آقا قبول ما دختریم ....😍☺️
آقا قبول شهید نمی شویم ....😔💔
آقا قبول نمی گذارند تفنگ دستمان بگیریم و برویم مدافع حرم حضرت عشق (س) شویم .....😭💔
آقا قبول راه شهادت برایمان بسته شده....😭💔
قبول ......💔
°•°•همه را در اوج ناامیدی قبول کردیم .....🤐💔
آری اشک میریزیم چون نمی توانیم ابراهیم باشیم نمی توانیم محمد هادی باشیم نمی توانیم علی باشیم ....😔💔
آری نمی توانیم .... هرکاری میخواهیم بکنیم می گویند شما دخترید توان کافی را ندارید ....😒😩
•°•°هروقت خواستیم تنها برویم گفتند دختر نباید تنها جایی بره ...☹️😒
هروقت خواستیم خلوت کنیم نگذاشتند...😑😓
پس چگونه شبیه ابراهیم هادی و هادی ذوالفقاری و علی خلیلی شویم ؟
•°•°بنشینیم و فقط درس بخوانیم و آرزوی شهادت کنیم ؟
نمی شود به والله نمی شود .....😫😭
شهدا بیابید بگویید این دختران دلسوخته چه کنند ؟🙏😭💔
چه کنند در این آشفته بازار فساد و بی حجابی و تنهایی مهدی فاطمه ؟🖤💔
°•°•جوابم را شهدا دادند....☺️❣
از شهدا به دختران محجبه ایران
•°•°قبول
هرکاری خواستید بکنید به یاد مهدی فاطمه باشید آن وقت خود به خود عزیز دل مهدی فاطمه می شوید آن وقت است که دیگر طاقت ماندن در دنیایی که بوی گناه را می دهد نخواهید داشت ...🙃✨
آن وقت است که وقت شهادت است ...🙂💚
آن وقت می فهمید که راه شهادت برای هیچ کس بسته نیست ...🙃😍
آن وقت مسیر شهادت برایتان باز میشود حتی اگر دختر باشید ...👌😁.
فقط اخلاص و نگاه مهدی فاطمه را درنظر بگیرید ....👌😔
در نبود ما پشت حضرت مهدی (عج) را خالی نکنید ....😔💔
یقه تان را میگیریم اگر ولایت فقیه را تنها بگذارید 😔😭
•°•°آری دختران نگویید شهید نمی شویم میشود ... میشود ....
هنوز هم میشود ....😭❤️🙃
•💛🌻💛🌻💛🌻💛•
#فالی_در_آغوش_فرشته
#قسمت_دویست_و_یازدهم
#فصل_دوم🌻
•به قلم آیناز غفاری نژاد•
پشت سر آیه ایستادم و از پشت پیراهن رو جلوی صورتش گرفتم .
- اجی مجی لا ترجی .
صدای خندش بلند شد و پارچ رو پایین گذاشت.
پیراهن رو از دستم گرفت و به سمتم چرخید.
+ وای مروا این چه کاریه آخه ؟!
چرا زحمت کشیدی گلم ، خیلی خوشگله ممنونم.
یک خط لبخند محو روی صورتم نقش بست.
- خواهش میکنم عزیزم ، کاری نکردم.
الان دیگه وقتشه که این لباس ها رو عوض کنی خوشگل خانوم.
لبخندش محو شد و پیراهن رو ، روی صندلی گذاشت.
دوباره به سمت پارچ رفت و شروع کرد به شربت ریختن.
دستم رو ، روی شونش قرار دادم.
- آیه جونی باز شروع کردی ؟!
گل من آخه الان پنجاه روز گذشته ، اون خدابیامرز هم راضی نیست که تو اینقدر به خودت سخت بگیری ، مگه با این لباس های سیاه راحیل برمیگرده ؟!
بر نمی گرده دیگه .
حالا برای احترام میپوشی و این رسم و رسوم ها باشه قبول ، ولی آخه پنجاه روز ؟!
مژده که راضی شد لباس هاش رو تعویض کنه ، حالا ...
