eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
382 دنبال‌کننده
7هزار عکس
555 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید 2- همین طور داشتم کتابها را یکی یکی از قفسه ها بیرون می کشیدم که به کتاب کلفتی با قطر حدود بیست سانت رسیدم.کتاب خیلی عجیبی به نظر می امد اسمش را تا به حال نشنیده بودم. کتاب را به امید فهمیدن موضوعش باز کردم که ناگهان دیدم در سوراخی میان صفحاتش تخمی سیاه رنگ به اندازه مشتم وجود دارد. از تعجب پاهایم سست شد. یادم نمی امد در هیچ جایی عکس تخمی مشابه ان را دیده باشم. میخواستم تخم را برای خود بردارم که وجدانم اجازه نداد و ان را داخل کتاب گذاشتم و کتاب را خریدم به هر حال تخم هم جزئی از کتاب محسوب می شد! یه خانم ام برگشتم.
📪 پیام جدید 3-چند روزی بود مدام فکر میکردم با این تخم چه کار کنم تا اینکه تصمیم گرفتم سعی کنم پرورشش بدهم و اگر نشد به موزه ای بفروشمش درباره نحوه جوجه کشی از تخم تحقیق کردم و تخم را در ان شرایط قرار دادم. نمی دانم برای چه پرنده ای بود اما در مقاله ها نوشته بود که میانگین زمان لازم برای به دنیا امدن پرنده از تخم 29 روز است. روزها همانطور می گذاشت و منتظر بودم تا ببینم چه پرنده ای متولد خواهد شد اصلا متولد خواهد شد یا نه
📪 پیام جدید 4- بعد از پنجاه روز داشتم امیدم را از دست میدادم که صدایی از درون تخم شنیدم. هیجان زده و نگران به انتظار موجودی که قرار بود متولد شود نشستم و بالاخره پس از سه روز انتظار ناگهان تخم از وسط به دو نیم شد و پرنده ای سیاه از درونش بیرون افتاد سریع به سمتش رفتم تا برش دارم اما همین که دستم به ان خورد انگشتم یخ زد و سریع عقبش کشیدم. خدای من! آن یک پرنده بود، اما نه مثل پرنده های دیگر، آن موجود یک اژدها بود! هنوز در شک و بهت فر رفته بودم که جوجه اژدها شروع به بیرون دادن بخار های ابی رنگ از دهانش کرد. این صحنه آنقدر بامزه بود که ناخوداگاه شروع به خندیدن کردم
📪 پیام جدید 5- صمیم گرفتم این اژدهای یخی را بزرگ کنم. از انجایی که نمی دانستم تا چه اندازه می تواند بزرک شود و خرابی به بار بیاورد فردای همان روز وسایلم را جمع کردم و همراه با اژدها کوچول درون ساکم از اپارتمانم به خانه بزرگ مادر مرحومم در خارج از شهر رفتم
📪 پیام جدید 6- به انجا که رسیدم متوجه شدم اسمی برای این موجود سیاه رنگ با نفس های یخی انتخاب نکرده ام اسمش را آدرالک گذاشتم آدرا به معنی سرما و طوفان + بلک به معنای سیاه آدرالک همه چیز می خورد و هر روز تقریبا دو برابر می شد بطوریکه بعد از دو هفته هم قد من شد و داشتم فکر می کردم به فکر جای دیگری برای ماندن باشم کا خداروشکر رشدش با قدی حدود سه متر متوقف شد اوایل نمی توانست نفس هایش را کنترل کند و باعث شد همه درختان حیاط یخ بزنند و من هم مجبور شوم با لباس زمستانی نزدیکش شوم اما با بزرگ شدنش دیگر نفس های یخینش را به سمت من نمی فرستاد او بعد از هفته اول هم پرواز کردن را یاد گرفت و وقتی بزرگتر شد نصفه شب ها من را با پنجه هایش می گرفت و با هم به سواری میرفتیم
📪 پیام جدید 7- فته رفته به اخلاقش هم اشنا شده بودم معمولا نسبت به اطرافش بیخیال بود و توجه کمی نشان می داد وقتی از رفتارم دلخور می شد کلافگی اش را با فرستادن باد نه چندان سردی به سویم که موهای کوتاهم را به هم می ریخت نشان می داد و علاقه زیادی به پرواز کردن داشت وقتی هم از چیزی خوشحال می شد بال های بزرگش را به هم می زد و عصبانیتش را هم از تیره تر شدن رنگ ابی چشمانش می فهمیدم.
📪 پیام جدید ۸-یک شب ادرالک برای پرواز کردن رفته بود و من هم داشتم به کیسه مواد غذایی اندازه ده نفر از شهر بر می گشتم متوجه شدم خانه اتش گرفته است. سریع با اتش نشانی تماس گرفتم اما شهر خیلی دور بود و کم کمش یست دقیقه طول می کشید تا برسند و تا ان موقع همه چیز می سوخت. همانطور سراسیمه و نگران در صد متری خانه داشتم قدم میزدم که از اسمان صدای بالهای ادرالک را شنیدم منتظر بودم فرود بیاید که ناگهان جریان هوای بسیار سردی بر خانه فرو امد و باعث شد اتش خاموش شود. ادرالک خانه مان را نجات داده بود و مثل این میمانست که من مزد زحماتم بای بزرگ کردنش را گرفته باشم.
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید ۸-یک شب ادرالک برای پرواز کردن رفته بود و من هم داشتم به کیسه مواد غذایی اندازه ده نفر
وای خیلی قشنگ بودددد خیلی جزئیاتش کامل بودددد ایدشم خیلی خوب بود😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭✨✨✨✨✨✨