هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
در اعماق دریای «اشکهای طلوع»، جایی که امواج، رازها را چون گنجینهای گرانبها در سینه نگه میدارند، کشتی دزدان دریایی «خورهی باد» بر پهنهی آبهای نقرهای و مهآلود به آرامی تاب میخورد. بر عرشه، زیر نور مهتابی که گویی از دلِ خودِ افسانهها میتراود، جیدلین فاکس که همه او را جید صدا میزدند—نشسته بود. موهایش به رنگ آتشِ زمزمهکنندهی کورههای کشتی بود؛ قرمزی پرحرارت و هرجومرجگرا. اما چشمانش آبیِ آرامش پیش از طوفان بود، دریایی بیکران و اسرارآمیز.
روی شانهی راستش، استورمریدر،طوطی ماکائوی سبزوطلاییِ شکوهمندش، با وقاری مسخرهآمیز نشسته بود و گاهبهگاه دانهای از مغزها را از کف دست جید برمیچید. در دستان جید، دفترچهی چرمی کهنهاش بود و قلم مرکبش بر روی کاغذ زمخت میرقصید:
*"پنجمین شب از ماه اختفای دوم… هنوز میتوانم طعم ترس و نمک طوفان آن شب را روی زبانم حس کنم. دریا داشت عصبانیترین نقشهاش را اجرا میکرد، اما آن بطری لعنتی، آن شیشهی سبزِ غمزده، وسط امواج خروشان چشمک میزد، انگار به همهی آن خشم میخندید. اولش که آن را دیدم به خاطر کلیشه ای بودنش قهقه ای سر دادم و نقشه… به ریشِ هیپوکمپِ پیر! چیزی نبود که تا به حال دیده باشم. جزیرهای که کشیده بود، روی هیچ نقشهی دریانوردی نبود. خطوطش با مرکبی طلایی کشیده شده بود که فقط زیر نور ماه خودنمایی میکرد. یک دعوتنامهی درخشان بود… از نوعِ "لطفاً بیا و احتمالاً خورده شو".*
استورمریدر سرش را کج کرد و با صدایی گرفته تقلید کرد: «*خورده شو! خورده شو!*»
«ساکت باش،» جید با لبخند گفت و نوک انگشتش را به سر طوطی کشید.
صدای برخوردِ چیزی با عرشه و سپس نالهای آشنا، توجه او را منحرف کرد. لوک، پسر بلندقد و باریک با پوستی گندمگون و تیره، در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، مشغول جمعکردن چند طومار نقشه از زمین بود که از دستان ناجورش رها شده بودند. «کاپیتان! من… من داشتم محاسبات نجومی میکردم و این طومارها یکهو قصد فرار کردند!»
پشت سر او، میکا ظاهر شد. پسر کوتاهقد و چابک، با موهایی به رنگ طلای خورشیدِ صبحگاهی که به همریخته بود و چشمانی سبز و تیزبُر که دائماً در حال رصد کردن بود. چه ستاره ها چه آدم ها. روی کمربندش، خنجرهایی با دستههای صدفی به چشم میخورد. «محاسبات نجومیات همیشه تمایل زیادی به برخورد با عرشه دارند، لوک. جید، ستارهها امشب حرفهای عجیبی میزنند. این نقشه… حسِ کهنای از آن میآید. انگار نه یک راهنما، که یک زندهی در خواب است.»
جید دفترچه را با حرکتی نمایشی بست و زیر بغلش گذاشت. سپس نقشه را با احترامی اغراقآمیز از داخل پارچهی ابریشمی بیرون کشید. در نور فانوس، خطوط طلایی واقعاً زنده به نظر میرسیدند، گویی بر سطح کاغذ میخزیدند. جزیره، کوهی مارپیچ داشت که به ابرهایی غیرطبیعی منتهی میشد و در ساحلش، نه نقش صندوق گنج، که نماد یک دروازهی باستانی حکاکی شده بود.
«صدای دریا را در خواب میشنوم،» جید گفت، در حالی که چشمان آبیاش برق میزد. «از وقتی این نقشه را پیدا کردم، یک ملودی عجیب در پسزمینهی ذهنم جریان دارد. گنج ما، احتمالاً یک مشت سکهی بَدردنخور که زنگ زده باشد نیست. شاید یک خاطرهی زنده باشد… یا شاید کلیدی برای بازکردن قفلی که صدها سال است زنگار گرفته.»