احساس کردم شونه هاش لرزید ، برای همین ادامه ندادم و بیشتر بهش نزدیک شدم.
دستم رو زیر چونش گذاشتم و سرش رو بلند کردم.
- ناراحتت کردم ؟!
ببخشید عزیزم ، اصلا هدف من این نبود.
هق هقش بلند شد و روی زمین افتاد ، فکر نمی کردم با یه جمله اینقدر احساساتی بشه.
با گریه گفت :
+ م ... مروا .
داداشم ...
ابرویی بالا انداختم و دستام رو دو طرف صورتش قرار دادم.
- داداشت چی فدات شم من.
گریه نکن عزیزم.
با انگشت شستم اشک هاش رو پاک کردم که نفس کلافه ای کشید.
ادامه دارد ...
• 💛🌻💛🌻💛 •
•💛🌻💛🌻💛🌻💛•
#فالی_در_آغوش_فرشته
#قسمت_دویست_و_دوازدهم
#فصل_دوم🌻
•به قلم آیناز غفاری نژاد•
+ ببین مروا واقعیتش ...
نمی دونم چه جوری بهت بگم ، اصلا این ناراحتی های این مدت من به خاطر فوت راحیل نیست.
حدودا یک ماهی میشه که دیگه مرگ راحیل رو باور کردم و پذیرفتم که این اتفاق برای همه می افته.
دلیل این آشفتگی هایی که میبینی حال بده آراده .
شکه شدم و گنگ نگاهش کردم که ادامه داد.
+ دقیقا همون شبی که داداش امیر عقد کرد ، آراد به مامان اینا گفت که مدتی هست سرطان خون گرفته اما برای اینکه ما نگران نشیم چیزی نگفته .
اشک هاش یکی پس از دیگری از چشمش پایین می اومدن.
+ از اون شب به بعد بابا اینا رفتن دنبال کارای درمانش ، دکترا میگفتن که خیلی زود متوجه شدیم و این میتونه از پیشرفت بیماری جلوگیری کنه و قابل درمانه.
چند روز پیش هی میگفت که علائمش داره بیشتر میشه ولی به خاطر این اوضاع و فاتحه
بابا اینا پیگیری نکردن .
رنگش همش زرد میشه و شب ها عرق میکنه ، حتی گاهی اوقات تب و لرز هم میگیره.
مدتیه که سرکار نمیره و مرخصی گرفته چون اگر یه مسافت کوتاه رو هم طی کنه تنگی نفس امونش رو میبره .
مروا دکتر گفته باید شیمی درمانی بشه .
گریه اش بیشتر شد و صدای هق هقش بلند شد.
با دستای لرزونم دستاش رو گرفتم و نگاه گیجم رو بهش دوختم .
حالم خوب نبود ، فقط میخواستم حرف بزنم اما نمی شد ، توان حرف زدن نداشتم.
نتونستم بغضم رو کنترل کنم و همه ی صحبت های آیه توی سرم چرخ خورد و مدام تکرار شد.
بغض کردم نمی دونم چرا ...
بی هوا و محکم آیه رو بغل کردم.
آیه با صدایی پر از بغض زمزمه کرد.
+ ی ... یعنی خوب میشه ؟!
اشکهام ریخت و چشمام رو محکم بستم.
آیه در حالی که گریه می کرد دستی روی موهام کشید.
+ این اشک ها برای چیه مروا ؟!
با شیمی درمانی حالش خوب میشه ؟!
هق زدم ، نمی فهمیدم چی میگم فقط میخواستم خالی بشم.
- آیه من عاشق داداشت شدم.
شکه اشک هاش رو پس زد.
+ دیوونه چی میگی ؟!
با گریه گفتم :
- حقیقت رو میگم.
آره من دیوونم ، یه دیوونه که عاشق برادر تو شده و اون حتی به من فکر نمی کنه.
ادامه دارد ...
• 💛🌻💛🌻💛 •
•💛🌻💛🌻💛🌻💛•
#فالی_در_آغوش_فرشته
#قسمت_دویست_و_سیزدهم
#فصل_دوم🌻
•به قلم آیناز غفاری نژاد•
همزمان با گفتن این جمله صدای کوبیدن در هال اومد که از جا پریدم و با داد گفتم :
- آیه کسی اینجا بود ؟!
