رفتم نهار خوردم بعد اومدم نشستم دارم رمان میخونم
یه جایی اون پس پشتا یه عذاب وجدانی داشتم ولی نمیدونستم برای چیه😭🤣
اسم کاراکتر ۲: آسترا
همیشه شنیده بودم که انسان ها رویای پرواز را در سر دارند ؛ رویای اوج گرفتن و نفوذ به آسمان.
در دل به آنها و امید های پوچشان می خندیدم . متعجب می شدم که چگونه همیشه رویا هایی بعید می بافند و هرگز از تلاش برای تحققشان ناامید نمی شوند. گاهی اوقات به آنها غبطه می خورم.
همیشه در هفت قرن زندگی ام شاهد هدف های عجیب و موفقیتشان بوده ام ، اما پرواز؟
این دیگر خیلی عجیب است. اگر قرار بود انسان پرواز کند ، از اول دو بال روی پشتش ایجاد می شد. پرواز برای پرندگان است ، برای فرشتگان ، پری ها و اژدهایان.
بله ، این فکر هایی بود که در سر خود داشتم. اما دیروز ، در حالی که میان شهرشان قدم می زدم و به ولولهی بندر چشم می دوختم ، متوجه اشتباهم شدم. پسربچه ای با هیجانی بیش از اندازه می دوید و انبوهی کاغذ در دست داشت. روزنامه فروش بود.
چشم هایش برق می زدند .
انتظار داشتم مثل همیشه جملات تکراری و خبر های سیاسی را فریاد بزند ، اما حرف بسیار متفاوتی زد.《 روزنامه ، روزنامه! داغ ترین خبر روز... نه ، داغ ترین خبر سال! کشتی هوایی! بالاخره ساخته شد! 》
گوش هایم تیز تر از همیشه شدند و وسوسه شدم یکی از روزنامه ها را بخرم. اما پولی همراهم نبود ، حداقل پول های انسانی نبودند. رفتم جلوتر و از پسرک پرسیدم: 《 کشتی هوایی واقعا ساخته شد؟ امتحانش کردن؟ مطمئنن که کار می کنه؟ 》
پسرک سرش را تکان داد و با شور و شوق گفت: 《 بله ، خانم! با استفاده از خون پری ها... پرواز ممکن شد! 》
*ادامه داره*
#mahya
خونِ پری ها؟
خونآشام ها هرگز ارتباط خوبی با موجودات روشنایی ، مثل پری ها ، نداشته اند. اما فکر اینکه انسان ها هم این چنین بی رحمانه از آنها استفاده کرده اند حالم را به هم زد.
ما همیشه انسان ها را موجودات میانه می نامیم ، نه روشنایی و نه تاریکی. اما مطمئنم اگر قرار است به یکی از این دو گروه تعلق داشته باشند ، بی شک از موجودات تاریکی اند.
با وجود همه این ها ، میلم به پرواز و چشیدن آن بی حد و مرز بود. اینگونه شد که امروز ، من هم یکی از بلیط های افتتاحیه کشتی هوایی را خریدم. در میان غلغله جمعیت ، خودم را به عرشه رساندم . هوای تمیز را به درون ریه هایم کشیدم و شور و هیجان پیش از پرواز را پذیرا شدم.
وقتی کشتی بلند شد ، احساس توصیف ناپذیری داشتم. حس می کردم تمام خوشی ها و سبکبالی های زندگی ام یک جا جمع شده و درون قلبم چپانده شده اند. لحظه ای ترسیدم نکند از شدت این احساس خوب ، قلبم منفجر شود؟
اما نشد ، و من بی اختیار لبخند زدم و به زمین ، که دور تر و دور تر می شد ، خیره شدم.
کنارم دختر دیگری ایستاده بود. مو هایش سفید ترین و روشن ترین رنگی را داشتند که در عمرم دیده بودم. حتی وقتی نور خورشید روی مو هایش می لغزید ، حس می کردم چشمانم دارند کور می شوند.
