eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
385 دنبال‌کننده
7هزار عکس
556 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🕊The crazys🕊
اینجا یه قلعه‌ست. نه برای همه، فقط برای اونایی که بلدن با فکر، اژدها رو رام کنن. اینجا کتاب فقط ابزار نیست،اسلحه‌ست. هر چیزی که میزاری مثل یه طلسمه. و پشت هر آموزش، یه نقشه‌ست که هرکسی نمی‌فهمه. امپراتوری جادو بررسی کرد و گفت: شخصیت منتسب به این قلعه: هرماینی گرنجر، اژدهاسوار کتاب‌خوان نه اون نسخه‌ی مدرسه‌ای که دنبال نمره بود اون نسخه‌ای که با ذهنش جنگید، با دانشش ساخت، و با تصمیم‌هاش مرز کشید. وفاداری‌ش انتخاب‌شده بود، نه تحمیل‌شده. و قدرتش؟ توی دونستن نبود توی اینکه می‌دونست کی، کجا، و چطور ازش استفاده کنه. برای دوست عزیزمون‌ اژدها سواران کتابخوان ازطرف امپراطوری The crazys
https://eitaa.com/Nummer_ett/4674 میبینم که موفق شدم به سریا رو مجبور کنم کتاب مورد علاقم رو بخونن ها ها ها
📪 پیام جدید سیلوی خانوم و بقیه من زیاد کتاب نخوندم تا حالا و ادعای کتابخوان بودن هم ندارم... شرایط اینکه زیاد کتاب بخرم و بخونم هم ندارم... ولیکننن الان برام فراهم شده و میخام یکی دوتا کتاب بخرممممم معرفی کنید بهمممم کتابی میخام که برای شروع کار مناسب باشه... غم انگیزم نباشه ترجیحا... معروف بودن یا نویسندش برام مهم نیست فقط میخام که قبلا خونده باشید مطمعن باشم قشنگههه🙄 درنهایت ممنون🥲✨ به عنوان یه تازه کار رو مشورت هاتون خیلی حساب کردممم بزرگواران😭✨❤
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید سیلوی خانوم و بقیه من زیاد کتاب نخوندم تا حالا و ادعای کتابخوان بودن هم ندارم... شرایط
سه گانه صعود مبارزه با شیاطین داس مرگ کتابای ریک ریوردان پنچ گانه افسانه اوه اشتباه شد فکر کنم شروع مجموعه برات مناسب نیست😭😭 چون عاشق نفرت از منی پسرک موش کور روباه و اسب(گوگولیهههه) قرنطینه درخت دروغ
بالاخره امتحان هام رو دادمممم یاه یاه یاه
اول داستانی که ویدار نوشته و از زبون کاراکتر یکه😭✨
هدایت شده از شماره "۱"
ملکه دستور داد:《به جرم قتل پادشاه. سرش را بزنید》و تیغه‌ی گیوتین فرود آمد. تیغه گوشتم را شکافت و سرم را جدا کرد. بانو راست می‌گفت، مرگ با گیوتین دردناک است. من مجازات را می‌پذیرم اما ای کاش با چیزی مثل طناب دار اعدام می‌شدم، جوش خوردن سر زمان می‌برد. سرم را به همراه خودم به قبرستان بردند و به طرز فجیعی دفن کردند، یکی باید به آنها احترام با مردگان را یاد می‌داد. نیمه‌های شب بود که صدای زوزه‌ی گرگ سکوت را شکست و خاک خفقان آور و سرد را کند. پنجه‌ها کمی به بدنم خوردند اما بالاخره خاک رویم برداشته شد. یکی دیگر از سربازان زشت بانو، یک گرگینه. در کنارش اولیورا، دکتر مخصوص بانو ایستاده بود. گرگینه مرا به همراه سرم از قبر بیرون آورد، به چشمانش نگاه کردم، رنگشان سبز بود و ناآشنا به نظر می‌رسید. غرغر کردم:《چقدر دیر》اولیورا زانو زد و در حالی که سرم را روی گردنم قرار می‌داد گفت:《چقدر ناجوره. درد داشت؟》گفتم:《معلومه که نه.》همان درد آشنا مانند اینکه برق مرا گرفته باشد در بدنم پخش شد، مجازات دروغ گفتن. اولیورا پوزخند زد، پرسیدم:《گرگینه جدیده؟》اولیورا گفت:《بله.》 درست حدس زدم، از اضطراب داخل چشمانش معلوم بود. گفتم:《داره درد می‌کشه نمی‌خوای به حالت اول برش گردونی؟》