*این خامنه ای بود که به ما شوق خطر داد*
اسباب و وسایلِ زندگی من ساده است؛ مخصوصاً اگر با سبک و سیاقِ پرطمطراق ما ایرانیها مقایسه شود .
در نشیمنِ خانهام، جز یک تخته فرشِ لاکی، یک کاناپه، دو مبل تکی و یک کنسول، چیز دیگری به چشم نمیآید. در سالن غذاخوری هم لنگهی همان فرش را دارم؛ روی آن میزی است و شش صندلی که گرداگردش نشستهاند و البته یک کنسولِ قدیمی، که همین اواخر در یک عصرِ آرامِ تابستانی، با اهلِ خانه دستهجمعی رنگش کردیم تا با سایرِ وسایل همدل تر شود.
از ظروفِ آشپزخانه هم بهرهی چندانی از تجمل ندارم؛ تنها به چند وسیلهی برقی برای رفاه و طبخِ غذای سالم بسنده کردهام. باقیِ زندگی هم خلاصه میشود در تختخوابها، چند کمدِ لباس، مقداری اسباببازی و البته، بسیار کتاب؛ که اینها تقریبا تمامِ داراییِ یازده ساله زندگیِ مشترکِ خانواده یِ ششنفرهی ماست.
از بین همین اسبابِ ساده، برخی را خیلی دوست دارم؛ آنقدر که همیشه به همسرم میگفتم هر وقت به ایران برگشتیم، اینها را با خودم میآورم؛ مثلاً همین کنسولِ نشیمن را.
یکی دو روزِ اولِ جنگ، بینهایت مستأصل و پریشان بودم. بودنِ همسرم در ایران، آن هم در شرایطی که هیچ راهِ ارتباطی با او نداشتم، داشت مرا از پا درمیآورد. بارها به سرم زد کلِ زندگی را اینجا رها کنم و با بچهها برگردم؛ نه ترس از جنگ داشتم و نه ترس از مرگ، شاید هم هنوز درکی از آن نداشتم. اما چیزی که دست و پای مرا بسته بود، همین اسبابِ بهظاهر ساده و دوستداشتنیِ زندگیام بود؛ همانها که روزی آرزوی بردنشان به ایران را داشتم حالا سد راه رفتنم شده بودند.
خانهی ما استیجاری است و قبل از برگشتن، بایستی قرارداد را فسخ میکردم و خانه را تمیز و سالم و خالی از وسیله به صاحبخانه تحویل میدادم به علاوه سه ماه اجاره پیشکی!از هزینهها که بگذرم، با خود فکر میکردم با این همه وسیله چه کنم؟ نه جایی برای دور ریختنشان داشتم و نه زمانی برای فروختنشان. اصلاً جمع کردنشان خودش کلی طول میکشید؛ بماند که دلم به برخی از آنها بدجور گره خورده بود. عاشقِ منبتهای ظریفِ روی کنسول بودم...
*حسِ عجیبی بود؛ من پاگیرِ اسبابی شده بودم که
روزگاری با دستِ خودم و به خیالِ رفاه، برای داشتنشان هزینههای گزاف پرداخته بودم. «خسرالدنیا و الآخره» شنیدهاید؟ انگار سعادتِ دنیا و آخرتم را به اسبابِ خانهام باخته بودم.*
یاد آن حکایت افتادم، مردی که میخواست حسین بن علی (علیه السلام) را در کربلا یاری کند، اما منتظر مانده بود تا کوزههایی که ساخته، روی بام زیر آفتاب خشک و آمادهی فروش شود؛ و بعد برود که دیگر جا مانده بود...
از آن روزهای اولِ جنگ، اسبابِ خانهام را به چشمِ کوزهای میبینم که مرا از یاریِ حسینِ زمان عقب نگه داشت. البته که کوزههای حقیقی، نه اسبابِ منزل، بلکه نگرشِ من به دنیا و سبکِ زندگیام بوده و هست.
چیزی که مدتهاست به تغییرش علاقهمندم اما در آن عاجزم. سادهزیستی را بسیار دوست دارم ولی در مقامِ عمل، کمیتم شدید لنگ میزند. اما بعد از شهادتِ آقا، آن امام شهیدم، امیدوارم بتوانم تغییرِ رویه دهم و کوزههای زندگیام را، چه اسبابِ تجملی باشد و چه هر تعلقِ دیگری، یکییکی بشناسم و پیش از آنکه مانعِ رشدم شوند، بشکنمشان.