چشم هایش هم رنگ روشنی داشتند . با آن ردای حریر سفیدش ، جوری به نظر می رسید که انگار از نور زاده شده. لحظه ای به نظرم آمد که چیزی تیز را میان حلقه مو هایش دیدم. گوش؟ او یه الف بود ، بدون شک.
زخمی اریب که به مرور زمان صورتی رنگ شده بود ، روی یکی از چشمانش به چشم می خورد. نظری نداشتم که کار چه کسی ، یا چه موجودی بوده ، اما بی شباهت به زخم پنجه های یک گرگینه نبود.
او نگاه من را احساس کرد و رویش را به طرفم برگرداند. لبخندی مردد زد و سرش را برایم تکان داد. همان لحظه یک مرغ دریایی که با بی دقتی پرواز می کرد ، آمد و به سرش خورد. خنده ای از دهانم در رفت. نگاه او روی دهانم متمرکز ماند و اخمی ظریف بر صورتش شکل گرفت. نیش هایم را دیده بود. فکری که در سرش بود را بلند گفتم : 《درست فهمیدی ، خونآشامم.》و پشت سرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم انسانی حرف را نشنیده باشد. هیچ کس از وحشت جیغ نزد و با سلاح هایشان برای سلاخی ام نیامدند . خوب است ، هنوز نفهمیده اند.
او گفت: 《یه خونآشام بین آدم ها چیکار می کنه؟ اگر هویتت رو بشناسن ، فقط به مرگت راضی میشن. فکر می کردم فقط آدم هایی که تو جنگل گم شدن یا تنها گیر افتادن رو شکار می کنید. انقدر طمع خون و قدرت دارید؟》
دستبهسینه ایستادم و پاسخ دادم:《یه الف اینجا چیکار می کنه؟ اگر هویت خودت رو بشناسن ، به زنجیر می کشنت و مجبورت می کنن اونقدر توی کاخ نیروت رو واسه درخشش بیشتر باغشون و استحکام دیوار هاشون هدر بدی که دیگه چیزی ازت نمونه. فکر می کردم شما الفا فقط به فکر لِی لِی کردن کنار خرگوشا و پرنده ها باشید.》
او به بینی اش چینی انداخت.《دلیل کار های من به تو مربوط نیست.》
خندیدم.《اونوقت چرا باید دلیل کار های من به تو مربوط باشه؟》
احتمالا می توانستیم این بحث را تا صبح روز بعد ادامه دهیم ، اما همان لحظه اتفاقی افتاد. صدای جیغی بلند شد و هر دوی ما از جا پریدیم.
*بازم ادامه داره*
#mahya
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فهمیدن خونآشامم.
اما خوشبختانه یا متاسفانه ، دلیلش چیز دیگری بود. گروه انبوهی از موجوداتی بالدار ، کنار موتور ها و پمپ خون پری کشتی جمع شده بودند. شکی وجود نداشت که پری ها بودند ، و بسیار هم خشمگین به چشم می آمدند. پری ها آنقدر ها هم بزرگ نیستند ، قدشان فقط تا زانوی یک خونآشام _ و یا انسان _ می رسد. اما وقتی که نزدیک دویست نفر ازشان یک جا جمع شده باشند کمی ترسناک می شوند. سعی داشتند پمپ را نابود کنند و باعث سقوط کشتی شوند. این اولین باری بود که می دیدم پری ها اینچنین کمر به قتل موجوداتی ببندند. احتمالا کشته شدن ده ها نفر از خانواده هایشان کمی آزردهشان کرده بود.
آنها با پنجه هایشان ( بله ، پری ها ناخن های بلند و بسیار تیزی دارند! نمی دانستید؟ ) بر محفظه شیشه ای_آهنی پمپ خراش می انداختند.
