هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
در اعماق دریای «اشکهای طلوع»، جایی که امواج، رازها را چون گنجینهای گرانبها در سینه نگه میدارند، کشتی دزدان دریایی «خورهی باد» بر پهنهی آبهای نقرهای و مهآلود به آرامی تاب میخورد. بر عرشه، زیر نور مهتابی که گویی از دلِ خودِ افسانهها میتراود، جیدلین فاکس که همه او را جید صدا میزدند—نشسته بود. موهایش به رنگ آتشِ زمزمهکنندهی کورههای کشتی بود؛ قرمزی پرحرارت و هرجومرجگرا. اما چشمانش آبیِ آرامش پیش از طوفان بود، دریایی بیکران و اسرارآمیز.
روی شانهی راستش، استورمریدر،طوطی ماکائوی سبزوطلاییِ شکوهمندش، با وقاری مسخرهآمیز نشسته بود و گاهبهگاه دانهای از مغزها را از کف دست جید برمیچید. در دستان جید، دفترچهی چرمی کهنهاش بود و قلم مرکبش بر روی کاغذ زمخت میرقصید:
*"پنجمین شب از ماه اختفای دوم… هنوز میتوانم طعم ترس و نمک طوفان آن شب را روی زبانم حس کنم. دریا داشت عصبانیترین نقشهاش را اجرا میکرد، اما آن بطری لعنتی، آن شیشهی سبزِ غمزده، وسط امواج خروشان چشمک میزد، انگار به همهی آن خشم میخندید. اولش که آن را دیدم به خاطر کلیشه ای بودنش قهقه ای سر دادم و نقشه… به ریشِ هیپوکمپِ پیر! چیزی نبود که تا به حال دیده باشم. جزیرهای که کشیده بود، روی هیچ نقشهی دریانوردی نبود. خطوطش با مرکبی طلایی کشیده شده بود که فقط زیر نور ماه خودنمایی میکرد. یک دعوتنامهی درخشان بود… از نوعِ "لطفاً بیا و احتمالاً خورده شو".*
استورمریدر سرش را کج کرد و با صدایی گرفته تقلید کرد: «*خورده شو! خورده شو!*»
«ساکت باش،» جید با لبخند گفت و نوک انگشتش را به سر طوطی کشید.
صدای برخوردِ چیزی با عرشه و سپس نالهای آشنا، توجه او را منحرف کرد. لوک، پسر بلندقد و باریک با پوستی گندمگون و تیره، در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، مشغول جمعکردن چند طومار نقشه از زمین بود که از دستان ناجورش رها شده بودند. «کاپیتان! من… من داشتم محاسبات نجومی میکردم و این طومارها یکهو قصد فرار کردند!»
پشت سر او، میکا ظاهر شد. پسر کوتاهقد و چابک، با موهایی به رنگ طلای خورشیدِ صبحگاهی که به همریخته بود و چشمانی سبز و تیزبُر که دائماً در حال رصد کردن بود. چه ستاره ها چه آدم ها. روی کمربندش، خنجرهایی با دستههای صدفی به چشم میخورد. «محاسبات نجومیات همیشه تمایل زیادی به برخورد با عرشه دارند، لوک. جید، ستارهها امشب حرفهای عجیبی میزنند. این نقشه… حسِ کهنای از آن میآید. انگار نه یک راهنما، که یک زندهی در خواب است.»
جید دفترچه را با حرکتی نمایشی بست و زیر بغلش گذاشت. سپس نقشه را با احترامی اغراقآمیز از داخل پارچهی ابریشمی بیرون کشید. در نور فانوس، خطوط طلایی واقعاً زنده به نظر میرسیدند، گویی بر سطح کاغذ میخزیدند. جزیره، کوهی مارپیچ داشت که به ابرهایی غیرطبیعی منتهی میشد و در ساحلش، نه نقش صندوق گنج، که نماد یک دروازهی باستانی حکاکی شده بود.
«صدای دریا را در خواب میشنوم،» جید گفت، در حالی که چشمان آبیاش برق میزد. «از وقتی این نقشه را پیدا کردم، یک ملودی عجیب در پسزمینهی ذهنم جریان دارد. گنج ما، احتمالاً یک مشت سکهی بَدردنخور که زنگ زده باشد نیست. شاید یک خاطرهی زنده باشد… یا شاید کلیدی برای بازکردن قفلی که صدها سال است زنگار گرفته.»