اولیورا دستش را به سوی گرگینه تکان داد و او به حالت انسانی تغییر شکل داد. با دیدنش قلب مرده‌ام تپید. به چشمان سبز پر اضطراب و موهای لخته سورمه‌ای او خیره شدم، داشتم از چهره خوش تراشش لذت می‌بردم، که سرم غل خورد رفت. اولیورا جیغ زد و سریع پرید تا سرم را بگیرد که در حال انجام این عمل، با پایش دستم را له کرد. لعنت فرستادم. چند ساعت بعد ماه که رفت و خورشید طلوع کرد، ترس و اضطراب پسر هم کاهش یافت، سرم به بدنم نسبتا جوش خورده بود و به یکی از قبر های بزرگ تکیه داده بودم. اولیورا از فرصت استفاده کرده و رفت تا از جنازه‌ها ماده برای جادوگری برداره‌. من ماندم و پسر که خیلی معذب ایستاده بود. از او پرسیدم:《از خانواده سلطنتی هستی؟》و به لباس هایش اشاره کردم. گفت:《شاهزاده.》چشمانم از تعجب گرد شد. کمی بعد بالاخره سؤالش را پرسید:《چجوری... چجوری زنده‌ای؟》 خنده‌ای کردم و گفتم:《من مرده متحرک هستم.》دوباره درد برق گرفتی در سراسر بدنم پخش شد، صورتم را از درد جمع کردم. گفتم:《بانو من رو مجازات کرده تا هیچوقت نمیرم، پیر نشم و راست نگم. تا بتونم به درستی بهش خدمت کنم.》اینکه نتوانم گاهی راست بگویم، درد را در سراسر بدنم پخش می‌کرد که یکی دیگر از نفرین‌های سادیسمی ملکه بود. پسر پرسید:《مگه چیکار کردی؟》پوزخند زدم و پاسخ دادم:《می‌خواستم از نورش بدزدم.》حالا نوبت پسر بود تعجب کند. دزدیدن نور از الهه ماه کار پر ریسکی بود، من هم انجامش دادم و وقتی گیر افتادم، الهه مرا اینگونه مجازات کرد و حالا برایش کار می‌کنم. گفتم:《اولین بارته که تبدیل میشی، نه؟》 پسر گونه‌هایش سرخ شد. خدایا چقدر بامزه خجالت می‌کشید! گفت:《نه راستش. اولین باره ماموریت میام ولی قبلا هم تبدیل شدم. ولی... هر دفعه به اندازه دفعه قبل دردناک و ترسناکه.》 تمام گرگینه‌ها برای الهه ماه کار می‌کردند و هرگاه او می‌خواست باید به دستوراتش عمل می‌کردند. در حال فکر کردن به این قضیه و البته پسر که خیلی هم جذاب بود، بودم که اولیورا فریاد زد:《کریستینا اگه حالت خوب شده وقت رفتنه.》دستم را برای کمک دراز کردم و پسر دوباره با گونه‌های گل انداخته کمکم کرد بلند شوم. به او تکیه دادم و با هم به سمت اولیورا رفتیم. مرگ با گیوتین خیلی دردناک بود اما مرا با پسری که همسر آینده‌ام بود، آشنا کرد.
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد مدیا و ویدار کاراکتر یک : سن:۱۹ جنسیت:دختر رنگ مو:سرخ کبود رنگ چشم: خاکستری نژاد: آدم
و داستان دوم مدیا نوشته از زبون کاراکتر دو و فحش گذاشته که اگه چون طولانیه نخونید خرید😭🤣
پسر کوچولو ترسیده بود. چمن های نم دار قبرستان، کمر لباسش را خیس میکرد. و او زیر دستان بی رحم و وحشی مادرش می‌لرزید. از ترس یا از سرما فرقی نداشت. مادر مهربانش. اکنون وحشیانه، سعی در خفه کردن او داشت. نفس پسرک به خس خس افتاده بود و گردنش صداهای تیک تیک کوچکی میداد. به زودی استخوان های نحیفش زیر دستان پر قدرت مادرش خورد میشد. پسرک دوست داشت در این لحظات آخر به چشمان مادرش نگاه کند ولی آن چشم ها دیگر چشم های قهوه ای و خوش رنگ مادرش نبودند. چشم هایی به رنگ زرد که برق ترسناکی داشتند. پسرک می‌ترسید به آن چشم های وحشی نگاه کند. تنها کاری که میتوانست بکند این بود که نگاه بی رمقش را به ماه کامل بدوزد و منتظر شنیدن آخرین صدا باشد. صدای خورد شدن استخوان های گردنش و بالاخره صدا آمد. البته صدا با تصور کای ۱۰ ساله از صدای خورد شدن استخوان کمی متفاوت بود. بیش از اینکه شبیه صدای بیرون زدن چیز تیزی از گوشت باشد، شبیه فرو رفتن شی تیزی در گوشت بود. کشیده شدن نگاه کم جان کای به سمت مادرش، با شل شدن دست های زن وحشی از دور گلوی پسرک همزمان شد. زن بی نوا قبل از کشیدن نفس آخرش، تنها توانست یک کلمه بر زبان بیاورد. "ممنونم" چند ثانیه طول کشید تا پسرک