اژدها سواران کتابخوان🏴
بچه ها بچه ها بازی فکری خوب و قشنگ میشناسید معرفی کنیددددد میخوام بخرممم
مونوپولی ارباب حلقه ها
پی شوم
جالیز
نمیریه
بمبمیو
دیگههههه یادم نمیاد
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
در اعماق دریای «اشکهای طلوع»، جایی که امواج، رازها را چون گنجینهای گرانبها در سینه نگه میدارند، کشتی دزدان دریایی «خورهی باد» بر پهنهی آبهای نقرهای و مهآلود به آرامی تاب میخورد. بر عرشه، زیر نور مهتابی که گویی از دلِ خودِ افسانهها میتراود، جیدلین فاکس که همه او را جید صدا میزدند—نشسته بود. موهایش به رنگ آتشِ زمزمهکنندهی کورههای کشتی بود؛ قرمزی پرحرارت و هرجومرجگرا. اما چشمانش آبیِ آرامش پیش از طوفان بود، دریایی بیکران و اسرارآمیز.
روی شانهی راستش، استورمریدر،طوطی ماکائوی سبزوطلاییِ شکوهمندش، با وقاری مسخرهآمیز نشسته بود و گاهبهگاه دانهای از مغزها را از کف دست جید برمیچید. در دستان جید، دفترچهی چرمی کهنهاش بود و قلم مرکبش بر روی کاغذ زمخت میرقصید:
*"پنجمین شب از ماه اختفای دوم… هنوز میتوانم طعم ترس و نمک طوفان آن شب را روی زبانم حس کنم. دریا داشت عصبانیترین نقشهاش را اجرا میکرد، اما آن بطری لعنتی، آن شیشهی سبزِ غمزده، وسط امواج خروشان چشمک میزد، انگار به همهی آن خشم میخندید. اولش که آن را دیدم به خاطر کلیشه ای بودنش قهقه ای سر دادم و نقشه… به ریشِ هیپوکمپِ پیر! چیزی نبود که تا به حال دیده باشم. جزیرهای که کشیده بود، روی هیچ نقشهی دریانوردی نبود. خطوطش با مرکبی طلایی کشیده شده بود که فقط زیر نور ماه خودنمایی میکرد. یک دعوتنامهی درخشان بود… از نوعِ "لطفاً بیا و احتمالاً خورده شو".*
استورمریدر سرش را کج کرد و با صدایی گرفته تقلید کرد: «*خورده شو! خورده شو!*»
«ساکت باش،» جید با لبخند گفت و نوک انگشتش را به سر طوطی کشید.
صدای برخوردِ چیزی با عرشه و سپس نالهای آشنا، توجه او را منحرف کرد. لوک، پسر بلندقد و باریک با پوستی گندمگون و تیره، در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، مشغول جمعکردن چند طومار نقشه از زمین بود که از دستان ناجورش رها شده بودند. «کاپیتان! من… من داشتم محاسبات نجومی میکردم و این طومارها یکهو قصد فرار کردند!»
پشت سر او، میکا ظاهر شد. پسر کوتاهقد و چابک، با موهایی به رنگ طلای خورشیدِ صبحگاهی که به همریخته بود و چشمانی سبز و تیزبُر که دائماً در حال رصد کردن بود. چه ستاره ها چه آدم ها. روی کمربندش، خنجرهایی با دستههای صدفی به چشم میخورد. «محاسبات نجومیات همیشه تمایل زیادی به برخورد با عرشه دارند، لوک. جید، ستارهها امشب حرفهای عجیبی میزنند. این نقشه… حسِ کهنای از آن میآید. انگار نه یک راهنما، که یک زندهی در خواب است.»
جید دفترچه را با حرکتی نمایشی بست و زیر بغلش گذاشت. سپس نقشه را با احترامی اغراقآمیز از داخل پارچهی ابریشمی بیرون کشید. در نور فانوس، خطوط طلایی واقعاً زنده به نظر میرسیدند، گویی بر سطح کاغذ میخزیدند. جزیره، کوهی مارپیچ داشت که به ابرهایی غیرطبیعی منتهی میشد و در ساحلش، نه نقش صندوق گنج، که نماد یک دروازهی باستانی حکاکی شده بود.
«صدای دریا را در خواب میشنوم،» جید گفت، در حالی که چشمان آبیاش برق میزد. «از وقتی این نقشه را پیدا کردم، یک ملودی عجیب در پسزمینهی ذهنم جریان دارد. گنج ما، احتمالاً یک مشت سکهی بَدردنخور که زنگ زده باشد نیست. شاید یک خاطرهی زنده باشد… یا شاید کلیدی برای بازکردن قفلی که صدها سال است زنگار گرفته.»
استورمریدر بر روی شانهاش پَر زد و فریاد زد: «*کلید! قفل! شاید یک مشکل بزرگ!*»
ناگهان، آبهای آرام اطراف کشتی به جوش و خروش افتاد. موجودی غولآسا و درخشان از اعماق سر برآورد. کراکن نبود؛ بلکه موجودی بود با بدنی از مرجانهای فسفری و چشمانی به وسعت چرخهای کشتی، پر از نور ماه. او حمله نکرد، فقط نگاه کرد. و سپس، صدایی مانند آوای زنگولههای غرقشده در ذهن آن سه و حتی در ذهن تیزِ استورمریدر طنین انداخت:
*«جویندگان نشان… شما آن را دارید. نقشهی طلسمشده راه را مینماید، اما هشیار باشید. گذرگاه مارپیچ تنها برای دلیران و آنان که قلبشان با آواز دریا همآواست گشوده میشود. اما در آن سوی گذرگاه، نه تنها گنج، بلکه نگهبانان خفته نیز هستند… و ایشان برای بیداری بیتابند.»*
سپس موجود، همانگونه که آرام آمده بود، در اعماق ناپدید شد و فقط حبابهای نورانی بر جای ماند.
میکا نفسش را در سینه حبس کرد: «نگهبانان خفته… در افسانههای سرزمین مادریام از آنان سخن رفته. آنان از اولین کشتیها نیز کهنترند. پاسداران رازهای آغازین.»
لوک بیاختیار به عقب گام برداشت و پایش به سطل لنگر خورد. با یک «وای!» دیگر بار تعادلش را از دست داد و اگر میکا با واکنشی برقآسا دستش را نگرفته بود، بیدرنگ به دریا میافتاد. جید قهقههای زد: «آفرین، لوکِ عزیز. تو حتی پیش از شروع ماجراجویی داری با محیط تعامل قهرمانانه انجام میدی!»
لوک، با صورتی برافروخته، خود را راست کرد: «این… این سطل… این سطل مزاحم بود!»
استورمریدر با صدای بلند تقلید کرد: