فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸
شهدا از همه چیزشون گذشتند ما حاضریم بگذریم...
#استوری🍃
#شهیدانه🌹
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استورے🌱
#شهیدانه🌹
#تلنگرانه
بہ خودتون افتخار میڪنید واسه مخ زدن؟!
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
🌸+به ما یاد دادن توی مکتب حسین شاید حتی آب هم واسه خوردن پیدا نشه ...
_جواب تو که همش می گی با این اوضاع گرونی چرا بازم #رهبر رو دوست داری؟!
#رهبرانه
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
{ #پارت_پنجم }
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
اگه س ُ نی بود کنار هم راحتتر بودیم. ولی ما که تو بندر کنار این همه شیعه داریم
زندگی میکنیم، مجید هم یکی مثل بقیه.« سپس نفس عمیقی کشید و ادامه
داد: »شاید مصلحت خدا اینه که این آدم بیاد اینجا و با ما زندگی کنه، شاید
خدا کمکش کنه تا اونم به سمت مذهب اهل سنت هدایت شه!« در برابر سخنان
ُ ب،
آرمانگرایانه عبداهلل هیچ کس چیزی نگفت و عطیه از محمد پرسید: »خ
ُوردید؟« و محمد که از این شیرین کاریاش لذت
ً دیگه چه آمار مهمی ازش درا
چندانی نبرده بود، ابرو در هم کشید و پاسخ داد: »خیلی سا کت و توداره! اصال
پا نمیداد حرف بزنه!« که مادر در درگاه آشپزخانه ایستاد و گفت: »ول کنید این
حرفا رو مادرجون! چی کار به کار این جوون دارید؟ پاشید سفره رو پهن کنید، شام
حاضره.« سپس رو به محمد کرد و با حالتی دلسوزانه سؤال کرد: »مادر جون رفتید
باال، این بنده خدا غذا چیزی آماده داشت؟ بوی غذا تو خونه پیچیده، یه ظرف
ِ من!
براش ببرید.« که به جای محمد، ابراهیم با تندی جواب داد: »کوتاه بیا مادر
ُندهای
نمیخواد این پسره رو انقدر حلوا حلواش کنی!« اما مادر بیتوجه به غر و ل
ابراهیم، منتظر پاسخ محمد مانده بود که زیر لب جواب داد: »آره، یه ماهیتابه تخم
مرغ رو گازش بود. تعارفمون هم کرد، ولی ما گفتیم شام پایین حاضره و اومدیم.«
و مادر با خیال راحت سر سفره نشست. سر سفره همچنان در فکر این مرد غریبه
بودم که حاال برایم غریبهتر هم شده بود. مردی که هنوز به درستی چهرهاش را ندیده
بودم و جز چند سایه و تصویر گذرا و حاال یک اسم شیعه، برایم معنای دیگری
نداشت. عبداهلل راست میگفت؛ ما در بندرعباس با افراد زیادی رابطه داشتیم
که همگی از اهل تشیع بودند، اما حاال این اختالف مذهبی، بیگانگی او را برایم
بیشتر میکرد.
* * *
صبح شنبه اول مهر ماه سال 91 فرصت مغتنمی بود تا عقده یک هفته دوری از
حیاط زیبای خانهمان را خالی کنم. عبداهلل به مدرسه رفته بود، پدر برای تحویل
محصوالتش راهی بازار شده و مادر هم به خانه خاله فهیمه رفته بود تا از شوهر بیمارش حالی بپرسد. آقای عادلی هم که هر روز از وقتی هوا گرگ و میش بود، به
پاالیشگاه میرفت و تا شب باز نمیگشت. همان روزی که انتظارش را میکشیدم
ُ ر کنم. با هر
تا بار دیگر خلوت دلم را با حضوری لبریز احساس در پای نخلها پ
تکانی که شاخههای نخلها در دل باد میخوردند، خیال میکردم به من لبخند
میزنند که خرامان قدم به حیاط گذاشته و چرخی دور حوض لوزی شکلمان
زدم. هیچ صدایی به گوش نمیرسید جز کشیده شدن کف دمپایی من به سنگ
فرش حیاط و خزیدن باد در خم شاخههای نخل! لب حوض نشسته و دستی به
آب زدم. آسمان آنقدر آبی بود که به نظرم شبیه آبی دریا میآمد. نگاهی به پنجره
اتاق طبقه باال انداختم و از اینکه دیگر مزاحمی در خانه نبود، لبخند زدم. وقتش
رسیده بود آبی هم به تن حیاط بزنم که از لب حوض برخاسته و جارودستی بافته
شده از نخل را از گوشه حیاط برداشتم. شلنگ پیچیده به دور شیر را با حوصله باز
کردم و شیر آب را گشودم. حاال بوی آب و خا ک و صدای پای جارو هم به جمعمان
اضافه شده و فضا را پر نشاط تر می کرد. انگار آمدن مستأجر آنقدرها هم که فکر
میکردم، وحشتنا ک نبود. هنوز هم لحظاتی پیدا میشد که بتوانم در دل نخلستان
کوچکم، خوش باشم و محدودیت پیش آمده، قدر لحظات خرامیدن در حیاط را
ِ حیاط، سرم را به عقب
بیشتر به رخم میکشید که صدای چرخیدن کلید در قفل در
چرخاند. قفل به سرعت چرخید، اما نه به سرعتی که من خودم را پشت در رساندم.
در با نیرویی باز شد که محکم با دستم مانع شدم و دستپاچه پرسیدم: »کیه؟!!!«
لحظاتی سکوت و سپس صدایی آرام و البته آمیخته به تعجب: »عادلی هستم.«
چه کار میتوانستم بکنم؟ سر بدون حجاب و آستینهای باال زده و نه کسی که
صدایش کنم تا برایم چادری بیاورد. با کف دستم در را بستم و با صدایی که از ورود
نا گهانی یک نامحرم به لرزه افتاده بود، گفتم: »ببخشید... چند لحظه صبر کنید!«
شلنگ و جارو را رها کرده و با عجله به سمت اتاق دویدم، به گونهای که به گمانم
صدای قدمهایم تا کوچه رفت. پردهها را کشیده و از گوشه پنجره سرک کشیدم تا
ببینم چه میکند، اما خبری نشد. یعنی منتظر مانده بود تا کسی که مانع ورودش........
#جان_شیعه_اهل_سنت
#رمان_مذهبی
#فاطمه_ولی_نژاد
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
#پیامٰ_شُهدا💌🖇
بهشٰ گُفتمٖ:
+اے شهیدٰ!😊
خیلے دوسټ داࢪمٰ🧡🍃
جواب دادٰ:.
_مشتے،تو هنوزٰ دُنیا نیومدھ بودے مَن فدآت شُدمٖ..!😉🌸
:|ࢪاسټ میگفټ..!😔♥️🖇
#شهیدانه
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
#چادرانه🌱💛
خـدایا...
از تو میخواهمـ✋🏻
چادر مرا آنچنان با
چادر خاڪے جدهے ساداتــ💚🍃
پیوند زنے ڪھ
اگر جان از تنم رود
چادر از سرم نرود...😊🌹👌🏻
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
4_6025990732928518067.ogg
525.4K
قرار هرشبـمون♥️
.
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد🕊🌱
.
🌙 #گوشبدیدنوازشرۅحرۅ🙂
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
مداحی آنلاین - دعای ماه رجب - حسن خانچی.mp3
1.27M
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
یامن ارجوه لکل خیر ...
#این_الرجبیون
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
🌸
🌱🌸
🌸🌱🌸