eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
376 دنبال‌کننده
7هزار عکس
558 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
Part 2 از آسانسور پیاده میشوند و دوباره از راهروهای پیچ در پیچ عبور میکنند ، بخاطر انقباض عضلاتش هنوز هم به سختی پا به پای آن مرد راه میرود ، برای لحظه ای می ایستند صدای دکمه ها به گوش میرسد سپس باد گرمی صورت سردش را نوازش میکند ، این گواهی بیرون آمدن از آن زندان مرگبار است وارد میشوند، در پشت سرشان همانطور که با صدای خفه ای باز شد بسته میشود چند قدمی جلو میروند، مرد تقه ای به در میزند ، با اذن ورود فرد پشت در بی معطلی دستگیره را میکشد و وارد میشوند ، صدای آشنایی می آید _واقعا باورم نمیشه ... چطور راضیش کردی؟ _به سختی صدای خنده ریزی میشنود، دست بند و چشم بند را برایش باز میکند با خوردن آن حجم از نور به چشمانش آنها را روی هم فشار میدهد پس از چند ثانیه به آرامی چشمانش را باز میکند و به دختر جوان روبه رویش نگاه میکند با آنکه دیدش تار است به راحتی دختر را تشخیص میدهد ، این همان دختری است که سال پیش هنگام ورودش به زندان وسایلش را گرفت. _منو یادت میاد با صدای گرفته ای میگوید: _مگه میشه یادم بره _خوبه که ذهنت بعد یه سال بودن توی انفرادی اینقدر راحت تشخیص میده ، رو به اون دوربین که گوشه دیواره خودتو معرفی کن و تعهد بده که در این آزادی مشروط به همکاری با دولت و قهرمانان هستی و در صورت سرپیچی از دستورات اجازه نابود کردنت دارند به سمت دوربین می ایستد _من بی نام ، ملقب به شینیگامی تعهد میدهم در این آزادی ، مشروط به همکاری با دولت و قهرمانان هستم و در صورت سرپیچی از دستورات اجازه نابودی من را دارند _بیا اینجا رو امضا کن و خدانگهدارتون باشه سرش را بالا می‌آورد و به پنجره روی سقف که نور را میتاباند نگاه می‌کند ، بعد از یکسال دوباره میتواند آسمان آبی را مشاهده کند. به سمت میز میرود و برگه را امضا میکند قصد برگشت به سمت فرد پشت سرش را دارد که صدای دختر توجه اش را جلب میکند _صبر كن. از کشو میز چوکر فلزی را در می‌آورد و روی میز می‌گذارد. یادم رفته بود.... اینو باید ببندی رو گردنت _اونوقت دقیقا چه فایده ای داره؟ _برای تو که نه ، ولی برای کسی که قرار کنارش زندگی کنی فایده داره مثلاً یه سیستم ضد ***ه داره و یه شوکر قوی همه ی این حرفها را با لبخند میگفت سعی داشت که حرص شینیگامی را در آورد ولی او هنوز هم سرد بود شینیگامی که از فکر او با خبر است برمیگردد ، بدون هیچ حرفی چوکر را برمیدارد و دور گردنش میبندد ، به سمت فرد پشت سرش میرود چهره اش آشنا میزند اما به یاد نمی آورد که او کیست، با به یاد آوردن چیزی به سمت دختر بر می گرد _وسایلم کجاست؟ _اوه ... اونا قراره برات پست بشه
ببخشید بقیه پیاما رو شب میزارم الان برم نهار بخورم..
هدایت شده از مهمانی به صرف خودکشی✨
مگه اشک چقدر وزن داره که با جاری شدنش آدمیزاد انقدر سبک میشه؟...
هدایت شده از مهمانی به صرف خودکشی✨
انقدر آرزوها هستن که قراره با خودم به گور ببرمشون که دیگه جا واسه خودم نمونده یه قبر دیگه واسه خودم باس بگیرم
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
نمیشه همه چیز تغییر کنه و‌ برگردیم به گذشته؟ زندگی مدرن داره خسته کننده و بی روح میشه
https://eitaa.com/boookcafe/3553 ببخشید که تا الان پیامت رو ندیده بودم😭😭😭😭😭😭😭 باید بگم که.. فعلا اوکیه ولی اگه به بار دیگه اخطار بگیرم کلا کانالم حذف میشه..
هدایت شده از ♪دنیایی برای سایه ♪
می‌دونی چرا از داس های دو لبه بیشتر استفاده می کنم ؟ چون قدرت بیشتری تو تیکه پاره کردن دارن . اصلا دوست ندارم ، قربانیم بدون اینکه مثل من لذت ببره از این دنیا بره . می‌دونی همیشه سعی می کنم قربانی هم لذت کافی رو ببره . مثلا همین آخرین قتلی که داشتم . خیلی خوب بود . جالبیش اینه که قربانی اصلا ازم نترسید به جاش تف کردن تو صورتم و به پست بودنم اشاره کرد ، راستشو بخوای اون شب بارون سنگینی داشت میومد و من مثل همیشه ، قربانیم رو یه گوشه گیر آورده بودم داشتم لذت می بردم ولی اون انگار لذت نمی‌برد . اصلا نمی ترسید و دنبال راهی برای فرار بود . منم سعی کردم همین کارو براش انجام بدم ولی خب همش سعی می کرد از بر خورد چاقوم بهش جلوگیری کنه . دست آخر می‌دونی چیکار کردم ؟ چاقو رو گذاشتم تو جیبم و خواستم مسالمت آمیز باهاش مذاکره کنم . _ هی آروم باش . شاید نخوام بکشمت . _ دروغگوی حقیر . تا کجا می خوای پیش بری ؟ این همه قتل برات کافی نبود ؟! _ من می‌خوام باهات حرف بزنم . قربانی در یک حرکت با لگدی به سر قاتل ضربه زد . قاتل تلو تلو خوران به دیوار برخورد کرد ، دست روی سرش گذاشت و لکه های خون را روی دست اش دید و بعد که نگاهی دقیق تر کرد تیغه های تیز و کوچک را روی نوک کفش های قربانی اش دید . زبانش را به دست خونی اش زد و خون را مزه کرد و گفت :« اومم فکر کنم شروع کارمون از همینجا باشه .» _ خوبه چون من یه قربانی معمولی نیستم . برای بانو سیلوانا .