حکایتی آورده اند:
که پادشاهی بود و او را بندهای بود خاص و مقرّب عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصهها و نامهها بدو دادندی که «بر پادشاه عرض دار.»
او آن را در چرمدان کردی چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که «این بنده مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد؟»
آن نامهها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظَهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی کارهای جمله را بی آن که او عرض دارد برآوردی چنین که یکی از آنها رد نگشتی بلکه مطلوب ایشان مظاعف و بیش از آن که طلبیدندی به حصول پیوستی. بندگان دیگر که هوش داشتندی و توانستندی قصههای اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن از صد کار و صد حاجت یکی نادراً منقضی شدی.
#فیه_ما_فیه
#مولانا
@dorde_dard
دُردِ دَرد . . .
حکایتی آورده اند: که پادشاهی بود و او را بندهای بود خاص و مقرّب عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه
الهی گاهی نگاهی به چرمدان حاجات ما که
اگر از تو بازمانم به که چشم بازدارم؟!😔
وفدت علی الکریم بغیر زاد من الحسنات والقلب السلیمی
وحمل زاد اقبح کل شیء اذا کان الوفود علی الکریمی . . .
منسوب به
#امیرانسوجان_علیع
@dorde_dard
چه خوش باشد که ما در گوشهای باشیم
و او با ما . . .
#هلالی_جغتایی
@dorde_dard
اگر تعمیر این دلهای شکسته نتوانی کرد، باری چنان مکن که شکستهتر گردانی.
#محیالدین_عربی
@dorde_dard
دُردِ دَرد . . .
اگر تعمیر این دلهای شکسته نتوانی کرد، باری چنان مکن که شکستهتر گردانی. #محیالدین_عربی @dorde_dar
ممنون که به حرفم گوش کردی
میذاشتی کلام منعقد بشه🤦♀
وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ ۖ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ
و به موسی وحی کردیم:
عصایت را بینداز. ناگهان آنچه را جادوگران به دروغ بافته بودند، به سرعت بلعید.
#اعراف_۱۱۷
@dorde_dard
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي
وَادْخُلِي جَنَّتِي🖤
و ما هنوز در خزان پرپرِ تناوران این کیان
در انتظار قد کشیدنِ بهارهای هر جوانهای
#فاطمه_مظفری
@dorde_dard
بر نطع مرگِ سرخ هیاهوی ما نگر
در جستجوی یار تکاپوی ما نگر
صحرای کربلاست کجا؟! کوی ما نگر
آیینه! سوختیم ... سر و روی ما نگر
تن وا گذاشتیم و به یکباره جان شدیم
"رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند"
از ما به کوی یار خطی از غبار ماند
هر چند نام و یاد زِ ما یادگار ماند
در مرگ ما نشان بلند تبار ماند
از بیکران رسیده سوی بیکران شدیم
آل علی است دایرهی بیکرانگی
خود را زیاد برده به ذوق یگانگی
با خون گشوده قفل در جاودانگی
با جان ما یکی شدگان بی تَنانگی
با این تبار همسفر بی نشان شدیم
رفتیم اگر، زِ خاطر یاران نرفته ایم
چون خاک جز به خانهی باران نرفته ایم
جز رو به سوی شاه سواران نرفته ایم
بنگر به رنگ و بوی بهاران نرفته ایم
تن را به خاک داده به جان جاودان شدیم
از دست رفته خاک نشین ستمکش است
بیچاره آنکه بر سر جان در کشاکش است
تا مرگ سرخ ساغر صهبای بی غش است
پروانه پیر هم که شود مست آتش است
ما نیز فصل تازهی این داستان شدیم
تقدیر شیعه سیر و سفر با محرم است
همزاد اشک و آه و فغان، مرگ و ماتم است
خونی که یادنامهی حوا و آدم است
خورشید وار بر سر بام دو عالم است
خون خدا شدیم و به پیری جوان شدیم
سنگ فسانه ایم، صبوری مدار ماست
شنزار تشنه ایم، زمستان بهار ماست
آنسوی مرگ، موقف دیدار یار ماست
بر تن مباد سر که شهادت عیار ماست
این بس که با حسین علی همعنان شدیم
گیرم کسی مقیم حریم حرم نماند
یا این حریم نیز دگر محترم نماند
شد رستخیز ناگه و نقش ستم نماند
وز هرچه بر صحیفهی هستی رقم نماند
ما را همین بس است که بی آشیان شدیم
از غربتی به غربت دیگر مسافریم
بر سنگلاخ آتش و خنجر مسافریم
همراه خاندان پیمبر مسافریم
بر نطع مرگ با تن بی سر مسافریم
از آن زمان که امت صاحب زمان شدیم
#یوسفعلی_میرشکاک
@dorde_dard