استورمریدر بر روی شانهاش پَر زد و فریاد زد: «*کلید! قفل! شاید یک مشکل بزرگ!*»
ناگهان، آبهای آرام اطراف کشتی به جوش و خروش افتاد. موجودی غولآسا و درخشان از اعماق سر برآورد. کراکن نبود؛ بلکه موجودی بود با بدنی از مرجانهای فسفری و چشمانی به وسعت چرخهای کشتی، پر از نور ماه. او حمله نکرد، فقط نگاه کرد. و سپس، صدایی مانند آوای زنگولههای غرقشده در ذهن آن سه و حتی در ذهن تیزِ استورمریدر طنین انداخت:
*«جویندگان نشان… شما آن را دارید. نقشهی طلسمشده راه را مینماید، اما هشیار باشید. گذرگاه مارپیچ تنها برای دلیران و آنان که قلبشان با آواز دریا همآواست گشوده میشود. اما در آن سوی گذرگاه، نه تنها گنج، بلکه نگهبانان خفته نیز هستند… و ایشان برای بیداری بیتابند.»*
سپس موجود، همانگونه که آرام آمده بود، در اعماق ناپدید شد و فقط حبابهای نورانی بر جای ماند.
میکا نفسش را در سینه حبس کرد: «نگهبانان خفته… در افسانههای سرزمین مادریام از آنان سخن رفته. آنان از اولین کشتیها نیز کهنترند. پاسداران رازهای آغازین.»
لوک بیاختیار به عقب گام برداشت و پایش به سطل لنگر خورد. با یک «وای!» دیگر بار تعادلش را از دست داد و اگر میکا با واکنشی برقآسا دستش را نگرفته بود، بیدرنگ به دریا میافتاد. جید قهقههای زد: «آفرین، لوکِ عزیز. تو حتی پیش از شروع ماجراجویی داری با محیط تعامل قهرمانانه انجام میدی!»
لوک، با صورتی برافروخته، خود را راست کرد: «این… این سطل… این سطل مزاحم بود!»
استورمریدر با صدای بلند تقلید کرد:
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
«*مزاحم! مزاحم! هی ها!*»
جید بار دیگر به نقشه نگاه کرد. خطوط طلایی اکنون واضحتر به نظر میرسیدند، مستقیم به سمت گردابی کوچک روی نقشه اشاره میکردند که پیش از این آن را ندیده بود. آتش ماجراجویی در چشمان آبیاش شعله کشید.
«خب! مقصد جدید، تغییر مسیر فوری!» او با صدایی رسا و پر از شور اعلام کرد. «لوکِ نقشهخوانِ ما، لطفاً بادبانها را برای سفر به سوی "آبهای کاملاً ناشناخته و احتمالاً پر از چیزهای دنداندار" آماده کن. میکا، با چشمان تیزبین و اسطرلاب صدفیات، ستارهها و این خطوط طلاییِ را هدایت کن. ما دنبال چیزی بزرگتر از یک گنج میگردیم… دنبال حقیقتی هستیم که دریا مدتی دراز است آن را در سینه پنهان کرده.»
او به سمت کابینش بازگشت، استورمریدر هنوز بر شانهاش. دفترچهی خاطرات را گشود و با قلمی تقریباً تهاجمی شروع به نوشتن کرد:
*"امشب با یک نگهبان دریایی گپ ذهنی زدیم—خیلی مؤدبانه بود، اگرچه صدایش کمی زنگولهای بود. نقشه فقط یک نقشه نیست؛ یک کلید است. و من، جیدلین فاکس، قصد دارم این کلید را در قفل بچرخانم و ببینم پشت در چیست. «خورهی باد» ما را مستقیم به دل گرداب افسانهها میبرد. گنج، راز، یا یک مهمانناخواندهی باستانی… هرچه باشد، دریا بالاخره دارد حرف میزند. و من گوش میدهم—البته با کمی بدگمانیِ سالم و کلی کنجکاویِ بیپروا. استورمریدر هم موافقه، البته او با هر چیزی که شامل دانههای اضافی باشد موافقت میکند."*
و چنین بود که کشتی «خورهی باد»، با کاپیتانی که خاطراتش را به امواج میسپرد، طوطیای دراماتیک بر شانهاش، و دو همراهش—یکی بلندقد و دانشمند اما کمی ناجور، دیگری کوتاهقد و چابک و تیزبین—به سوی افق ناشناخته و جزیرهای که بر نقشهای جادویی میدرخشید، به راه افتاد. ماجراجویی، تازه آغاز شده بود.
