eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
380 دنبال‌کننده
7هزار عکس
556 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
مه نقره‌ای که از نیکس بیرون می‌آمد، بر خلاف بخار بنفش سنگین و مه‌آلودش، شفاف و رقصان بود. مانند رودی از نور مایع، از تونلِ تنگ و مرطوبی در پشت تالار اصلی می‌گذشت. دیوارهای این تونل، پوشیده از نوعی قارچ فسفری آبی رنگ بود که نور مه را منعکس می‌کرد و مسیری رویایی و ترسناک می‌ساخت. صدای چکه‌چکه‌ی آب از همه جا می‌آمد و هربار که روی سنگی می‌افتاد، پژواک عجیبی در فضای بسته ایجاد می‌کرد. «مواظب باش، جید،» میکا با صدایی نجواگونه گفت و با حرکتی سریع، دستش را جلوی سینه‌ی جید گرفت. «زمین اینجا لغزنده‌ست.» او درست می‌گفت. کف تونل از جنس سنگ آهکی صیقلی بود که با رطوبت قرن‌ها، به آینه‌ای خطرناک تبدیل شده بود. لوک با احتیاط و با دست‌های باز برای حفظ تعادل، پشت سر آنها حرکت می‌کرد. مه نقره‌ای اما بدون توقف، آنها را به اعماق بیشتر می‌کشید. تونل سرانجام به یک دهانه‌ی قوسی شکل منتهی شد. از آن سو، نوری بنفش کمرنگ و نامطبوع می‌تابید، همراه با وزوزی کم‌فرکانس که در استخوان‌هایشان طنین می‌انداخت و باعث سردرد خفیفی می‌شد. وارد غار دوم شدند. اینجا کوچکتر از تالار اصلی بود، اما حس آن بسیار خفه‌کننده‌تر و مملو از انرژی ایستای سنگینی بود. درست در مرکز غار، سه سنگ عظیم به ارتفاع تقریبی یک انسان، به شکل یک مثلث متساوی‌الاضلاع چیده شده بودند. این سنگ‌ها، سنگ چشم گربه نبودند. بلکه چیزی عجیب‌تر بودند: گویی از جنس شیشه‌ی آتشفشانی سیاه (اُبسیدین) بودند، اما درونشان رگه‌هایی از ماده‌ای مایع و درخشان به رنگ بنفش سیر جریان داشت. این ماده‌ی درون‌سنگ‌ها، با ضربانی آهسته و یکنواخت می‌تپید، گویی قلب‌هایی از جادوی تاریک بودند. نور بنفش آنها به سقف کوتاه غار می‌تابید و سایه‌های عجیب و پیچیده‌ای ایجاد می‌کرد که بی‌اختیار به چشم‌ها و دهان‌های خالی شبیه بودند. از هر سنگ، یک زنجیر نورانی و نیمه‌شفاف به رنگ بنفش خارج شده بود. این سه زنجیر نورانی در هوا به هم می‌پیوستند و یک تاج جادویی تشکیل می‌دادند که به نظر می‌رسید مستقیماً به سمت تالار اصلی و بدن نیکس کشیده شده‌اند. هوای اطراف سنگ‌ها موج‌های گرمای نامرئی می‌داد و بویی شبیه به ازن پس از رعدوبرق و خاکستر سرد به مشام می‌رسید. «خدای من...» لوک نفسش را در سینه حبس کرد و با چشمانی گرد شده از حیرت و ترس به سنگ‌ها نگاه کرد. «این... اینها سنگ نیستند. اینها کریستال‌های تمرکز طلسم هستند. جادو را از محیط می‌مکند و آن را تشدید می‌کنند... احتمالاً از ترس و هراس موجود زنده تغذیه می‌کنند.» میکا، با غریزه‌ی حیوانی‌اش، یک قدم به عقب گذاشت. «حس خوبی ندارن. انگار دارن نگاهمون می‌کنن.» جید با وجود ترسی که در دلش موج می‌زد، جلو رفت. مه نقره‌ای نیکس حالا دور یکی از سنگ‌ها حلقه زده بود و به آرامی می‌چرخید، گویی آن را نشانه گذاری می‌کرد. او متوجه شد که درست در بالای