🌻همیشه یه دلیل واسه خندیدن پیدا کنید
ممکنه خندیدن باعث نشه
تو زندگی بیشتر عمر کنید:
اما حتما باعث میشه که
تو عمرتون بیشتر زندگی کنید ...❤️
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🔴 راهکاری برای گناه نکردن
🔵 امام علی علیه السلام فرمودند:
🌕 هر کس بعد از نماز صبح در جایش بنشیند و سوره توحید را یازده مرتبه قبل از طلوع خورشید قرائت کند، آن روز مرتکب گناه نمی شود هر چند شیطان به سوی او طمع کند.
📚 ثواب الاعمال شیخ صدوق ص ۳۴۱
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
142674_922.mp3
4.23M
🎧 تحدیر (تندخوانی قرآن کریم)
🎤 استاد معتز آقایی
📖 جزء ششم قرآن کریم
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🌹همدیگر را دور میزنیم
تا زود به مقصد برسیم....
غافل از اینکه
زمین گرد است و
باز به هم می رسیم....!!❤️
#ماه_رمضان
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🌹یادت باشه
🍃بخش اول
زندگی نامه
🍃فصل نهم
ما لقارا به بقا بخشیدیم
🍃برگ هشتاد و دوم
به واسطه دوستم کتاب « دختر شینا » به دستم رسید ، روایت زندگی زن و شوهری را می خواندم که شبیه زندگی خودمان بود ، عشقی که بینشان بود ، خاطرات اول زندگی که همسر شهید از حاج ستار خجالت می کشید یا ماموریت های همیشگی شهید ، نبودن ها و فاصله ها ، همه این ها را در زندگی مشترکمان هم می توانستم ببینیم ، صفحه به صفحه می خواندم و مثل ابر بهار اشک می ریختم و با صدای بلند گریه می کردم ، هر چه به آخر کتاب نزدیک می شدم ترسم بیشتر می شد ، می ترسیدم شباهت زندگی ما با این کتاب در آخر قصه هم تکرار بشود.
به حدی در حال و هوای کتاب و زندگی « قدم خیر » قهرمان کتاب دختر شینا غرق بودم که متوجه حضور حمید نشدم ، بالای سر من ایستاده بود و چهره اشک آلودم را نگاه می کرد ، وقتی دید تا این حد متاثر شده ام کتاب را از دستم گرفت و پنهان کرد ، گفت :« حق نداری بقیه کتاب رو بخونی ، تا همین جا خوندی کافیه » ، با همان بغض و گریه به حمید گفتم :« داستان این کتاب خیلی شبیه زندگی ماست ، می ترسم اخر قصه عشق ما هم به جدایی ختم بشه ».
آنقدر بغض گلویم سنگین بود که تا چند ساعت هیچ صحبتی نمی کردم ، حمید مشغول سر و کله زدن با آبمیوه گیری بود که درست کار نمی کرد ، چون توی مخابرات بود دست به کار فنی خوبی داشت ، هر چیزی که خراب می شد سعی میکرد خودش درست کند، از کلید و پریز گرفته تا لولای در و شیر آب ، خیلی کم پیش می آمد که بخواهیم چیزی را بدهیم بیرون درست کنند ، داخل آشپزخانه خودم را مشغول کرده بودم ، با مرور خاطرات دختر شینا به اولین روز های عقدمان رفته بودم که با حمید خیلی رسمی صحبت میکردم ، اسمش را هم نمی توانستم بگویم ، ولی حالا حمید برای من همه چیز شده بود و لحظه ای تاب دوریش را نداشتم .
با شنیدن صدای تلفن از عالم خاطراتم بیرون آمدم ، مسئول بسیج دانشگاه بود ، اصرار داشت برای اردوی دانشجویان جدید الورود دانشگاه همراهش باشم ، دلم پیش حمید بود ، نمی خواستم تنهایش بگذارم ولی دوستان دیگرم شرایط همراهی کاروان را نداشتند ، بعد از موافقت حمید هشتم آبان همراه با دانشجویان به سمت رامسر راه افتادیم ، قبل از اردو برایش آش شله زرد پختم ، معمولا قبل از اردو هایی که می رفتم برایش دو سه وعده غذا می پختم و داخل یخچال می گذاشتم تا خودش گرم کند و بی غذا نماند.
هوای رامسر ابری بود و باران شدیدی می آمد ، بعد از یک روز برگزاری کلاس های آموزشی روز دوم دانشجویان را کنار ساحل بردیم ، دریا طوفانی بود ، با دانشجوها کلی عکس گرفتیم و بعد هم به سمت « کاخ موزه پهلوی » حرکت کردیم ، فصل پرتغال و نارنگی بود ، بعضی از دانشجوها شیطنت می کردند و از میوه های درختان باغ جلوی موزه می چیدند .
با حمید که تماس گرفتم متوجه شدم برای مراسم اولین شهید مدافع حرم استان قزوین شهید « رسول پور مراد » به شهرک قلعه هاشم خان زادگاه این شهید رفته است ، زیاد نمیتوانست صحبت کند ، وقتی گفتم بچه ها از باغ پهلوی حسابی میوه چیدند گفت :« عزیزم به اون میده ها لب نزن ، بیت الماله ، معلوم نیست شاه اون زمون با مال کدوم رعیت این باغ ها رو مال خودش کرده ، اومدی قزوین خودم کلی برات پرتغال و نارنگی می خرم .»🍂
#رفیق_شهیدم
#حمید_سیاهکالی
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