#پارت_یک
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
---
دفترچه خاطرات جیدلین فاکس – برگهی پیچ خورده در نمک دریا
*"لوک امروز باز هم یک افتضاح به پا کرد. سعی کرد با طناب از کنار دکل پایین بیاید، اما نتیجهاش یک بند کفش غولپیکر دور دکل و یک لوک آویزان بود که فریاد میزد: 'من فقط میخواستم شیارهای چوب رو بررسی کنم!' میکا مثل همیشه با یک پرش سریع و بریدن طناب اضافی او را نجات داد. گاهی فکر میکنم کشتی بدون این پسر موطلایی چابک، ماه پیش غرق شده بود. خودم هم یکم کف عرشه را وقتی دیدمش قهقهه زدم... شرمنده."*
ساحل جزیره سنگی و خصمانه بود. پس از پیادهروی دشوار، به دهانهی غاری در دل کوه مارپیچ رسیدند. هوای غار ساکن و سنگین بود، بوی کهنگی و رطوبت عمیق می‒داد. نقشهی طلایی در دست جید، حالا با نوری ملایم و ضرباندار میدرخشید.
«همه حواستون رو جمع کنید،» جید با صدایی آهسته گفت. «میکا، پیشرو. هر چیزی که حتی یه ذره عجیبه، خبرم کن.»
میکا با تایید سریع سر، با آن چابکی مثالزدنی و بیصدا به درون تاریکی لغزید. لوک با احتیاط دنبالش رفت، ولی در قدم چهارم، پایش به یک استالاگمیت نیمهخرد شده گیر کرد و با صدای بلند «آخ!» به جلو خم شد. جید فقط ابرو بالا انداخت و لبخند زد.
عمق غار، تالاری عظیم گشوده شد. در مرکز آن، تودهای عظیم از جنس تاریکی مطلق قرار داشت. نه سنگ بود، نه فلز. چیزی بود به سیاهی خلاء، با انحناهایی صیقلی که نور فانوسها را نمیبازید، بلکه میبلعید. جید نفسش در سینه حبس شد. آنقدر بیجنبش و یکپارچه بود که به نظر میرسید بخشی از معماری غار است.
«نقشه همینجا رو نشون میده،» لوک زمزمه کرد و با دقت به اطراف نگاه کرد. «اما... هیچ چیزی جز یه تیکه سنگ اینجا نیست.»
جید به آرامی جلو رفت. یک کشش عجیب، مثل آهنربایی نامرئی، او را به سوی آن تودهی سیاه میکشید. دستش را به سوی آن دراز کرد.
لحظهای که نوک انگشتانش با سطح سرد و غیرقابل توصیف آن برخورد کرد، جهان تغییر کرد.
نور فانوسها محو شد. جید ناگهان خود را بر عرشهی یک کشتی چوبی بسیار قدیمی دید، در میانهی طوفانی خروشان. چندین چهره با لباسهای ردهدار کهن، مشغول بستن زنجیرهای درخشان به دور چیزی بودند که در آسمان می‒جنبید... یک اژدهای باشکوه با فلسهایی به رنگ کهربا و یاقوت. سپس تصویر تغییر کرد: همان اژدها، در این غار، با چشمانی پر از درد، در حالی که زنجیرها به دورش بسته میشد و رنگ کهرباییاش محو و به سیاهی میگرایید. حس تنهایی و گذشت قرنها، مثل خوره به جانش افتاد.
او با یک تکان شدید به حال عادی برگشت. نفسش به شماره افتاده بود. میکا و لوک هم همان حالت را داشتند، چشمانشان گرد و پر از حیرت. آنها هم تصاویر را دیده بودند.
«این... این یه پیام بود،» جید نفسنفسکنان گفت.
در همین لحظه، دو شکاف عمودی عظیم روی آن تودهی سیاه باز شدند: چشمها. اما به جای مردمک، درونشان گردابی از رنگهای درهمتنیده و متغیر بود: بنفش، نیلی، طلاییِ محو. هیچ صدایی از آنها برنخاست، اما سردی سنگینتری بر فضای غار حاکم شد.
