eitaa logo
-دختران امام زمانے-
1.2هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
214 فایل
-رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رودعمر ولی،خنده به لب باید زیست:)) - اینجا؟ . دل‌نوشته های ِچندتا دختر ِدهه ِهشتادی 🤍 . کپے حـلالت رفیق🌿 [ وقف ِآقای ولی عصر ِ] هـر آنچـه که باید بدانے . https://eitaa.com/joinchat/1160249525C3151e8d2cc
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ضامن اهو
سلااام. پاتوق رمان خونای ایتا رو پیدا کردم😃📚. کانال یه فنجون رمان رو دیدی؟ 👀🌸. رمانای کانال 😌🖊: دکمه تماس رو فشار دادم... قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم کسی که پشت خط بود گفت: گوش کن ببین چی میگم... یه آدرس برات ارسال می کنم باید تا دو ساعت دیگه اونجا باشی... نیای مجبور میشم لایو (live) شکنجشو... ببخشید... لایو مُردنشونو برات ارسال کنم... _ می تونی بری داخل پسرم و اومد داخل ... باورم نمی شد ... اون امین بود ... عشق سه سال پیشم که دیروز توی پارک دیدمش ... یعنی دانشجوی انتقالی اونه ... وایییییی ... رمانای دیگر 🤓🗞 در آمار 300 رمان پارت گذاری میشه😉🖇 با مدیریت و 😌😉🙃😍😊🤩😎🤓 @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
سلااام. پاتوق رمان خونای ایتا رو پیدا کردم😃📚. کانال یه فنجون رمان رو دیدی؟ 👀🌸. رمانای کانال 😌🖊: دکمه تماس رو فشار دادم... قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم کسی که پشت خط بود گفت: گوش کن ببین چی میگم... یه آدرس برات ارسال می کنم باید تا دو ساعت دیگه اونجا باشی... نیای مجبور میشم لایو (live) شکنجشو... ببخشید... لایو مُردنشونو برات ارسال کنم... _ می تونی بری داخل پسرم و اومد داخل ... باورم نمی شد ... اون امین بود ... عشق سه سال پیشم که دیروز توی پارک دیدمش ... یعنی دانشجوی انتقالی اونه ... وایییییی ... رمانای دیگر 🤓🗞 در آمار 300 رمان پارت گذاری میشه😉🖇 با مدیریت و 😌😉🙃😍😊🤩😎🤓 @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
کانال یه فنجون رمـــ❤️ـــان تقدیم می کند... 🌿🌻 😋🍭 مامانم رو به من یه لبخند زد و گفت : _ خیل خب بسه ... من چادرمو بپوشم بریم. خوانواده مامان و بابا همه چادرین به غیز از من ... البته منم تا 16 سالگی به زور مامان و بابام چادری بودم و این باعث ناراحت بودن و اذيت شدن من می شد ... یه روز مشاور مدرسمون این موضوع رو فهمید و با مامان و بابا صحبت کرد و از اون روز به بعد من حجاب خودمو انتخاب کردم ... ولی پارتی های شبانم که مامان و بابام ازش خبر ندارن از یک سال بعد وقتی که تازه با یه پسر، دوست شده بودم و اون بعد از دو ماه که تازه عاشقش شده بودم دوستی مون رو بهم زد ... که اون کسی نبود جز امین تهرانی ... 👒🙃 آقامحمد و رسول حدودا بیست دقیقه تو ماشین بودن... آقامحمد آسیبی ندیده ولی ظاهرا به خاطر تنگی نفسش خیلی اذیت شده... اگه تا دوساعت دیگه به هوش نیاد... میره تو... کما... لبخندم خشک شد... رسول گفت بود که محمد تنگی نفس گرفته... اما فکر نمی کردم انقدر جدی باشه... یک ساعت گذشته بود... رسول بهوش اومده بود و کاملا هوشیار بود... از سر اجبار ماجرای محمد رو براش تعریف کردیم... بی تاب تر از ما بود... تو راهرو بیمارستان قدم می زدم... با صدایی که شنیدم از خود بی خود شدم.... رمان های دیگر:🍃 و (با ژانر اربابی🌻. به زودی پارت گذاری میشه...) @roooman @roooman @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