آیه دستش رو توی صورتش زد و با یه یاعلی به سمت در دوید.
هین بلندی کشیدم و به سمت در هال دویدم ، آیه روی سکو پشت به من ایستاده بود.
با صدای دو رگه ای گفتم :
- آیه کی بود ؟!
کمی جا به جا شد و به سمت من برگشت با جا به جاش شدنش آراد رو دیدم که درست روبروش ایستاده.
آراد سرش به سمت من چرخید ، توی چشماش هزارتا حرف بود اما هیچی نگفت و بهم زل زد.
به یاد حرفایی که زدم افتادم و اینکه ممکنه آراد شنیده باشه لرزش بی اختیار قلبم رو حس کردم ، انگار یکی خط خطی می کرد قلبم رو و گلوم رو می فشرد.
نگاهش کردم که لبخند دردناکی روی صورتش جا خوش کرد .
× با اجازه من باید برم.
احساس خفگی می کردم برای همین با داد گفتم :
+ اونی که باید بره منم نه شما.
به سمت مبل ها دویدم و چادرم رو برداشتم.
از هال خارج شدم و با عجله کفش هام رو پوشیدم.
× مروا خانوم علت این همه گریه چیه ؟!
با چشم هایی که نمی دونم کی اشک مهمونشون شد بهش چشم دوختم.
- یعنی میخواید بگید شما حرف های ما رو نشنیدید؟!
× متوجه نمیشم !
- اتفاقا خیلی خوب هم متوجه میشید.
با اجازه.
لعنت به اشک هام که باز راه باز کردن روی صورتم بی توجه به صداهای متعددش به سمت کوچه پا تند کردم و آراد هم دنبالم.
دو سه متری دویدم و متوجه شدم که دیگه دنبالم نمیاد ، به عقب برگشتم و دیدم که کنار ماشینی روی زمین افتاده با یادآوری حرف آیه که می گفت نفس تنگی داره راهی که رفته بودم رو برگشتم.
کنارش زانو زدم ...
- آقای حجتی حالتون خوبه ؟!
دستش رو ، روی قلبش گذاشت و در حالی که نفس نفس میزد گفت :
+ داخل هم گفتم ، علت این گریه هاتون چیه ؟!
صداش پرسشی بود و لحنش عصبانی، از لحنش عصبانی شدم و بدون هیچ ملاحضه ای با داد گفتم :
+ مگه همه چیز رو خودت نشنیدی ؟!
علت میخوای ؟!
میخوای بازم حرفایی که اون تو زدم رو بگم !
اخماش توی هم رفت، انگار بهتر شده بود چون دستش رو از روی قلبش برداشت و بلند شد که من هم همراهش بلند شدم.
انگشت اشارش رو جلوی صورتم گرفت و گفت :
+ دیگه نمی خوام بشنوم ، بس کن !
داد زدم .
- بس نمی کنم بس نمی کنم آراد !
من عاشق بودم ، عاشق بودم و هستم میفهمی !
میفهمی که امروز با حرفایی که آیه زد چه حالی شدم ؟!
میدونی چقدر درد داره !
تو که همه چیز رو می دونی ، د آخه لعنتی تو که توی عقد داداشت متوجه همه چیز شدی .
پس چرا ...
چرا ...
پوزخندی زد .
+ چرا چی ؟!
صدای لرزونم نگاه پر از اخمش رو کشید روی صورتم ...
- نه تو نه هیچ کس دیگه !
نفهمیدم کی اشک هام روی صورتم سر خوردن ، نگاه غم آلودم رو بهش دوختم و این بار خیلی سریع به سمت ماشین دویدم.
ادامه دارد ...
• 💛🌻💛🌻💛 •
#تلنگر؛)🌱
شخصی براے اولین بار یک ڪلم دید.
اولین برگش را ڪند، زیرش به برگ دیگرے رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و ...
با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه ڪه اینجورے ڪادو پیچش ڪردن ...!
