز شب خواندن هایش فرق کرده بود . هر وقت از دانشگاه می آمدم از پشت در صدای دعایش را می شنیدم . وارد که می شدم چشم های خیسش گواه همه چیز بود . دلش نمی خواست بماند. میل رفتن داشت . کمی که گذشت . تماس های رفقای حمید از سوریه شروع شد . رنگ میزدند و از حال و هوای سوریه می گفتند . صدا خیلی با تاخیر می رفت . حمید سعی می کرد به آنها روحیه بدهد . بگو بخند راه می انداخت هر کدام از رفقایش یک جوری دل حمید را می بردند. آقا میثم ، از اعضای گروهانشان، می گفت:« من همین جا می مونم تا تو بیایی سوریه . اینجا ببینمت بعد برگردم ایران .» همین همکارش لحضه ی آخر حمید را بغل کرده بود و گفته بود :« حمید ! من دوتا پسر دارم ؛ ابوالفضل و عباس اگه از سوریه سالم برگشتم که هیچ ، اگه شهید شدم به بچه های من راه راست رو نشون بده.» حمید خانه که می آمد ، می گفت:« به خانم های رفقایی که رفتن سوریه زنگ بزن و حالشون رو بپرس . بگو اگه چیزی نیاز دارن یا کاری دارن تعارف نکنن.» من هم گاهی از اوقات به دور از چشمان حمید می نشستم پای سیستم و عکس های گروهی حمید با همکارانش را می دیدم . برای آن هایی که اعزام شده بودند و بچه داشتند خیلی دلم می سوخت . با گریه دعا می کردم . به خدا می گفتم :« خدایا ! تو رو به حق پنج تن ، این همکار حمید بچه داره . ان‌شاءالله سالم برگرده .» آن روزها اصلا فکرش را نمی کردم که چند هفته بعد همین عکس ها را ببینم و این بار برای حمید اشک بریزم و روز و شبم را گم کنم!🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ از خدا پرسیدند عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند لبخند زد و گفت آنها که میتوانند تلافی کنند اما به خاطر من میبخشند . . .💞 شب تون خدایی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دختران فاطمی 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💜ســــــلام 🌱صبحتون بهترین 💜و خوشرنگ ترین 🌱صبح دنیـا 💜با لحظه هايی 🌱پـراز خـوشی 💜و آرزوی سلامتی 🌱بـرای شما خـوبان 💜روز وروزگارتان شاد 🌱روزتـون بی نظیر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دختران فاطمی 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻شادمان‌ترین مردم، بهترین چیزها را در زندگی ندارند بلکه آنها بهترین "برداشت" را از زندگی دارند...🍁 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دختران فاطمی 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا