هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/10332
فلس هایش به رنگ آسمان طوفانی اند ، و چشم هایش به روشنایی ماه.
بال های عظیم و شکوهمندش با جادوی صلح تقدیس شده اند ؛ جادویی برای محافظت کردن از سرزمینش. اژدها مدت ها بود که به فراموشی سپرده شده بود ، زیر لایه های خاک گرفته تاریخ.
اما یک روز ، او بیدار شد. شامه نیرومندش بوی خونریزی را احساس کرده بود. چشم هایش، درخشان تر از همیشه ، گشوده شدند و از اعماق زمین خارج شد. در حالی که تکه های سنگ و خاک به اطراف پرتاب می شدند و هیبت دیوپیکرش در میان غبار و بارقه های نور خورشید ، خودنمایی می کرد. نگاه تیزش روی من متمرکز ماند ، تنها کسی که در آن قیام وحشیانه سلاحی دستش نبود و خونی را نریخته بود.
#mahya
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
ادامه:
سپرم را محکم تر گرفتم و به سمتش رفتم. اما خودم هم می دانستم دیگر نیازی به آن ندارم. هیچ خطری از جانب اژدها احساس نمی کردم ، دیگر جنگجویان نیز از وحشت فلج شده بودند و سلاح هایشان داشت از دست های لرزانشان لیز می خورد.
اژدها آرام به طرف من آمد و با اینکه دو طرف دهانش هایش از هم باز نشدند ، صدایش را می شنیدم : "برگزیده"
انگار آن کلمه را خطاب به من می گفت ، انگار قصد داشت به همان نام صدایم کند. بال هایش را دور من گرفت و غرشی کر کننده سر داد. تمام سلاح ها _اگر هنوز نیوفتاده بودند_ از دست صاحبانشان افتادند و نابود شدند. روی دستم طرحی می درخشید ، نوعی مارپیچ که شبیه قطره آب بود. به اژدها نگریستم ، یک نمونه دیگر از آن طرح هم روی پیشانی اش بود.
تنها کاری که کردم این بود که لبخند زدم.
#mahya
#دایگو