سپس، از بینی عظیم و پوزهی اژدها، مهای بنفش رنگ و نازک شروع به تراوش کرد. این مه به آرامی و مارپیچ به سوی آنها میآمد.
«عقببکشید!» میکا با صدایی تیز هشدار داد و به سرعت یک پرش به عقب انجام داد.
اما لوک، که هنوز تحت تأثیر تصاویر اولیه بود، برای یک لحظه غافل شد. لبهی آن مه بنفش به پای او رسید.
چشمان لوک ناگهان خیره و بیروح شد. صورتش از حالتی آرام به چهرهای از ترس محض و سپس خشم کور تبدیل شد. با فریادی نامفهوم، **تبر جنگیش را بالا برد و به سوی جید چرخید**، گویی او را هیولایی میدید که قصد حمله دارد.
«لوک! نه!» جید فریاد زد و به یک سو پرید.
میکا مثل برق عمل کرد. پیش از آنکه تبر پایین بیاید، خود را به لوک رساند و با یک حرکت سریع و دقیق، به مچ دست او ضربهای زد که باعث رها شدن تبر شد. سپس پشت پایش را گرفت و او را به زمین نشاند. لوک روی زمین تقلا میکرد و چشمانش هنوز در دنیای ترسناک توهم گم شده بود.
مه بنفش، انگار که بفهمد، به سرعت جمع شد و به سوی اژدها بازگشت. چشمهای گردان اژدها حسی شبیه به پشیمانی یا نگرانی را منتقل میکرد.
لوک به خود آمد، در حالی که عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود. «چه... چه چیزی... من تو یه جنگل پر از مارهای آهنی بودم و اونا بهم حمله میکردن... و جید... جید رهبرشون بود!» با شرمساری به جید نگاه کرد. «ببخشید، کاپیتان. اصلاً نفهمیدم چی شد.»
جید، که قلبش تند میزد، اما مصمم بود، به چشمان اژدها خیره شد. «این قدرتته، درسته؟ ایجاد توهم. میتونی آدمو مجنون کنی. ولی اون تصاویر قبلی... اونها یه داستان بود. تو میخواستی چیزی رو بگی.»
اژدها به آرامی سر بزرگش را تکان داد. سپس، دوباره چشمانش درخشید. این بار، تصاویری واضحتر و آرامتر به ذهن هر سه نفر فرستاد:
- تصویری از **خودش در آسمانهای آزاد**، با رنگهای درخشان.
- تصویری
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
از جادوگرانی با ردای ستارهدار که با طلسمهای درخشان او را به این غار میکشیدند، ترسی در چشمانشان از قدرت توهمزای او.
- تصویری از بطریای حاوی نقشه که به دریا انداخته میشد. مفهوم «طمع» و «طعمه» به شدت در تصویر احساس میشد.
- و در نهایت، تصویری از خودشان (جید، لوک، میکا)**، اما نه به عنوان مهاجم، بلکه با هالهای از نور. و تصویر **زنجیرهای شکسته.
جید نفس عمیقی کشید. «میخوای ما کمکت کنیم آزاد بشی. اما اون بخار بنفش... اگه کنترل نشه، خطرناکه. حتی برای خود ما.»
اژدها سرش را به نشانه تأیید تکان داد. سپس تصویری از خودش در حال کنترل مه**، با تمرکز بسیار، فرستاد. و بعد تصویری از **جادوگرانی که با سنگهایی درخشان طلسم را نگه داشته بودند. مفهوم «منبع طلسم» و «شکستن آن» القا شد.
میکا صحبت کرد، با چشمانی که در حال تجزیه و تحلیل بود: «پس قدرت اصلیش توهمزاییه، اما توسط اون طلسم تشدید و کنترلنشده شده. اون جادوگران از ترس این قدرت، اونو زندونی کردن. حالا اون میخواد ما منبع طلسم رو پیدا و نابود کنیم تا بتونه کنترلش رو به دست بیاره... یا حداقل بدون خطر آزاد بشه.»
لوک، که حالا کمی به خود آمده بود، گفت: «اون سنگهای درخشان... باید در همین غار باشن. شاید توی خود زنجیرها کار گذاشته شده باشن.»