مثلث سنگ‌ها، یک روزنه‌ی طبیعی در سقف غار وجود داشت. از آن روزنه، قطره‌های آب نمی‌چکید، بلکه ستونی نازک از نور ماه (اگرچه الان روز بود) به داخل می‌تابید. این نور ماه، دقیقاً بر مرکز مثلث سنگ‌ها می‌افتاد. لوک که این را دید، ناگهان چشم‌هایش از حدقه بیرون زد. «صبر کن... این نور... این اتفاق فقط زمانی می‌افته که ماه در موقعیت خاصی نسبت به این جزیره قرار بگیره! اون نقشه‌ها... اون محاسبات...» او با عجله شروع به ورق زدن یادداشت‌هایش کرد. «این طلسم فقط در یک لحظه‌ی خاص در ماه آسیب‌پذیر می‌شده! وقتی نور ستاره‌ی خاصی از این روزنه رد بشه و مستقیماً به مرکز این مثلث بخوره!» مه نقره‌ای نیکس ناگهان درخشان‌تر شد و تصویری سریع به ذهن آنها فرستاد: سایه‌ی یک ستاره (نه خود ستاره) که از روزنه رد می‌شد و بر قلب مثلث می‌افتاد، و در همان لحظه، رگه‌های بنفش درون سنگ‌ها از حرکت می‌ایستادند و تاریک می‌شدند. «پس ما باید منتظر همین لحظه باشیم،» جید با صدایی محکم گفت و به سنگ‌های بنفض نگاه کرد. هوای غار پر از انتظار و انرژی سنگین جادوی کهن بود. آنها در آستانه‌ی انجام کاری بودند که قرن‌ها کسی جراتش را نکرده بود: شکستن زندان یک اژدها.
در آن لحظه‌ی سرنوشت‌ساز که سایه‌ی ستاره از روزنه بر سنگ‌های چشم گربه‌ای افتاد، غار پر از آشوب شد. مه بنفش، غلیظ‌تر از همیشه، از بینی سیمریون فوران کرد. هراس او، مثل موجی سمی، فضا را پر کرد. *توهم حمله کرد:* جید خود را در جنگلی از تیغ‌های تیز دید که از زمین می‌روییدند. میکا شبح‌وار در دوردست می‌دوید، در حالی که زمین زیر پایش تبدیل به مارمولک‌های عظیم می‌شد. لوک فریاد می‌زد و دست‌هایش را به سرش گرفته بود، گویی صدای هزاران فریاد درون جمجمه‌اش طنین انداخته بود. «میکا! لوک! به صدای من گوش بدید! واقعی نیست!» جید فریاد زد، اما صدایش در توهم گم شد. خودش هم داشت باور می‌کرد که تیغ‌ها واقعی هستند. یکی از تیغ‌ها به بازویش خراشید و دردی تیز احساس کرد – حتی توهماتش می‌توانستند درد فیزیکی القا کنند. ناگهان، در میان این آشفتگی ذهنی، یک تصویر واضح و روشن مثل صاعقه‌ای در ذهن جید درخشید: تصویر **چشمان خودش**، همان‌طور که اولین بار با کنجکاوی و ترسی کنترل‌شده به سیمریون نزدیک شده بود. این تصویر، آرام و متمرکز، از سوی اژدها فرستاده شده بود. یک یادآوری. یک لنگرگاه. جید چشمانش را محکم بست و بر آن تصویر تمرکز کرد. *"ایگنیس... داره سعی می‌کنه کمک کنه."* با نیروی اراده، خود را از چنگال جنگل تیغ‌دار رها کرد و چشمانش را گشود. میکا را دید که بی‌حرکت ایستاده و در حالی که می‌لرزید، سعی می‌کرد بر چیزی نامرئی تمرکز کند. لوک روی زانوهایش بود. «سنگ‌ها! حالا!» جید با جیغی که از ته گلو برآمد، فریاد کشید و خودش را به سوی نزدیک‌ترین سنگ چشم گربه‌ای پرتاب کرد. میکا، با شنیدن آشناترین صدا، از توهم جهید و مانند باد به سمت سنگ دوم رفت. لوک با یک ناله، خود را به جلو کشید و کلنگش را بر سنگ سوم فرود آورد. ترک، همراه با صدایی