در چهلمِ رهبرم زیر لب زمزمه میکنم: «این خامنهای بود که به ما شوقِ خطر داد»؛ که خطرِ واقعی، جهاد با نفس و تغییرِ عادتهای اشتباهِ ماست.
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
از دخترم میپرسید...
ممنونم از محبتتون
هیچ چی مشخص نیست،
نتونستن تشخیص بدن هنوز
آزمایش هاش اصلا خوب نیستن، دیگه انگار رگی نمونده تو بدنش که اینا آزمایش نگرفته باشن ازش!
دیروز دکتر مونده بود که از کجاش دیگه خون بگیره
نیازمند دعاتون هستیم!
فعلا از بیمارستان مرخص شده اما تو خونه تقریبا شرایط قرنطینه رو براش فراهم کردیم
منم هر روز این بیمارستان و اون بیمارستان دنبال جواب آزمایش هاش و صحبت با دکتر های مختلف!
همین الانم تو بیمارستان منتظر دکتر نشستم
میخوام بیام قسمت اخر داستان تجمع برلین رو براتون تعریف کنم
ولی قبلش یه توک پا برین داستان تجمع استکهلم سوئد رو تو پیج خانم زمانی بخونید و لذت ببرید👇
@nazzbannoo00
قول داده بودم نازی وقتی دوباره وصل شد بهتون اطلاع بدم
تا اونجایی گفته بودم که رفتیم تجمع فلسطینی ها که خیلی هم پر شور و حال بود
چقدر من رو یاد راهپیمایی های ایران انداخت کلی خیابون و چهار راه رو پلیس بسته بود و اجازه تردد ماشین ها رو نمیداد با فاصله هیلی زیاد از تجمع!
طوری که بعدش ما میخواستیم تاکسی بگیریم واقعا به سختی افتادیم!
اگر یادتون باشه نوشته بودم تو اون سفر خیلی اصرار داشتم که با اتوبوس و مترو بریم تا بچه ها قدر عافیت ماشین داشتن رو درک کنند اما تجمع رو با تاکسی رفتیم و برگشتیم!
واقعیتش این بود که زمان نداشتیم منم به بچه ها گفتم چون حضور ما در این راهپیمایی ها مهمه هر جقدر لازم باشه هزینه میکنیم براش، تا مسی میگیریم و ...
فکر کنم خوب باشه اکر اینجا این نکته رو اضافه کنم که تاکسی سوار شدن در آلمان با ایران خیلی متفاوته! اينجا چیزی به اسم تاکسی خطی و کورسی که اصلا نداریم فقط همون تاکسی تلفنی هست که اون هم بسیار گرونه و در فرهنگ معمول مردم اینجا کسی سوار نمیشه مگر در موارد خاص!
من زیاد دیدم افراد جوانی رو که میگن ما تا حالا تو عمرمون تاکسی نگرفتیم! اینکه من روش تاکید میکردم برای بچه هام، بخشیش با توجه به فرهنگ اینجاست. بعدش یکمی بچه ها رو گردوندیم و شب برگشتیم خونه
از هم به در شنیدین؟ دقیقا در همون وضعیت بودم انگار که تک تک سلول هام درد میکرد
ساعتم نشون میداد 15 ساعت در 24 ساعت گذشته راه رفته بودم
خستگی شب قبلش رو هک اضافه کنید که ساعت یک شب از جلسه برگشته بودیم ...
دوباره با اتوبوس خودمون رو رسوندیم محله ای که اپارتمان اجاره کرده بودیم.
در یک کلام عاشق این محله شده بودم، انگار نه انگار که اینجا برلینه، قشنگ حس میکردم وسط بین الحرمین هستم ...
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
سفر عاشق برلین شده بودم
منِ خسته از شهر های افسرده و مرده آلمان که ساعت هشت شب همه جا تعطیله و شهر میشه شهر ارواح، حالا محله ای رو دیده بودم که ده شب مغازه هاش بازن، خیابون هاش ترافیک داره
وای احساس میکردم زندگی جریان داره و این حس رو خیلی دوست داشتم
قبلا هم اومده بودم برلین اما سفر با ماشین خیلی فرق داره تا زمانی که تو با اتوبوس جابه حا میشه میری تو دل مردم، خیلی مسیرها رو مجبوری پیاده بری و تجربه های جالبی ثبت کنی
مخصوصا که این دفعه ندونسته تو محله عربها و خارجی ها جا گرفته بوديم و پویایی این سمت شهر بیشتره منطقا!