جید به اژدها نگاه کرد. «تو میتونی تصاویر راهنما بهمون بدی؟ بدون اون بخار خطرناک؟»
اژدها چشمانش را برای یک لحظه بست. وقتی باز کرد، گرداب رنگهای درونشان آرامتر شده بود. یک رشتهی نازک و کنترلشده از مهای نقرهای (نه بنفش) از بینیش خارج شد و به سوی دیوارهای از غار رفت. روی دیوار، نقشهای نورانی و گذرا از شبکهی تونلهای پشت این تالار ظاهر شد و یک نقطهی درخشان را نشان داد.
جید لبخند زد، آن لبخند مصمم و کمی شیطانی که همیشه هنگام مواجهه با یک چالش بزرگ میزد. «خب، به نظر میرسه قرار نیست امروز گنج معمولی پیدا کنیم. قراره یه اژدهای توهمساز نجات بدیم. لوک، نقشهی ذهنی رو ثبت کن. میکا، مراقب هر حرکت غیرعادی باش. و همه... مراقب مههای بنفش باشیم.»
او به سوی تونل نشانداده شده قدم برداشت، در حالی که میدانست این ماجراجویی از هر چیزی که تا به حال تصور کرده بود، خطرناکتر و عجیبتر است. اژدها، سیمریون، نگاهش را دنبال کرد، و در نگاه پر از تصاویر درهمتنیدهاش، برای اولین بار پس از قرنها، جرقهای از امید درخشید.
#پارت_دو
مه نقرهای که از نیکس بیرون میآمد، بر خلاف بخار بنفش سنگین و مهآلودش، شفاف و رقصان بود. مانند رودی از نور مایع، از تونلِ تنگ و مرطوبی در پشت تالار اصلی میگذشت. دیوارهای این تونل، پوشیده از نوعی قارچ فسفری آبی رنگ بود که نور مه را منعکس میکرد و مسیری رویایی و ترسناک میساخت. صدای چکهچکهی آب از همه جا میآمد و هربار که روی سنگی میافتاد، پژواک عجیبی در فضای بسته ایجاد میکرد.
«مواظب باش، جید،» میکا با صدایی نجواگونه گفت و با حرکتی سریع، دستش را جلوی سینهی جید گرفت. «زمین اینجا لغزندهست.»
او درست میگفت. کف تونل از جنس سنگ آهکی صیقلی بود که با رطوبت قرنها، به آینهای خطرناک تبدیل شده بود. لوک با احتیاط و با دستهای باز برای حفظ تعادل، پشت سر آنها حرکت میکرد. مه نقرهای اما بدون توقف، آنها را به اعماق بیشتر میکشید.
تونل سرانجام به یک دهانهی قوسی شکل منتهی شد. از آن سو، نوری بنفش کمرنگ و نامطبوع میتابید، همراه با وزوزی کمفرکانس که در استخوانهایشان طنین میانداخت و باعث سردرد خفیفی میشد.
وارد غار دوم شدند. اینجا کوچکتر از تالار اصلی بود، اما حس آن بسیار خفهکنندهتر و مملو از انرژی ایستای سنگینی بود. درست در مرکز غار، سه سنگ عظیم به ارتفاع تقریبی یک انسان، به شکل یک مثلث متساویالاضلاع چیده شده بودند.
این سنگها، سنگ چشم گربه نبودند. بلکه چیزی عجیبتر بودند: گویی از جنس شیشهی آتشفشانی سیاه (اُبسیدین) بودند، اما درونشان رگههایی از مادهای مایع و درخشان به رنگ بنفش سیر جریان داشت. این مادهی درونسنگها، با ضربانی آهسته و یکنواخت میتپید، گویی قلبهایی از جادوی تاریک بودند. نور بنفش آنها به سقف کوتاه غار میتابید و سایههای عجیب و پیچیدهای ایجاد میکرد که بیاختیار به چشمها و دهانهای خالی شبیه بودند.
از هر سنگ، یک زنجیر نورانی و نیمهشفاف به رنگ بنفش خارج شده بود. این سه زنجیر نورانی در هوا به هم میپیوستند و یک تاج جادویی تشکیل میدادند که به نظر میرسید مستقیماً به سمت تالار اصلی و بدن نیکس کشیده شدهاند. هوای اطراف سنگها موجهای گرمای نامرئی میداد و بویی شبیه به ازن پس از رعدوبرق و خاکستر سرد به مشام میرسید.