رنگ از روی الف پرید.پرسید:《خونآشام ها بلد نبودن پرواز کنن ، درسته؟》
گفتم : 《خیلی ناراحتم که جوابم نه هست.》
چشم هراسانش لحظه ای بعد بر خود مسلط شد. الف دست هایش را بالا گرفت و چیز هایی را زیر لب زمزمه کرد. نوری طلایی روی دستانش درخشید و به صورت پرتو های محوی به سوی پری ها رفت. چند تا از پری ها ، شاید کمتر از بیست تا ، چهره ای منگ پیدا کردند و از کشتی دور شدند. اما بقیهشان همچنان مشغول حمله به پمپ بودند. الف آشفته شد و گفت:《جواب نمیده! می خواستم گیجشون کنم و بفرستمشون برن ، اما زورم به این همه نمیرسه.》
آهی کشیدم. ای کاش خونآشام ها هم غیر از قدرت بدنی فراانسانی ، جادویی داشتند. مهارت مذاکره هم به کارم نمی آمد. صرف نظر از اینکه آنها به دنبال انتقام همنوعانشان بودند ، پری ها هرگز از خونآشام ها خوششان نمی آمد و نفرت و وحشت از ما را در دل داشتند. ذات پری ها همین بود ، بسیار ترسو بودند. و البته دمدمی مزاج.
ترس...
رو به الف گفتم:《 شما ها می تونید با جادوتون یکی از توانایی های موجودات رو چند برابر کنید؟》
الف سرش را تکان داد.《 ولی به صورت موقت.》
مو هایم را از روی چشمانم کنار زدم.《خوبه. حالا می تونی منو وحشت انگیز تر کنی؟》
او از جا پرید.《چی کار کنم؟》
شانه بالا انداختم.《این هم جزو توانایی هامه ، مگه نه؟ همهی توانت رو بذار و تا جایی که می تونی ترسناک ترم کن.》
او باز هم سرش را تکان داد _این بار با بی میلی_ و یکی از دستانش را بالا آورد. جملاتی را زمزمه وار گفت و دستانش با نوری سرخ درخشیدند. نور به سمتم آمد و به محض برخورد با من ، محو شد. نفس عمیقی کشیدم و به سوی پری ها دویدم که هنوز لجوجانه سر جایشان بودند. تا جایی که می شد نزدیکشان رفتم و ده ها نفر ازشان فورا جیغ زدند و گریختند. باقیشان ، با چشم هایی خشمگین به من زل زدند. من هم نگاهشان را پاسخ دادم و سعی کردم مانند گرگینه ها (نمی دانید چه موجودات بی فرهنگی هستند!) فریاد گوش خراشی بکشم. این بار تقریبا همهشان با وحشت گریختند. فقط چند نفرشان باقی ماندند که وقتی دیدند تنها مانده اند ، به دنبال دوستانشان رفتند.
جادو را حس کردم که از من دور می شد و جایش را خستگی پر کرد.
کاپیتانِ هراسان کشتی ، آن را فرود آورد و انسان ها مانند مور و ملخ از کشتی بیرون دویدند. الف هم می خواست برود.
دستم را به سویش دراز کردم و گفتم : 《 از آشنایی باهات خوشحال شدم ، الف.》
او به دستم نگاهی انداخت و مکث کرد. سپس ، محکم دستم را گرفت و گفت: 《 دلم واست تنگ میشه ، خونآشام.》
#mahya
داستانایی که مینویسید واقعا محشرههه همتونننن
این شش تا آدمی که الان گذاشتم واقعا محشر نوشته بودن 😭😭😭✨✨✨🛐🛐
بقیه هم یا خودشون ننوشتن یا همیار هاشون ننوشتن☺️🔪 یا تا فردا مینویسید میفرستید یا شب میام تو خوابتون
بچه ها فویو گفت تو کانال من راحت و بدون خجالت پیام میده
تازه لیلی هم جدیدا اومده بچم خیلی خوبه
خلاصه که من خیلی خوشحالم الان ها ها ها
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
چقدر بچهها هنرمندننن😭😭🛐🛐🛐
#کرم_کتاب
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
چجوری ملت انقدر سناریوهاشون طولانیه؟
تازه طولانی چرت و پرتم نیستن. طولانی قشنگگ_😭😭✨
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران