هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
حقیقتا لحظه های اولی که همو دیدیم برام مبهمه...
شش هفت سالم بود که مامانمو پیچوندم و با داداشم از خونه در رفتیم ( بله ، شر دو عالم بودم من )
جنگل های پشت شهر و سمت کوه شرقی جولانگاه همیشگی ما بود ( صرفا به این خاطر که میوه وحشی مورد علاقه ام ( اسمشو گذاشتم تورش ) اونجا رشد میکرد )
داداشم توی دامنه کوه موند تا گیاه بچینه ولی من از کوه بالا رفتم تا تورش پیدا کنم . به طرز عجیبی همه بوته های تورش خالی بودند و ازشون فقط برگ و ساقه مونده بود .
این روند ادامه داشت تا اینکه رسیدم به یکی از بوده ها که هنوز چند تا دورش داشت ، همین که سعی کردم یکی بچینم یه چیزی دستمو گاز گرفت . جیغ زنان سعی کردم بیام عقب که یه چیز خاکستری پرید روم . بعد از اینجا رو دیگه دقیق یادم نیست چون باهم گلاویز شدیم: پارت یک
#لورال
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
باهم گلاویز شدیم و قل خوردیم تا پایین . داداشم میگفت یه دفعه دیدم یه توده قهوه ای و خاکستری جیغ جیغ کنان داره میاد پایین .طفلک داداشم انقد ترسیده بود داد و بیداد کرده بود یه عده آدم اومده بودن برا کمک 🤣
حالا آخرش من زخمی زیلی رو از این جونور جدا کرده بودن و برده بودن خونه ( بماند که مامانم چقد دعوام کرد ( همین یه هفته پیش یکی از راه های مخفیم رو پیدا کرده بود ))
حالا بعدش فهمیدیم این اژدها بوده و کاروان آکرای ( اگه یادتون باشه بابای کورای ) آورده بودن که بفروشن...ولی خب نتونسته بودن کنترلش کنن و فرار کرده بود .
نمیدونم بابام چه فکری کرده بود که این اژدها رو برداشت خرید آورد خونه ...یه اژدهاچه فُکُلی خاکستری که ولش میکردی میگرفت میخوردت...
از همون موقع آرامش از خونه و تورش هم از من گرفت
#لورال
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
فک کنم دیگه خیلی خاطره مانند شد 🤣🤣
#لورال
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید باهم گلاویز شدیم و قل خوردیم تا پایین . داداشم میگفت یه دفعه دیدم یه توده قهوه ای و خا
عرررر این خیلی کیوت بوددددد😭😭😭😭😭😭😭😭✨✨✨✨
لورال کلا بچه شیطون و باحالیه😭😂