استورمریدر بر روی شانهاش پَر زد و فریاد زد: «*کلید! قفل! شاید یک مشکل بزرگ!*»
ناگهان، آبهای آرام اطراف کشتی به جوش و خروش افتاد. موجودی غولآسا و درخشان از اعماق سر برآورد. کراکن نبود؛ بلکه موجودی بود با بدنی از مرجانهای فسفری و چشمانی به وسعت چرخهای کشتی، پر از نور ماه. او حمله نکرد، فقط نگاه کرد. و سپس، صدایی مانند آوای زنگولههای غرقشده در ذهن آن سه و حتی در ذهن تیزِ استورمریدر طنین انداخت:
*«جویندگان نشان… شما آن را دارید. نقشهی طلسمشده راه را مینماید، اما هشیار باشید. گذرگاه مارپیچ تنها برای دلیران و آنان که قلبشان با آواز دریا همآواست گشوده میشود. اما در آن سوی گذرگاه، نه تنها گنج، بلکه نگهبانان خفته نیز هستند… و ایشان برای بیداری بیتابند.»*
سپس موجود، همانگونه که آرام آمده بود، در اعماق ناپدید شد و فقط حبابهای نورانی بر جای ماند.
میکا نفسش را در سینه حبس کرد: «نگهبانان خفته… در افسانههای سرزمین مادریام از آنان سخن رفته. آنان از اولین کشتیها نیز کهنترند. پاسداران رازهای آغازین.»
لوک بیاختیار به عقب گام برداشت و پایش به سطل لنگر خورد. با یک «وای!» دیگر بار تعادلش را از دست داد و اگر میکا با واکنشی برقآسا دستش را نگرفته بود، بیدرنگ به دریا میافتاد. جید قهقههای زد: «آفرین، لوکِ عزیز. تو حتی پیش از شروع ماجراجویی داری با محیط تعامل قهرمانانه انجام میدی!»
لوک، با صورتی برافروخته، خود را راست کرد: «این… این سطل… این سطل مزاحم بود!»
استورمریدر با صدای بلند تقلید کرد:
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
«*مزاحم! مزاحم! هی ها!*»
جید بار دیگر به نقشه نگاه کرد. خطوط طلایی اکنون واضحتر به نظر میرسیدند، مستقیم به سمت گردابی کوچک روی نقشه اشاره میکردند که پیش از این آن را ندیده بود. آتش ماجراجویی در چشمان آبیاش شعله کشید.
«خب! مقصد جدید، تغییر مسیر فوری!» او با صدایی رسا و پر از شور اعلام کرد. «لوکِ نقشهخوانِ ما، لطفاً بادبانها را برای سفر به سوی "آبهای کاملاً ناشناخته و احتمالاً پر از چیزهای دنداندار" آماده کن. میکا، با چشمان تیزبین و اسطرلاب صدفیات، ستارهها و این خطوط طلاییِ را هدایت کن. ما دنبال چیزی بزرگتر از یک گنج میگردیم… دنبال حقیقتی هستیم که دریا مدتی دراز است آن را در سینه پنهان کرده.»
او به سمت کابینش بازگشت، استورمریدر هنوز بر شانهاش. دفترچهی خاطرات را گشود و با قلمی تقریباً تهاجمی شروع به نوشتن کرد:
*"امشب با یک نگهبان دریایی گپ ذهنی زدیم—خیلی مؤدبانه بود، اگرچه صدایش کمی زنگولهای بود. نقشه فقط یک نقشه نیست؛ یک کلید است. و من، جیدلین فاکس، قصد دارم این کلید را در قفل بچرخانم و ببینم پشت در چیست. «خورهی باد» ما را مستقیم به دل گرداب افسانهها میبرد. گنج، راز، یا یک مهمانناخواندهی باستانی… هرچه باشد، دریا بالاخره دارد حرف میزند. و من گوش میدهم—البته با کمی بدگمانیِ سالم و کلی کنجکاویِ بیپروا. استورمریدر هم موافقه، البته او با هر چیزی که شامل دانههای اضافی باشد موافقت میکند."*
و چنین بود که کشتی «خورهی باد»، با کاپیتانی که خاطراتش را به امواج میسپرد، طوطیای دراماتیک بر شانهاش، و دو همراهش—یکی بلندقد و دانشمند اما کمی ناجور، دیگری کوتاهقد و چابک و تیزبین—به سوی افق ناشناخته و جزیرهای که بر نقشهای جادویی میدرخشید، به راه افتاد. ماجراجویی، تازه آغاز شده بود.