شیشه‌ای و دلخراش. سه ترک همزمان. نور بنفش سنگ‌ها یکباره محو شد و با فورانی از جرقه‌های آبی و بنفشِ محو جایگزین گردید. زنجیرهای سیاه دور سیمریون، از نقطۀ اتصال به سنگ‌ها شروع به ترک خوردن و تبدیل شدن به خاکستری نقرهای کردند که در هوا پخش شد. سیمریون سر عظیمش را بالا آورد و برای اولین بار، صدایی واقعی از او برخاست: ناله‌ای عمیق، پر از رهایی و درد کهنه، که دیوارهای غار را لرزاند. رنگ سیاه یکدست بدنش شروع به تغییر کرد. گویی لایه‌ای از دوده می‌ریخت و از زیر آن، فلس‌هایی به سیاهی کهکشان، اما با رگه‌های درخشان و چشم‌نواز از آبی لاجوردی و بنفش عمیق آشکار شد. این رنگ‌ها در نور کم غار می‌درخشیدند، گویی کهکشان راه شیری بر پوستش نقش بسته باشد. چشمانش دیگر گرداب آشفته نبود، بلکه حالا مانند دو آمیتیست غول‌آسا و پرصلابت بود که از درون می‌درخشید. او آزاد بود. اما خسته، ضعیف و غرق در احساساتی که قرن‌ها تجربه نکرده بود. --- تصمیم جید قاطع بود. میکا و لوک باید با «خورهٔ باد» بازمی‌گشتند تا تدارکات ببینند، اطلاعات جمع کنند و در عین حال، داستان یک «گنج افسانه‌ای» را پخش کنند تا توجه ها از این جزیره منحرف شود. او خودش می‌ماند. هفته‌های اول، احتیاط حاکم بود. جید در دهانهٔ غار چادر زد. سیمریون—که جید حالا در ذهنش او را «ایگنیس» (برگرفته از الههٔ شب و تاریکی در افسانه‌ها) صدا می‌زد—بیشتر می‌خوابید و زمانی که بیدار بود، سعی می‌کرد کوچکترین حرکتی هم انجام ندهد تا مبادا ناخواسته بخار توهم‌زا منتشر کند. ارتباط آنها با تصاویر پیش رفت. نیکس یاد گرفت تصاویر ساده و بی‌خطر بفرستد: تصویر میوه برای گرسنگی، تصویر چشمه برای تشنگی، تصویر خورشید برای روز. جید هم با حرکات دست و رسم شکل روی خاک، مفاهیم را می‌فهماند. یک شب، جید جسارت به خرج داد و نزدیک‌تر شد. با حرکتی آرام، دستش را روی پوزهٔ عظیم و خنک نیکس گذاشت. اژدها چشمان آمیتیستی‌اش را بست و آرامی در وجودش جاری شد. آن شب، جید خوابی دید که خواب نبود: پرواز. احساس باد زیر بال‌ها، دیدن زمین از فراز ابرها، و همراهی چندین اژدهای دیگر با رنگ‌های خیره‌کننده—قرمز آتشین، سبز زمردی، نقره‌ای درخشان. سپس، تصویر یک صخرهٔ عظیم و بلند، بالاتر از ابرها**، با غارهایی که از درون با نورهای طبیعی می‌درخشیدند. اما تصویر ناگهان با **پرده‌ای ضخیم از مه بنفش پاره شد و حسی از گم‌گشتگی و فراموشی القا کرد. پیام واضح بود: «خانه‌ام آنجاست. اما راهش را به خاطر نمی‌آورم. یا چیزی مانع یادآوری‌ست.» این نقطهٔ عطفی در رابطه‌شان بود. حالا هدفی مشترک داشتند: پیدا کردن «پناهگاه ابرها». جید شروع به «آموزش» نیکس (ایگنیس)کرد. او با استفاده از ذخیرهٔ محدود کاغذ و مرکب، شکل‌های مختلف را می‌کشید و از نیکس می‌خواست آنها را به صورت توهمی سه‌بعدی در هوا بازسازی کند. ابتدا یک ماهی، سپس یک قایق، سپس صورت میکا و لوک. این کار، هم کنترل نیکس بر قدرتش را افزایش می‌داد، هم یک زبان تصویری پیچیده‌تر بین آنها ایجاد می‌کرد.