اما وقتے به تهش رسید و برگها تمام شد متوجه شد ڪه چیزے توے اون برگها پنهان نشده، بلڪه ڪلم مجموعهاے از این برگهاست ...
داستان زندگے هم مثل همین ڪلم هست!
ما روزهاے زندگے رو تند تند ورق مے زنیم و فڪر مے ڪنیم چیزے اونور روزها پنهان شده، درحالیڪه همین روزها آن چیزیست ڪه باید دریابیم و درڪش ڪنیم ...
و چقدر دیر مے فهمیم ڪه بیشتر غصههایے ڪه خوردیم، نه خوردنے بود نه پوشیدنے، فقط دور ریختنے بود...!
زندگے، همین روزهاییست ڪه منتظر گذشتنش هستیم.
• 🍃 •
#تلنگر
🔹هر وقت مغرور شدیم
🔸هر وقت مقام و پولے بدست آوردیم
🔹هر وقت دیدیم همه بهمون احترام مےگذارند
🔸هر وقت از عبادت خدا خجالت کشیدیم
🔹هر وقت توی درسمون پیشرفت کردیم
🌻یا...
💠باخودمان زمزمه کنیم
"هذا مِن فَضلِ رَبی"🤲
💕یادمون نره هرچے داریم از #فضل_خدا داریم!
• 🥀 •
1400.07.11-13(akbari)(1).mp3
6.97M
جوونیم فدای تو دلبر
الهی برات بشم پرپر
گفته زیبا سید ذاکر
بهترین رفیق | علےاڪبر♥️ |
#حالِخوش!
••🌿
#حواستباشهرفیق(:
شما خودکار رو میخری
دو هزار تومان ...
ولی لاک غلط گیرچهار هزار تومانه
تواین #دنیا حتیروی کاغذم
اشتباهکنیبراتگرونتموم
میشه چه برسه به #زندگی(:
#اللّھمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج♥️
مهــ💚ــدےِ فاطمه
اے سَيدِ صاحبــْ حَسَناتــ
هَديہ اے بر تـ😍ـو
نداریم به غير از صلواتــ
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم💚
🌱مواظبچشمایقشنگتباش:)
چون اونا برای مهدی زهرا عجلالله
خیلی عزیزه مواظب دل پاکت هم باشرفیق♥️ بیخود نیست کهمحبت
سیدالشهدا،توشه:)
هم چشمتو همدلت؛هردوشقیمتیان
قدرِ،اینثروتهایبزرگتوبدون!!
#تلنگر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 خداحافظی مدافعان حرم با #حاج_قاسم
🔷ویدئویی تاثرانگیز از خداحافظی مدافعان حرم با سردار دلها حاج قاسم سلیمانی در جریان یکی از بازدید های میدانی در سوریه را می بینید.
『 دختࢪاݩ زینبـے 』
مهــ💚ــدےِ فاطمه اے سَيدِ صاحبــْ حَسَناتــ هَديہ اے بر تـ😍ـو نداریم به غير از صلواتــ
اَللّٰهم عَجِّل الوَلیِّکَ الفَرَج 💔🥀
:) ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📲🍯
حسینجآنم...
گرشرموصالت
نبودقفلزبانم
گویمڪہفراقتوچہڪردبہجآنم...💔
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین_ع
『 دختࢪاݩ زینبـے 』
#تباهیات
#پشتتریبون🎙
معتقدم
ڪسیڪهالانجامیزنه ...
وسختیشرایطباعثعقبنشینی
وخستگیاشمیشه
اگردردفاعمقدسهمبود؛
جامیزد !!
#مردمیـدانباش
#تباه !'
بۍبصیرتها
همیشهیکقدمعقبترند . .!
بهرسولخداگفتند : خداراقبولداریم،اماتورانه!
بهامیرالمومنینگفتند : امامزمانراقبولداریم،اماتورانه!
بهسیدعلیآقامیگویند : امامخمینیراقبولداریم،اماتورانه!
بیبصیرتها
همیشهیکقدمعقبترند🚶🏻♂! ...