«خدای من...» لوک نفسش را در سینه حبس کرد و با چشمانی گرد شده از حیرت و ترس به سنگها نگاه کرد. «این... اینها سنگ نیستند. اینها کریستالهای تمرکز طلسم هستند. جادو را از محیط میمکند و آن را تشدید میکنند... احتمالاً از ترس و هراس موجود زنده تغذیه میکنند.»
میکا، با غریزهی حیوانیاش، یک قدم به عقب گذاشت. «حس خوبی ندارن. انگار دارن نگاهمون میکنن.»
جید با وجود ترسی که در دلش موج میزد، جلو رفت. مه نقرهای نیکس حالا دور یکی از سنگها حلقه زده بود و به آرامی میچرخید، گویی آن را نشانه گذاری میکرد. او متوجه شد که درست در بالای مثلث سنگها، یک روزنهی طبیعی در سقف غار وجود داشت. از آن روزنه، قطرههای آب نمیچکید، بلکه ستونی نازک از نور ماه (اگرچه الان روز بود) به داخل میتابید. این نور ماه، دقیقاً بر مرکز مثلث سنگها میافتاد.
لوک که این را دید، ناگهان چشمهایش از حدقه بیرون زد. «صبر کن... این نور... این اتفاق فقط زمانی میافته که ماه در موقعیت خاصی نسبت به این جزیره قرار بگیره! اون نقشهها... اون محاسبات...» او با عجله شروع به ورق زدن یادداشتهایش کرد. «این طلسم فقط در یک لحظهی خاص در ماه آسیبپذیر میشده! وقتی نور ستارهی خاصی از این روزنه رد بشه و مستقیماً به مرکز این مثلث بخوره!»
مه نقرهای نیکس ناگهان درخشانتر شد و تصویری سریع به ذهن آنها فرستاد: سایهی یک ستاره (نه خود ستاره) که از روزنه رد میشد و بر قلب مثلث میافتاد، و در همان لحظه، رگههای بنفش درون سنگها از حرکت میایستادند و تاریک میشدند.
«پس ما باید منتظر همین لحظه باشیم،» جید با صدایی محکم گفت و به سنگهای بنفض نگاه کرد. هوای غار پر از انتظار و انرژی سنگین جادوی کهن بود. آنها در آستانهی انجام کاری بودند که قرنها کسی جراتش را نکرده بود: شکستن زندان یک اژدها.
در آن لحظهی سرنوشتساز که سایهی ستاره از روزنه بر سنگهای چشم گربهای افتاد، غار پر از آشوب شد. مه بنفش، غلیظتر از همیشه، از بینی سیمریون فوران کرد. هراس او، مثل موجی سمی، فضا را پر کرد.
*توهم حمله کرد:*
جید خود را در جنگلی از تیغهای تیز دید که از زمین میروییدند. میکا شبحوار در دوردست میدوید، در حالی که زمین زیر پایش تبدیل به مارمولکهای عظیم میشد. لوک فریاد میزد و دستهایش را به سرش گرفته بود، گویی صدای هزاران فریاد درون جمجمهاش طنین انداخته بود.
«میکا! لوک! به صدای من گوش بدید! واقعی نیست!» جید فریاد زد، اما صدایش در توهم گم شد. خودش هم داشت باور میکرد که تیغها واقعی هستند. یکی از تیغها به بازویش خراشید و دردی تیز احساس کرد – حتی توهماتش میتوانستند درد فیزیکی القا کنند.
ناگهان، در میان این آشفتگی ذهنی، یک تصویر واضح و روشن مثل صاعقهای در ذهن جید درخشید: تصویر **چشمان خودش**، همانطور که اولین بار با کنجکاوی و ترسی کنترلشده به سیمریون نزدیک شده بود. این تصویر، آرام و متمرکز، از سوی اژدها فرستاده شده بود. یک یادآوری. یک لنگرگاه.
جید چشمانش را محکم بست و بر آن تصویر تمرکز کرد. *"ایگنیس... داره سعی میکنه کمک کنه."* با نیروی اراده، خود را از چنگال جنگل تیغدار رها کرد و چشمانش را گشود. میکا را دید که بیحرکت ایستاده و در حالی که میلرزید، سعی میکرد بر چیزی نامرئی تمرکز کند. لوک روی زانوهایش بود.
«سنگها! حالا!» جید با جیغی که از ته گلو برآمد، فریاد کشید و خودش را به سوی نزدیکترین سنگ چشم گربهای پرتاب کرد.