فهمید با وجود نبودن سنگینی بدن مادرش بر روی سینه اش، دیگر میتواند از جایش بلند شود. پسرک مبهوت نشست و به چشم های باز و بی حرکت مادرش و سینه شکافته شده اش نگاه کرد. سینه ای که تیغه ای تیز در آن فرو رفته بود و دریاچه ای از خون دور پیکر بی جان زنی که مادرش بود، درست کرده بود. تیغه ای که دسته اش در دست دختری ۱۲ ساله بود. - بلند شو گرگینه. صدای دختر بلند و قدرتمند بود. آنگونه که کای مبهوت را مجبور به اطاعت و ایستادن کرد. همزمان با ایستادن کای، دختر شمشیر نقره ای اش را از جسد گرگینه ی ماده بیرون کشید. - مادر پَستِت تو ماه کامل کنترل خودشو از دست داد و داشت بچه ی خودشو میکشت. شنیدن این کلمات کای را از بهت بیرون کشید. جوشش داغی را در سینه اش احساس کرد و دست هایش مشت و اخم هایش درهم شدند. - حق نداری راجب مامانم اینجوری- حرفش با سیلی محکمی که از دخترک خورد نصفه ماند. - من هر حقی دارم! من پرنسس این سرزمینم و به تو گرگینه ی پست "دستور میدم جلوم زانو بزنی"! صدای دختر طنین عجیب و جادویی ای گرفت که کای را ناخودآگاه مجبور به اطاعت کرد. گویی اراده ی بدنش برای لحظه ای به دست دختر افتاد. سرش را بلند کرد و با نگاهی خشمگین، از پایین به دختر مغرور نگاه کرد. - واسه همین از گرگینه ها بدم میاد. همه اشون پست و کثیف و وحشی ان. و هیچ کنترلی رو رفتارشون ندارن. مثلا هیچکس به کسی که جونشو نجات داده اینجوری نگاه نمی‌کنه! دختر روی زانو خم شد و دسته ی شمشیر را به صورت کای فشار داد. - دفعه بعد که اینجوری نگاهم کنی، چشم هاتو در میارم گرگینه. دختر جدی به نظر می‌رسید. دیری نگذشت که ماموران سلطنتی رسیدند و کای را گرفتند. در امپراطوری مِرسیلی، نژاد های جادویی پست و حقیر شمرده میشوند. مخصوصا گرگینه ها. - گرگینه ها باید قلاده داشته باشن. کی میدونه کِی یکی اشون مثل مامانت وحشی میشه و به بقیه حمله میکنه؟ پس از ۷ سال، دختر هنوز حرف آن شب را پیش میکشید. میتوانست به او بگوید به راحتی میتوان فهمید گرگینه ها کی کنترل خود را از دست میدهند. فقط کافی است به آسمان نگاه کنی و ببینی آیا ماه کامل است یا خیر؟ اما سکوت کرد. برای یک برده، خوب نیست که در مقابل اربابش حاضرجوابی کند. مخصوصا اگر آن برده یک گرگینه باشد. - تنها فایده ی گرگینه ها استفاده نظامی ازشون تو ارتش سلطنتیه. مردمک های خاکستری اربابش بی قرار بودند. در این هفت سال، این دختر ۱۹ ساله را از بر شده بود. میتوانست او را مانند یک کتاب بخواند. - شونه ات درد میکنه؟... خوب نیست برده ای که وظیفه اش محافظت از منه ناقص باشه! غرور اربابش او را وادار به اضافه کردن بخش دوم به جمله اش کرده بود. - خوبم. ممنون بابت نگرانیتون. - من نگرانت نبودم... جمله زیرلبی شاهدخت، به گوش های تیز گرگینه رسید. حتی اگر انکار میکرد، بدون شک زخم شانه ی کای که در دوئل ایجاد شده بود شاهدخت را آزار میداد. کای بخاطر اهانت به اربابش، با برده ی آقازاده ی لوس و ازخودراضی ای دوئل کرده بود. قیافه ی اربابش، وقتی گرگینه ی دیگر با سواستفاده از غفلت کای و ناجوانمردانه، شانه اش را دریده بود، به یاد دارد. لب جویدن عصبی و لرزش مشت های پرنسس. لذت دیدن تشویش اربابش، سوزش شانه اش را آرام میکرد. با اینهمه، دختر یک نگرانی ساده را نیز انکار میکرد. - خوابتون میاد؟ -نه... *خمیازه* - بفرمائید. طعم مورد علاقه اتونو آوردم. - من کیک توت فرنگی دوست ندارم. کیک در عرض چند ثانیه تمام شد. دختر عادت به انکار داشت. خلاصه بگویم. دروغگو بود. کای بارها نظریه اش را امتحان کرده بود. با پرسیدن سوال های بدیهی و دریافت پاسخ های