کانال یه فنجون رمـــ❤️ـــان تقدیم می کند... 🌿🌻 😋🍭 مامانم رو به من یه لبخند زد و گفت : _ خیل خب بسه ... من چادرمو بپوشم بریم. خوانواده مامان و بابا همه چادرین به غیز از من ... البته منم تا 16 سالگی به زور مامان و بابام چادری بودم و این باعث ناراحت بودن و اذيت شدن من می شد ... یه روز مشاور مدرسمون این موضوع رو فهمید و با مامان و بابا صحبت کرد و از اون روز به بعد من حجاب خودمو انتخاب کردم ... ولی پارتی های شبانم که مامان و بابام ازش خبر ندارن از یک سال بعد وقتی که تازه با یه پسر، دوست شده بودم و اون بعد از دو ماه که تازه عاشقش شده بودم دوستی مون رو بهم زد ... که اون کسی نبود جز امین تهرانی ... 👒🙃 آقامحمد و رسول حدودا بیست دقیقه تو ماشین بودن... آقامحمد آسیبی ندیده ولی ظاهرا به خاطر تنگی نفسش خیلی اذیت شده... اگه تا دوساعت دیگه به هوش نیاد... میره تو... کما... لبخندم خشک شد... رسول گفت بود که محمد تنگی نفس گرفته... اما فکر نمی کردم انقدر جدی باشه... یک ساعت گذشته بود... رسول بهوش اومده بود و کاملا هوشیار بود... از سر اجبار ماجرای محمد رو براش تعریف کردیم... بی تاب تر از ما بود... تو راهرو بیمارستان قدم می زدم... با صدایی که شنیدم از خود بی خود شدم.... رمان های دیگر:🍃 و (با ژانر اربابی🌻. به زودی پارت گذاری میشه...) @roooman @roooman @roooman
پاتوق دخترای رمان خون همینجاس😎👇 @roooman @roooman @roooman یہ‌ فِنجون رمــــ❤️ـــان 📚🖇 🍃مذهبی_گاندویی🍃 🌴عاشقانه_مذهبی_گاندویی🌴 🌿عاشقانه_مذهبی_کمی طنز🌿 🌱مذهبی_ظنز🌱 🎋اربابی_عاشقانه_مذهبی🎋 کمک کنید بشیم بزرگ ترین کانال رمان ایتا! 😌🌻 @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
کانال یه فنجون رمـــ❤️ـــان تقدیم می کند... 🌿🌻 😋🍭 مامانم رو به من یه لبخند زد و گفت : _ خیل خب بسه ... من چادرمو بپوشم بریم. خوانواده مامان و بابا همه چادرین به غیز از من ... البته منم تا 16 سالگی به زور مامان و بابام چادری بودم و این باعث ناراحت بودن و اذيت شدن من می شد ... یه روز مشاور مدرسمون این موضوع رو فهمید و با مامان و بابا صحبت کرد و از اون روز به بعد من حجاب خودمو انتخاب کردم ... ولی پارتی های شبانم که مامان و بابام ازش خبر ندارن از یک سال بعد وقتی که تازه با یه پسر، دوست شده بودم و اون بعد از دو ماه که تازه عاشقش شده بودم دوستی مون رو بهم زد ... که اون کسی نبود جز امین تهرانی ... 