eitaa logo
🇵🇸نمی‌دانم.🇮🇷
38 دنبال‌کننده
85 عکس
20 ویدیو
0 فایل
صرفا جهت تخلیه افکار. https://abzarek.ir/service-p/msg/2680497
مشاهده در ایتا
دانلود
در دورترین نقاط ذهنم هم روزی رو نمی‌دیدم که چسب و قیچی بردارم و شیشه‌های اتاق رو چسب بزنم که اگر انفجار شد کمتر آسیب ببینیم.
🇵🇸نمی‌دانم.🇮🇷
از صبح تا حالا با هرکسی صحبت کردم، سعی کردم نگاهم شبیه نگاه حضرت آقا باشه. حضرت آقا فرمودن حتی اون ک
در نهایت هم خدا ما رو از شر انسان‌هایی که ناراحت بودنشون هم گزینشی شده حفظ کنه. اگر از مرگ کسی بتونند علیه جمهوری اسلامی استفاده کنند، سوگوار میشن. اگه نتونند به جمهوری اسلامی بچسبوننش و آمریکا و اسرائیل قاتل باشن، اونوقت هلهله کنان میریزن وسط خیابون.
من خیلی ناراحتم اما به شکل عجیبی آرومم. راستش از این آروم بودن حتی عذاب وجدان دارم. اونقدر آروم که آنچنان گریه هم نکردم. فقط در حد چند قطره اشک اونهم لحظات اولی که فهمیدم. اما آرومم. از صبح توی فکرم اینه که حتمااا و قطعا حکمتی در این بوده که من در سنین جوانی در کشوری باشم میان خاورمیانه. اینجاییم تا سرباز باشیم. سرباز اسلام، سرباز ایران، سرباز صاحب الزمان! من غمگینم ولی آرومم چون می‌دونم که دست یاری خدا همراه ماست و آخر این راه ظهوره. اللهم عجل لولیک الفرج
دخترای قشنگم. دخترای عزادار عزیزم. این روزها اگر غم بر شما چیره شد، اول صوتی که از آقا هست رو گوش بدید تا دلتون آروم بشه و بعد یادتون باشه هرکدوم از ما، باید جا پای اسوه خودمون حضرت زینب بذاریم! این روزها که صدای هلهله و شادی بیشرف‌ها بلنده ما باید زینب گونه در میدان باشیم.
سنگر ما، مسجد محله ما!
هدایت شده از پناه هستم |🇮🇷
صدای آقاسیدعلی تو گوش‌ها می‌پیچه «ناو البته دستگاه خطرناکی است اما خطرناک‌تر از آن، سلاحی است که می‌تواند ناو را به قعر دریا بفرستد.»
از اطمینان به دیکتاتوری تا گریه از سرشوق! به چندسال گذشته فکر میکنم. به آن اوایل نوجوانی وقتی که میثم مطیعی مداح موردعلاقه‌ام بود و یقین داشتم که اقای خامنه‌ای و جمهوری اسلامی دارند اسم اسلام را خراب میکنند. هیچ اخباری را پیگیری نمیکردم و صرفا به گوش دادن چند مداحی بسنده میکردم و میگذشتم. یکبار که تصادفی شنیدم میثم مطیعی در بیت رهبری مداحی کرده از تعجب باز ماندم! آنقدر بر نا حق بودن اطمینان داشتم که از خودم پرسیدم چرا؟! مداحان چرا به بیت رهبری می‌روند؟ چرا تحریم نمیکنند؟! آنموقع‌ها که مدتی چادر را کنار گذاشتم هم خوب به خاطر دارم. حتی یادم می‌آید هرزگاهی با ناخن‌های لاک زده هم بیرون میرفتم. راستش را بخواهی نمی‌دانم چه شد و و چه اتفاقی افتاد که با ورود به دانشگاه ورق برگشت. چادر را دوباره پوشیدم. اگر جایی صدایم می‌رسید چند کلمه‌ای هم از اسلام و حق دفاع می‌کردم. اما دفاع از امام خامنه‌ای در فضای حقیقی؟ نه! یادم نمی‌آید مهرماه بود یا اوایل آبان ۱۴۰۳ که روزی در دانشگاه بودم و با چندین تماس بی پاسخ از شماره ناشناس رو به رو شدم. تماس که گرفتم گفتند قرعه‌کشی کردیم و شما برای دیدار دانشجویی با رهبر انقلاب انتخاب شده‌اید. شوکه بودم. اما به چشم یک سفر کوتاه و جالب به تهران نگاهش کردم و راه افتادم. با چند دوست در محل اسکان آشنا شدم که برخلاف من شوق زیادی برای دیدار با آقا داشتند من اما هنوز در ابهام و سردرگمی به سر می‌بردم. یادم هست که صبح خیلی زود بعد از نماز صبح باهم به سوی بیت رهبری حرکت کردیم. هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم احساساتم عجیب‌تر میشد. گیت‌ها را یکی یکی پشت سر گذاشتیم و بالاخره به حسینیه رسیدیم. باورم نمیشد که روی گلیم‌های آبی رنگ معروف قدم برمیدارم. از آن عجیب‌تر برایم این بود که انقدر زود رسیدیم که توانستیم ردیف اول بنشینیم و حالا با هیجان به صندلی خالی رو به رویم زل زده بودم. همه چیز ساده بود. ساده‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم. به خودم آمدم دیدم با صورتی خیس از اشک همراه بقیه شعار میدهم و با دست‌هایی مشت شده فریاد حیدر حیدر سر میدهم. و در نهایت لحظه دیدار! موجی از جمعیت به سمت شما پرواز میکرد و یادم هست آنقدر در بین جمعیت فشار به بدنم‌آمده بود که تا مدت‌ها بعد از بازگشت بدن درد داشتم. همان دیدار ناگهانی و کوتاه و بدون مقدمه، که بعدا فهمیدم یکی از دوستان اسم‌ من را هم بیخبر برای قرعه‌کشی ثبت کرده، نتیجه‌اش شد مهری وصف ناپذیر از رهبر عزیز که در دل من جوانه زد. تا جایی که رو به روی مسئول دانشگاه ایستادم و محکم گفتم ما اجازه نمی‌دهیم رهبر در دانشگاه مظلوم باشد! اما حالا عزیزم همه‌چیز با سرعت پیش می‌رود. از زمانی که خبر شهادتتان را شنیدم تا همین الان احساسات متفاوتی را تجربه کردم اما هیچ‌کدام ترس و دلهره نبود! خیالم راحت‌ است که شما در آغوش سیدالشهدا هستید و از آسمان حواستان به سربازانتان هست. یقین دارم که اگر راه شما را ادامه دهیم به ظهور صاحب الزمان خواهیم رسید. ان‌شاءالله.
🇵🇸نمی‌دانم.🇮🇷
من خیلی ناراحتم اما به شکل عجیبی آرومم. راستش از این آروم بودن حتی عذاب وجدان دارم. اونقدر آروم که آ
حالا دوباره بغض میکنم ولی به خودم اجازه نمیدم گریه کنم. گریه‌هام رو نگه میدارم برای نزدیک‌های سحر. الان وقت غصه خوردن نیست