فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عجب دوربین مخفی خفنی😂
ینی عاشق بی تفاوتیه معتاده شدم😂😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ماه رمضان😄😄😄😄😄
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
•♥!
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرً
کسی چه میداند . .
شاید این سختیها
پایانی به شیرینی ظهور دارد...!(:🌿
#امام_زمان
#السلامعلیکیاصاحبالزمان
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
سخن بد می رنجاند
اگرچه پوشش شوخی
رابرقامتش بپوشانی
وسخن نیک غم رامی زداید
وشادی آفرین است
اگرچه از روی تعارف باشد
سعی کن
برای زبانت نگهبانی بگذاری
تاواژه هایت را انتخاب کند
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🌹یادت باشه
🍃بخش اول
زندگی نامه
🍃فصل نهم
ما لقا را به بقا بخشیدیم
🍃برگ هشتاد و چهارم
گوشی را که قطع کردم متوجه گریه آرام حمید شدم،طرف اتاق که رفتم دیدم کتاب«دخترشینا»رو دست گرفته وبا خاطراتش اشک می ریزد،متوجه حضور من که شد،کتاب را بست و گفت:«راست می گفتیا زندگیشون خیلی شبیه زندگی ماست،همسران شهدا خیلی ازخودشون ایثار نشون دادن،این که یه زن به تنهایی بار زندگی رو به دوش بکشه،خیلی سخته،دوست دارم حالا که اسمم رو برای اعزام به سوریه نوشتم اگه اعزام شدم و تقدیرم این بود که شهید بشم توهم مثل این همسر شهید صبورباشی».
همان وقتی که رفقایش سوریه بودند،بحث اعزام نفرات جدید مطرح بود،وقتی این همه شوق حمید برای رفتن را دیدم با خودم خیلی کلنجار رفتم که چطور خبر خط خوردن اسمش را بگویم،حمیدکه دیدخیلی در فکر هستم علت را جویا شد،بعداز کلی مکث و مقدمه چینی گفتم:«باباپشت تلفن خبردادکه اسمتو ازلیست اعزام خط زده،ازمن خواست بهت اطلاع بدم»،ماجرا را که شنید خیلی ناراحت شد،گفت:«دایی نباید این کار رو می کرد، من خیلی دوست دارم برم سوریه».
یکی دوساعت هیچ صحبتی نمی کرد،حتی برخلاف روزهای قبل استراحت هم نکرد،غروب که شد لباس هایش را پوشید تابه باشگاه برود،وقتی به خانه برگشت گفت که باپدرم صحبت کرده است،ازسیرتا پیاز صحبت هایشان را برایم تعریف کرد،این که خودش به پدرم چه حرفهایی زده و پدرم در جواب چه چیزهایی گفته است،بعد ازتمرین نه که بخواهد جلوی پدرم بایستد ولی گفته بود:« دایی جان اگه قسمت شهادت باشه همین جا قزوین هم که باشیم شهید می شیم،پس مانع رفتن من نشید،اجازه بدین من برم»،اما پدرم راضی نشده بود،گفته بود:« اگرقرار بررفتن باشه من و برادرت ازتو شرایطمون برای اعزام مهیاتره،توهنوز جوونی هروقت هم سن من یاسردار همدانی شدی اونوقت برو سوریه».
آن شب خواب به چشم حمید نیامد،می دانستم حمید این سری بماند دق می کند،صبح بعد از راه انداختن حمید به خانه پدرم رفتم،کلی با پدر و مادرم صحبت کردم،از پدرم خواستم اسم حمید را به لیست اعزام برگرداند،گفتم:«اشکالی نداره،من راضیم حمید بره سوریه،هرچی که خیره همون اتفاق میفته»،پدرم گفت:«دخترم این خط این نشون!حمیدبره شهید میشه،مطمئن باش»،مادرم هم که نگران تنهایی های من بودگفت:«فرزانه من حوصله گریه های تورو ندارم،خدای نکرده اتفاقی بیفته توطاقت نمیاری»،درجوابشان گفتم:«حرفاتون رو متوجه میشم،منم به دلم برات شده حمید اگه بره شهید میشه،ولی دوست ندارم مانع سعادتش باشم،شماهم خواهشأرضایت بدید،حمید دوست داره بره مدافع حرم باشه،ازخیلی وقت پیش راه خودش رو انتخاب کرده،پدرم اصرار من را که دید کوتاه آمد، قرارشد صحبت کندتا اسم حمید را به لیست اعزامی های دوره جدید اضافه کنند.
روز شنبه شانزدهم آبان ساعت پنج از دانشگاه به خانه برگشتم،هوا خیلی ابری و گرفته بود،برق های اتاق خاموش بود،حمید کنار بخاری یک پتو سرش کشیده بود و به خواب رفته بود،پاورچین پاورچین سمت آشپزخانه رفتم،هنوزچند لقمه ای ناهارنخورده بودم که بیدار شد،من را صدا کرد و گفت:«کی رسیدی خانوم؟ناهار خوردی بیا باهات کار دارم»،از لحن صحبتش تا ته ماجرا را خواندم،با شوخی گفتم:«چیه باز می خوای بری سوریه؟!شاید هم می خوای بری سامراء،هرجا می خوای بری برو،ما دیگه ازخیر تو گذشتیم!».🍂
#رفیق_شهیدم
#حمید_سیاهکالی
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