میکا، با شنیدن آشناترین صدا، از توهم جهید و مانند باد به سمت سنگ دوم رفت. لوک با یک ناله، خود را به جلو کشید و کلنگش را بر سنگ سوم فرود آورد.
ترک، همراه با صدایی شیشهای و دلخراش.
سه ترک همزمان.
نور بنفش سنگها یکباره محو شد و با فورانی از جرقههای آبی و بنفشِ محو جایگزین گردید. زنجیرهای سیاه دور سیمریون، از نقطۀ اتصال به سنگها شروع به ترک خوردن و تبدیل شدن به خاکستری نقرهای کردند که در هوا پخش شد.
سیمریون سر عظیمش را بالا آورد و برای اولین بار، صدایی واقعی از او برخاست: نالهای عمیق، پر از رهایی و درد کهنه، که دیوارهای غار را لرزاند. رنگ سیاه یکدست بدنش شروع به تغییر کرد. گویی لایهای از دوده میریخت و از زیر آن، فلسهایی به سیاهی کهکشان، اما با رگههای درخشان و چشمنواز از آبی لاجوردی و بنفش عمیق آشکار شد. این رنگها در نور کم غار میدرخشیدند، گویی کهکشان راه شیری بر پوستش نقش بسته باشد. چشمانش دیگر گرداب آشفته نبود، بلکه حالا مانند دو آمیتیست غولآسا و پرصلابت بود که از درون میدرخشید.
او آزاد بود. اما خسته، ضعیف و غرق در احساساتی که قرنها تجربه نکرده بود.
---
تصمیم جید قاطع بود. میکا و لوک باید با «خورهٔ باد» بازمیگشتند تا تدارکات ببینند، اطلاعات جمع کنند و در عین حال، داستان یک «گنج افسانهای» را پخش کنند تا توجه ها از این جزیره منحرف شود. او خودش میماند.
هفتههای اول، احتیاط حاکم بود. جید در دهانهٔ غار چادر زد. سیمریون—که جید حالا در ذهنش او را «ایگنیس» (برگرفته از الههٔ شب و تاریکی در افسانهها) صدا میزد—بیشتر میخوابید و زمانی که بیدار بود، سعی میکرد کوچکترین حرکتی هم انجام ندهد تا مبادا ناخواسته بخار توهمزا منتشر کند.
ارتباط آنها با تصاویر پیش رفت. نیکس یاد گرفت تصاویر ساده و بیخطر بفرستد: تصویر میوه برای گرسنگی، تصویر چشمه برای تشنگی، تصویر خورشید برای روز. جید هم با حرکات دست و رسم شکل روی خاک، مفاهیم را میفهماند.
یک شب، جید جسارت به خرج داد و نزدیکتر شد. با حرکتی آرام، دستش را روی پوزهٔ عظیم و خنک نیکس گذاشت. اژدها چشمان آمیتیستیاش را بست و آرامی در وجودش جاری شد. آن شب، جید خوابی دید که خواب نبود: پرواز. احساس باد زیر بالها، دیدن زمین از فراز ابرها، و همراهی چندین اژدهای دیگر با رنگهای خیرهکننده—قرمز آتشین، سبز زمردی، نقرهای درخشان. سپس، تصویر یک صخرهٔ عظیم و بلند، بالاتر از ابرها**، با غارهایی که از درون با نورهای طبیعی میدرخشیدند. اما تصویر ناگهان با **پردهای ضخیم از مه بنفش پاره شد و حسی از گمگشتگی و فراموشی القا کرد. پیام واضح بود: «خانهام آنجاست. اما راهش را به خاطر نمیآورم. یا چیزی مانع یادآوریست.»
این نقطهٔ عطفی در رابطهشان بود. حالا هدفی مشترک داشتند: پیدا کردن «پناهگاه ابرها».
جید شروع به «آموزش» نیکس (ایگنیس)کرد. او با استفاده از ذخیرهٔ محدود کاغذ و مرکب، شکلهای مختلف را میکشید و از نیکس میخواست آنها را به صورت توهمی سهبعدی در هوا بازسازی کند. ابتدا یک ماهی، سپس یک قایق، سپس صورت میکا و لوک. این کار، هم کنترل نیکس بر قدرتش را افزایش میداد، هم یک زبان تصویری پیچیدهتر بین آنها ایجاد میکرد.
