اژدها سواران کتابخوان🏴
موقع ساختن کلیپ کلا یاد سیلوانا بودم😄
وای جدی خیلی شبیه منم هست😭😭✨✨✨✨✨
اژدها سواران کتابخوان🏴
دو خواهر، دو سرنوشت.
پیرزن در آن هوای برفی کودکی را در پرورشگاه رها کرد و دیگری را جای دختر مرده پادشاه، به او داد و سالهای انگشت شمار باقی مانده زندگانیاش را با عذاب رها کردن دخترک در پرورشگاه زندگی کرد...
دختر با صدای بلند غرید:« تو، تو، جای دختر پادشاه توی ناز و نعمت بزرگ شدی و من توی اون پرورشگاه کوفتی بدون خانواده زندگی کردم. حالا میخوام انتقام بگیرم.»
پسر همراهش او را ساکت کرد:« جنی، آروم الان یه نفر صداتو میشنوه.»
جنی گفت :« من فقط برای همین انتقام زندهام کلاوس، انتقام رو که بگیرم دیگه چیزی از زندگیم نمیخوام. از همون روز که اون پیرزنه از عذاب وجدان بهم حقیقتو گفت، از همون لحظهای که به عنوان ندیمه این دختره بهش نزدیک شدم همش دارم رؤیای این لحظه رو میبینم.
نظر تو چیه پرنسس فلورنس؟»
و پارچه روی صورت پرنسس را برداشت.
پرنسس با لحنی که بیشتر از ترسیده، محکم بود گفت:« من هم وضعم توی اون خاندان لعنی گل و بلبل نبود. منو مقصر مرگ زنی میدونستن که هیچ نسبتی باهاش نداشتم. باهام مثل یه آشغار رفتار میشد که فقط برای حفظ وجهه سیاسی ازش استفاده میکردن.»
« حداقل تو خانواده داشتی.»
« خانواده؟ تا حالا همچین جوکی نشنیدهبودم. اگه یه چیزیرو نداشته باشی بهتر از اینه که فیزیکی داشتهباشیش اما از درون مال تو نباشه.»
اما جنی تصمیم خود را گرفته بود، خنجرش را بالا آورد اما ناگهان افتاد و کلاوس پشت سرش ظاهر شد.
پرنسس فلورنس که دستانش را باز کرده بود بلند شد و نگاهی به کلاوس انداخت که داشت ماسکش را بر میداشت:« کم کم فکر کردم نمیاین لرد فیتزویلیام.»
جوان اشرافی، درحالی که با پا جسد دختر را به کناری میانداخت گفت:« الان میفهمم چرا میخواستین تو شرکت اطلاعات مخفی من سرمایه گذاری کنین. جوانترین پرنسس سه روزه گم شده، اما هیچکس دنبالش نمیگرده.» فلورنس روی مبل کوچک نشست:« ادوارد، پیوندی که من خواهرم داشتم شکست، اون خواست بشکنتش. خواست بهجای اینکه همدم خواهرش باشه دشمنش باشه. میتونست کنارم باشه حتی به عنوان یه پرنسس اما احمق بود. به هر حال برخلاف پیوند خونی که بین ما بود، هیچ پیوندی بین من و خاندان سلطنتی نبوده که بخواد از بین بره. من فقط براشون یه وسیلهم که تا وقتی که به قیمت مناسب برسه ازش نگهداری میکنن و بعد به بالاترین قیمت میفروشنش.
خب، منو به قصر برگردون، اینجوری تصویری که از خودم ساختم خراب نمیشه و تو هم بین اشراف شناخته میشی.
و سپس در حالی که بازوی خود را خراش میداد تا خون روی دستش بچکد ادامه داد:« جسدش هم بنداز پهلوی اون کلاوس بدبخت.»
و سپس راه افتادند.
#کرم_کتاب
اژدها سواران کتابخوان🏴
دو خواهر، دو سرنوشت. پیرزن در آن هوای برفی کودکی را در پرورشگاه رها کرد و دیگری را جای دختر مرده پا
قلبم ….
خیلی قشنگ بودددد
یه داستان کامل بوددددد
و برخلاف کلیشه هایی که تهش این دو تا به هم برمیگردن و خوب میشن .. این .. کشتش… واو…
قلبم شکست برم گریه کنم
(ممنون که مینویسییییی خیلی از خوندن خوشم میاد 😭😭✨✨✨)
اژدها سواران کتابخوان🏴
دو خواهر، دو سرنوشت. پیرزن در آن هوای برفی کودکی را در پرورشگاه رها کرد و دیگری را جای دختر مرده پا
میشه بگی چرا دست خودشو خون انداخت ؟
(من در حال کلی تئوری چیندن:
به عنوان مثال:
هر یه نفر رو که میکشه یه خط رو دستش میندازه ؟
برای اینکه همش یادش باشه آبجیشو کشته رو دستش خط انداخت
شایدم صرفا چون میخواد صدمه دیده به نظر برسه .. که خب این که خوب نیست که…
شایدم من کلا اشتباه فهمیدم منظورش کلا یه چی دیگس..)
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
از آزمایشگاه فرار کردم(قضیه این آزمایشگاه رو اگر خواستی برات میگم)،به جنگل پناه بردم،یه اژدها منو خورد،با تلاش فراوان قبل از اینکه اسید معدش ذوبم کنه فرار کردم،خیر سرم باهاش مبارزه کردم ولی زخمی شدم،باتمام توانم دررفتم(مثل چی ترسیده بودم)،تو جنگل گم شدم،شب کنار رودخونه خوابیدم،زخم دستم عفونت کرد،با گیاه های جنگلی پانسمانش کردم،راه افتادم که از جنگل خارج بشم،تو راه برگشت اژدهای سلیطه رو دیدم که داره با یه اژدهای نقره ای حدودا دوبرابر خودش میجنگه،اژدهای نقره ای رو شکست داد ولی خودشم زخمی شد،منم به دلایلی رفتم کمکش کردم و موقعی که دیدم داره بهوش میاد فرار کردم و پشت یکی از درختهای همون دور و بر پناه گرفتم(درختش موریانه داشت😭😭)
#دایگو