#پارت_یک
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
---
دفترچه خاطرات جیدلین فاکس – برگهی پیچ خورده در نمک دریا
*"لوک امروز باز هم یک افتضاح به پا کرد. سعی کرد با طناب از کنار دکل پایین بیاید، اما نتیجهاش یک بند کفش غولپیکر دور دکل و یک لوک آویزان بود که فریاد میزد: 'من فقط میخواستم شیارهای چوب رو بررسی کنم!' میکا مثل همیشه با یک پرش سریع و بریدن طناب اضافی او را نجات داد. گاهی فکر میکنم کشتی بدون این پسر موطلایی چابک، ماه پیش غرق شده بود. خودم هم یکم کف عرشه را وقتی دیدمش قهقهه زدم... شرمنده."*
ساحل جزیره سنگی و خصمانه بود. پس از پیادهروی دشوار، به دهانهی غاری در دل کوه مارپیچ رسیدند. هوای غار ساکن و سنگین بود، بوی کهنگی و رطوبت عمیق می‒داد. نقشهی طلایی در دست جید، حالا با نوری ملایم و ضرباندار میدرخشید.
«همه حواستون رو جمع کنید،» جید با صدایی آهسته گفت. «میکا، پیشرو. هر چیزی که حتی یه ذره عجیبه، خبرم کن.»
میکا با تایید سریع سر، با آن چابکی مثالزدنی و بیصدا به درون تاریکی لغزید. لوک با احتیاط دنبالش رفت، ولی در قدم چهارم، پایش به یک استالاگمیت نیمهخرد شده گیر کرد و با صدای بلند «آخ!» به جلو خم شد. جید فقط ابرو بالا انداخت و لبخند زد.
عمق غار، تالاری عظیم گشوده شد. در مرکز آن، تودهای عظیم از جنس تاریکی مطلق قرار داشت. نه سنگ بود، نه فلز. چیزی بود به سیاهی خلاء، با انحناهایی صیقلی که نور فانوسها را نمیبازید، بلکه میبلعید. جید نفسش در سینه حبس شد. آنقدر بیجنبش و یکپارچه بود که به نظر میرسید بخشی از معماری غار است.
«نقشه همینجا رو نشون میده،» لوک زمزمه کرد و با دقت به اطراف نگاه کرد. «اما... هیچ چیزی جز یه تیکه سنگ اینجا نیست.»
جید به آرامی جلو رفت. یک کشش عجیب، مثل آهنربایی نامرئی، او را به سوی آن تودهی سیاه میکشید. دستش را به سوی آن دراز کرد.
لحظهای که نوک انگشتانش با سطح سرد و غیرقابل توصیف آن برخورد کرد، جهان تغییر کرد.
نور فانوسها محو شد. جید ناگهان خود را بر عرشهی یک کشتی چوبی بسیار قدیمی دید، در میانهی طوفانی خروشان. چندین چهره با لباسهای ردهدار کهن، مشغول بستن زنجیرهای درخشان به دور چیزی بودند که در آسمان می‒جنبید... یک اژدهای باشکوه با فلسهایی به رنگ کهربا و یاقوت. سپس تصویر تغییر کرد: همان اژدها، در این غار، با چشمانی پر از درد، در حالی که زنجیرها به دورش بسته میشد و رنگ کهرباییاش محو و به سیاهی میگرایید. حس تنهایی و گذشت قرنها، مثل خوره به جانش افتاد.
او با یک تکان شدید به حال عادی برگشت. نفسش به شماره افتاده بود. میکا و لوک هم همان حالت را داشتند، چشمانشان گرد و پر از حیرت. آنها هم تصاویر را دیده بودند.
«این... این یه پیام بود،» جید نفسنفسکنان گفت.
در همین لحظه، دو شکاف عمودی عظیم روی آن تودهی سیاه باز شدند: چشمها. اما به جای مردمک، درونشان گردابی از رنگهای درهمتنیده و متغیر بود: بنفش، نیلی، طلاییِ محو. هیچ صدایی از آنها برنخاست، اما سردی سنگینتری بر فضای غار حاکم شد.
سپس، از بینی عظیم و پوزهی اژدها، مهای بنفش رنگ و نازک شروع به تراوش کرد. این مه به آرامی و مارپیچ به سوی آنها میآمد.
«عقببکشید!» میکا با صدایی تیز هشدار داد و به سرعت یک پرش به عقب انجام داد.
اما لوک، که هنوز تحت تأثیر تصاویر اولیه بود، برای یک لحظه غافل شد. لبهی آن مه بنفش به پای او رسید.
چشمان لوک ناگهان خیره و بیروح شد. صورتش از حالتی آرام به چهرهای از ترس محض و سپس خشم کور تبدیل شد. با فریادی نامفهوم، **تبر جنگیش را بالا برد و به سوی جید چرخید**، گویی او را هیولایی میدید که قصد حمله دارد.
«لوک! نه!» جید فریاد زد و به یک سو پرید.