👒🙃 آقامحمد و رسول حدودا بیست دقیقه تو ماشین بودن... آقامحمد آسیبی ندیده ولی ظاهرا به خاطر تنگی نفسش خیلی اذیت شده... اگه تا دوساعت دیگه به هوش نیاد... میره تو... کما... لبخندم خشک شد... رسول گفت بود که محمد تنگی نفس گرفته... اما فکر نمی کردم انقدر جدی باشه... یک ساعت گذشته بود... رسول بهوش اومده بود و کاملا هوشیار بود... از سر اجبار ماجرای محمد رو براش تعریف کردیم... بی تاب تر از ما بود... تو راهرو بیمارستان قدم می زدم... با صدایی که شنیدم از خود بی خود شدم.... رمان های دیگر:🍃 و (با ژانر اربابی🌻. به زودی پارت گذاری میشه...) @roooman @roooman @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
پاتوق دخترای رمان خون همینجاس😎👇 @roooman @roooman @roooman یہ‌ فِنجون رمــــ❤️ـــان 📚🖇 🍃مذهبی_گاندویی🍃 🌴عاشقانه_مذهبی_گاندویی🌴 🌿عاشقانه_مذهبی_کمی طنز🌿 🌱مذهبی_ظنز🌱 🎋اربابی_عاشقانه_مذهبی🎋 کمک کنید بشیم بزرگ ترین کانال رمان ایتا! 😌🌻 @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
کانال یه فنجون رمـــ❤️ـــان تقدیم می کند... 🌿🌻 😋🍭 مامانم رو به من یه لبخند زد و گفت : _ خیل خب بسه ... من چادرمو بپوشم بریم. خوانواده مامان و بابا همه چادرین به غیز از من ... البته منم تا 16 سالگی به زور مامان و بابام چادری بودم و این باعث ناراحت بودن و اذيت شدن من می شد ... یه روز مشاور مدرسمون این موضوع رو فهمید و با مامان و بابا صحبت کرد و از اون روز به بعد من حجاب خودمو انتخاب کردم ... ولی پارتی های شبانم که مامان و بابام ازش خبر ندارن از یک سال بعد وقتی که تازه با یه پسر، دوست شده بودم و اون بعد از دو ماه که تازه عاشقش شده بودم دوستی مون رو بهم زد ... که اون کسی نبود جز امین تهرانی ... 👒🙃 آقامحمد و رسول حدودا بیست دقیقه تو ماشین بودن... آقامحمد آسیبی ندیده ولی ظاهرا به خاطر تنگی نفسش خیلی اذیت شده... اگه تا دوساعت دیگه به هوش نیاد... میره تو... کما... لبخندم خشک شد... رسول گفت بود که محمد تنگی نفس گرفته... اما فکر نمی کردم انقدر جدی باشه... یک ساعت گذشته بود... رسول بهوش اومده بود و کاملا هوشیار بود... از سر اجبار ماجرای محمد رو براش تعریف کردیم... بی تاب تر از ما بود... تو راهرو بیمارستان قدم می زدم... با صدایی که شنیدم از خود بی خود شدم.... رمان های دیگر:🍃 و (با ژانر اربابی🌻. به زودی پارت گذاری میشه...) @roooman @roooman @roooman
هدایت شده از ضامن اهو
سلااام. پاتوق رمان خونای ایتا رو پیدا کردم😃📚. کانال یه فنجون رمان رو دیدی؟ 👀🌸. رمانای کانال 😌🖊: دکمه تماس رو فشار دادم... قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم کسی که پشت خط بود گفت: گوش کن ببین چی میگم... یه آدرس برات ارسال می کنم باید تا دو ساعت دیگه اونجا باشی... نیای مجبور میشم لایو (live) شکنجشو... ببخشید... لایو مُردنشونو برات ارسال کنم... _ می تونی بری داخل پسرم و اومد داخل ... باورم نمی شد ... اون امین بود ... عشق سه سال پیشم که دیروز توی پارک دیدمش ... یعنی دانشجوی انتقالی اونه ... وایییییی ... رمانای دیگر 🤓🗞 در آمار 300 رمان پارت گذاری میشه😉🖇 با مدیریت و 😌😉🙃😍😊🤩😎🤓 @roooman