روزها به هفته و هفته‌ها به ماه تبدیل شد. جید یاد گرفته بود که از کوچکترین تغییر در درخشش رگه‌های آبی و بنفش روی بدن نیکس، حالات او را بخواند: درخشش آرام برای رضایت، تپش تند برای هیجان یا اضطراب، کمنور شدن برای خستگی. نیوس هم، در سکوت عظیم خود، به حرکات و حالات این دختر دریایی کوچک اما بی‌پروا خو گرفته بود. نگاه کنجکاوش، لبخندهای شیطنت‌آمیزش وقتی فکر می‌کرد کسی او را نمی‌بیند، و آن نگاه مصمم هنگام نقشه کشیدن برای آینده. --- یک روز، باد آشنای بادبان‌های «خورهٔ باد» را به ساحل آورد. میکا و لوک با هدایایی (کتاب‌های جدید، مرکب تازه، خوراکی‌های متنوع) و اخبار از جهان بیرون پیاده شدند. وقتی جید را دیدند، تغییرش آشکار بود. هنوز همان جیدلین فاکس شوخ و ماجراجو بود، اما آرامشی عمیق‌تر و صبری تحسین‌برانگیز در وجودش نشسته بود. و وقتی نیکس، با احترام، سرش را از غار بیرون آورد و چشمان آمیتیستی‌اش را به روی آنها گشود—بدون ترس و بدون بخار بنفش—میکا و لوک فهمیدند که چه پیوند شگفت‌انگیزی در این مدت شکل گرفته است. در شب، دور آتش، جید تصمیم خود را اعلام کرد: «نیکس فقط یکی نیست. خانه‌اش—پناهگاه ابرها—جایی است که دیگرانی مثل او باید باشند. بعضی‌شان ممکن است مثل او گرفتار باشند، یا گم شده باشند، یا نیاز به کمک داشته باشند. ما آنجا را پیدا خواهیم کرد.» نگاهش به رگه‌های آبی درخشان روی بدن اژدها افتاد که در نور آتش می‌درخشید. «اما برای این سفر، به کشتی بزرگ‌تر، خدمهٔ بیشتر و تخصص‌هایی نیاز داریم که ما سه تا نداریم. باید گروه جدیدی جمع کنیم.» میکا سر تکان داد. «بندر «ویران‌گوش» پر از آدم‌های عجیب و بااستعداد هست. ولی قابل اعتماد نیستند.» لوک اضافه کرد: «پول هم لازم داریم. تدارکات، نقشه‌های خاص، اطلاعات... همه هزینه‌برده.» جید لبخند زد، آن لبخند آشنای حین برنامه‌ریزی برای یک دزدی دریایی. «خب، پس اول باید یک کار هاونری انجام بدیم. یک دزدی کوچک از انبارهای یک اشرافی حریص، فقط برای تأمین هزینه‌هامون. بعد میریم به ویران‌گوش. و قراره داستان یک «گنج افسانه‌ای پنهان در سرزمینی که هیچ نقشه‌ای نشانش نداده» رو پخش کنیم. آدم‌های درست، با انگیزه‌های مختلف، خودشون رو پیدا می‌کنن.» او به نیکس نگاه کرد. اژدها تصویری به ذهن هر سه نفر فرستاد: کشتیِ آنها، اما بزرگ‌تر و قوی‌تر، در حال پیشروی به سوی افق ناشناخته، با خدمه‌ای پرجنب‌وجوش. و سپس تصویر کوه ابری و درخشان پناهگاه. پیام واضح بود: «من منتظر می‌مانم. شما راه را باز کنید.» فردای آن روز، جید پس از یک خداحافظی سخت اما امیدوارانه، سوار بر «خورهٔ باد» شد. نیکس بر بلندای صخره‌های جزیره ایستاده بود و مانند مجسمه‌ای از شبِ زنده، آنها را بدرقه می‌کرد. رگه‌های آبی و بنفش بدنش زیر نور خورشید می‌درخشید، مانند پرچمی از یک قلمرو فراموش شده. سفر تازه‌ای آغاز می‌شد. سفر برای پیدا کردن خانه‌ای برای یک اژدها، و شاید، پیدا کردن خانواده‌ای بزرگ‌تر از آنچه جید هرگز تصور می‌کرد.
بچه ها حالا وقتشه شروع کنید بنویسید که چجوری به ما میپیوندین قبلا یه سریاتون گفته بودین ولی الان ازتون میخوام کامل بنویسید باشه؟
ایگنور نکنید هر چقدر هم کوتاه باشه مهم نیست فقط مهم اینه بعد از این همه وقت دلم برای خودتون تنگ شده
جوری که خفه خون گرفتید عالیه...
خدایا منو بکش
یه چیزی بگید دیگه...
اصلا بیخیال
دیدین؟ ادامه دادم گندی که به دیوار زده بودم رو؟