میکا مثل برق عمل کرد. پیش از آنکه تبر پایین بیاید، خود را به لوک رساند و با یک حرکت سریع و دقیق، به مچ دست او ضربهای زد که باعث رها شدن تبر شد. سپس پشت پایش را گرفت و او را به زمین نشاند. لوک روی زمین تقلا میکرد و چشمانش هنوز در دنیای ترسناک توهم گم شده بود.
مه بنفش، انگار که بفهمد، به سرعت جمع شد و به سوی اژدها بازگشت. چشمهای گردان اژدها حسی شبیه به پشیمانی یا نگرانی را منتقل میکرد.
لوک به خود آمد، در حالی که عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود. «چه... چه چیزی... من تو یه جنگل پر از مارهای آهنی بودم و اونا بهم حمله میکردن... و جید... جید رهبرشون بود!» با شرمساری به جید نگاه کرد. «ببخشید، کاپیتان. اصلاً نفهمیدم چی شد.»
جید، که قلبش تند میزد، اما مصمم بود، به چشمان اژدها خیره شد. «این قدرتته، درسته؟ ایجاد توهم. میتونی آدمو مجنون کنی. ولی اون تصاویر قبلی... اونها یه داستان بود. تو میخواستی چیزی رو بگی.»
اژدها به آرامی سر بزرگش را تکان داد. سپس، دوباره چشمانش درخشید. این بار، تصاویری واضحتر و آرامتر به ذهن هر سه نفر فرستاد:
- تصویری از **خودش در آسمانهای آزاد**، با رنگهای درخشان.
- تصویری
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
از جادوگرانی با ردای ستارهدار که با طلسمهای درخشان او را به این غار میکشیدند، ترسی در چشمانشان از قدرت توهمزای او.
- تصویری از بطریای حاوی نقشه که به دریا انداخته میشد. مفهوم «طمع» و «طعمه» به شدت در تصویر احساس میشد.
- و در نهایت، تصویری از خودشان (جید، لوک، میکا)**، اما نه به عنوان مهاجم، بلکه با هالهای از نور. و تصویر **زنجیرهای شکسته.
جید نفس عمیقی کشید. «میخوای ما کمکت کنیم آزاد بشی. اما اون بخار بنفش... اگه کنترل نشه، خطرناکه. حتی برای خود ما.»
اژدها سرش را به نشانه تأیید تکان داد. سپس تصویری از خودش در حال کنترل مه**، با تمرکز بسیار، فرستاد. و بعد تصویری از **جادوگرانی که با سنگهایی درخشان طلسم را نگه داشته بودند. مفهوم «منبع طلسم» و «شکستن آن» القا شد.
میکا صحبت کرد، با چشمانی که در حال تجزیه و تحلیل بود: «پس قدرت اصلیش توهمزاییه، اما توسط اون طلسم تشدید و کنترلنشده شده. اون جادوگران از ترس این قدرت، اونو زندونی کردن. حالا اون میخواد ما منبع طلسم رو پیدا و نابود کنیم تا بتونه کنترلش رو به دست بیاره... یا حداقل بدون خطر آزاد بشه.»
لوک، که حالا کمی به خود آمده بود، گفت: «اون سنگهای درخشان... باید در همین غار باشن. شاید توی خود زنجیرها کار گذاشته شده باشن.»
جید به اژدها نگاه کرد. «تو میتونی تصاویر راهنما بهمون بدی؟ بدون اون بخار خطرناک؟»
اژدها چشمانش را برای یک لحظه بست. وقتی باز کرد، گرداب رنگهای درونشان آرامتر شده بود. یک رشتهی نازک و کنترلشده از مهای نقرهای (نه بنفش) از بینیش خارج شد و به سوی دیوارهای از غار رفت. روی دیوار، نقشهای نورانی و گذرا از شبکهی تونلهای پشت این تالار ظاهر شد و یک نقطهی درخشان را نشان داد.
جید لبخند زد، آن لبخند مصمم و کمی شیطانی که همیشه هنگام مواجهه با یک چالش بزرگ میزد. «خب، به نظر میرسه قرار نیست امروز گنج معمولی پیدا کنیم. قراره یه اژدهای توهمساز نجات بدیم. لوک، نقشهی ذهنی رو ثبت کن. میکا، مراقب هر حرکت غیرعادی باش. و همه... مراقب مههای بنفش باشیم.»
او به سوی تونل نشانداده شده قدم برداشت، در حالی که میدانست این ماجراجویی از هر چیزی که تا به حال تصور کرده بود، خطرناکتر و عجیبتر است. اژدها، سیمریون، نگاهش را دنبال کرد، و در نگاه پر از تصاویر درهمتنیدهاش، برای اولین بار پس از قرنها، جرقهای از امید درخشید.
#پارت_دو