روزها به هفته و هفتهها به ماه تبدیل شد. جید یاد گرفته بود که از کوچکترین تغییر در درخشش رگههای آبی و بنفش روی بدن نیکس، حالات او را بخواند: درخشش آرام برای رضایت، تپش تند برای هیجان یا اضطراب، کمنور شدن برای خستگی.
نیوس هم، در سکوت عظیم خود، به حرکات و حالات این دختر دریایی کوچک اما بیپروا خو گرفته بود. نگاه کنجکاوش، لبخندهای شیطنتآمیزش وقتی فکر میکرد کسی او را نمیبیند، و آن نگاه مصمم هنگام نقشه کشیدن برای آینده.
---
یک روز، باد آشنای بادبانهای «خورهٔ باد» را به ساحل آورد. میکا و لوک با هدایایی (کتابهای جدید، مرکب تازه، خوراکیهای متنوع) و اخبار از جهان بیرون پیاده شدند. وقتی جید را دیدند، تغییرش آشکار بود. هنوز همان جیدلین فاکس شوخ و ماجراجو بود، اما آرامشی عمیقتر و صبری تحسینبرانگیز در وجودش نشسته بود. و وقتی نیکس، با احترام، سرش را از غار بیرون آورد و چشمان آمیتیستیاش را به روی آنها گشود—بدون ترس و بدون بخار بنفش—میکا و لوک فهمیدند که چه پیوند شگفتانگیزی در این مدت شکل گرفته است.
در شب، دور آتش، جید تصمیم خود را اعلام کرد:
«نیکس فقط یکی نیست. خانهاش—پناهگاه ابرها—جایی است که دیگرانی مثل او باید باشند. بعضیشان ممکن است مثل او گرفتار باشند، یا گم شده باشند، یا نیاز به کمک داشته باشند. ما آنجا را پیدا خواهیم کرد.» نگاهش به رگههای آبی درخشان روی بدن اژدها افتاد که در نور آتش میدرخشید. «اما برای این سفر، به کشتی بزرگتر، خدمهٔ بیشتر و تخصصهایی نیاز داریم که ما سه تا نداریم. باید گروه جدیدی جمع کنیم.»
میکا سر تکان داد. «بندر «ویرانگوش» پر از آدمهای عجیب و بااستعداد هست. ولی قابل اعتماد نیستند.»
لوک اضافه کرد: «پول هم لازم داریم. تدارکات، نقشههای خاص، اطلاعات... همه هزینهبرده.»
جید لبخند زد، آن لبخند آشنای حین برنامهریزی برای یک دزدی دریایی. «خب، پس اول باید یک کار هاونری انجام بدیم. یک دزدی کوچک از انبارهای یک اشرافی حریص، فقط برای تأمین هزینههامون. بعد میریم به ویرانگوش. و قراره داستان یک «گنج افسانهای پنهان در سرزمینی که هیچ نقشهای نشانش نداده» رو پخش کنیم. آدمهای درست، با انگیزههای مختلف، خودشون رو پیدا میکنن.»
او به نیکس نگاه کرد. اژدها تصویری به ذهن هر سه نفر فرستاد: کشتیِ آنها، اما بزرگتر و قویتر، در حال پیشروی به سوی افق ناشناخته، با خدمهای پرجنبوجوش. و سپس تصویر کوه ابری و درخشان پناهگاه.
پیام واضح بود: «من منتظر میمانم. شما راه را باز کنید.»
فردای آن روز، جید پس از یک خداحافظی سخت اما امیدوارانه، سوار بر «خورهٔ باد» شد. نیکس بر بلندای صخرههای جزیره ایستاده بود و مانند مجسمهای از شبِ زنده، آنها را بدرقه میکرد. رگههای آبی و بنفش بدنش زیر نور خورشید میدرخشید، مانند پرچمی از یک قلمرو فراموش شده.
سفر تازهای آغاز میشد. سفر برای پیدا کردن خانهای برای یک اژدها، و شاید، پیدا کردن خانوادهای بزرگتر از آنچه جید هرگز تصور میکرد.
بچه ها حالا وقتشه شروع کنید بنویسید که چجوری به ما میپیوندین
قبلا یه سریاتون گفته بودین ولی الان ازتون میخوام کامل بنویسید باشه؟
ایگنور نکنید هر چقدر هم کوتاه باشه مهم نیست
فقط مهم اینه بعد از این همه وقت دلم برای خودتون تنگ شده