حالا چرا بین الحرمین؟ شاید چون تنها تجربه نزدیک من با عرب زبان هاست!
خاطره خاصی از مکه و مدینه تو ذهنم ندارم
عراق هم خب فقط میرفتیم حرم دیگه هتل ها هم که تو همون محدوده است.
خلاصه که همه چیز شبیه همون مغازه های دور هم بود
پسر های جوونی که بلند بلند عربی حرف میزن
خانم هایی که حالا به حای چادر عبا تنشونه
دستفروشی که نون خونگی میفروشه
مردهایی که تو پیاده رو روی صندلی نشستن با دیگه چایی میخورن و ...
من شهر های زیادی رو در آلمان رفتم چه برای سفر و چه زندگی! در ایالت های مختلف زندگی کردم تقریبا میشه گفت همه آلمان یک طرف برلین یک طرف
خیلی متفاوته با بقیه آلمان! انگار برلین جز آلمان نیست
یکی از نکات عجیبش این بود که چقدر زیاد پیش میومد که افراد آلمانی بلد نباشن!!!
قبلا ها هم شنیده بودم برلین تنها شهری هست در آلمان که میشه بدون دونستن آلمانی و فقط با انگلیسی کارت رو پیش ببری! ولی چیزی که ديدم بيشتر از شنیده هام بود. البته طبیعتا ما فقط جاهای دیدنی و توریستی طور رو دیدیم احتمالا برای زندگی معمول اینجوری نباشه. یعنی بعید میدونم شما بری بانک یا بیمارستان یا هر اداره ای و طرفت آلمانی بلد نباشه!
ولی جاهایی که ما رفتیم زیاد پیش میومد دیگه اخرهاش دلم میخواست اعتراض کنم بگم این چه وضعشه اینجا ناسلامتی آلمانه خجالت بکشید چرا آلمانی بلد نیستین! 🙄
در مورد کثیفی شهر و محله ها هم باز برلین با بقیه آلمان فرق میکرد...
در کل شهرش خیلی کثیف تر از بقیه آلمان بود، خیلی متفاوت ولی نه به اندازه اون محله خارجی ها! اونجا دیگه واقعا نوبر بود! در مورد متروهاش و بوی افتضاح... هم که براتون نوشتم
خلاصه ما رسیدیم محله مون، اولش رفتیم یکم باقلوای سوری خریدیم، من بیلبیلک قاب گوشیم شکسته بود و برای تجمع فردا لازمش داشتم و دیدم فروشکاه موبایل فروشی هم بازه😳 اونم خریدم و خوراکي برای فردا در مسیر برگشت!
فرداش یعنی یکشنبه اخرین روز سفر ما بود
ظهر تجمع بود و بعدش هم ما با قطار برمیگشتیم شهرمون...
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا برلین محله خارجی ها
یک شب قبل از تجمع
نشسته بودم کنار خیابون تا دکتر ارنست برن از سوپر خرید کنن برای شما هم فیلم گرفتم از حال و هواش
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
اینجاش رو بزنم روی دور تند
رسیدیم خونه و بیهوش شدیم
صبح هم تا ظهر وسائل رو جمع کردیم و صبحونه خوردیم و بلیط برگشت رو خریدیم و زدیم بیرون با چمدون و کوله هامون!
تجمع دقیقا جلو ايستگاه راه اهن اصلی شهر بود.
هی فکر کردیم با چمدان و وسائلمون چیکار کنیم که اخرش یادمون اومد خود راه آهن صندوق اجاره میده برای چمدون! دیگه قرار شد طبق برنامه با اتوبوس بریم راه اهن اونجا وسائل رو بگذاريم تو صندوق و بریم تجمع و راه پیمایی و بعدش برگردیم وسائل رو برداریم و بریم سوار قطار شیم.
مخصوصا هم قطار سریع السیر یکسره خریده بودیم که هم سریع برسیم هم جابه جایی قطار نداشته باشیم بین راه!
یه سری پرچم ایران هم داشتم یه سری پرچم و مچ بند و بند عینک طرح پرچم هم از بچه های برلین اون شب تو جلسه خریده بودم که همه رو گذاشته بودم دم دست تو کیفم و زیر کالسکه که رسیدیم اونجا بدم دست بچه ها و ...
خلاصه ما با چهار تا بچه و دوتا کالسکه و دوتا کوله و یک چمدون بزرگ و ... سوار اتوبوس شدیم
نسبت شلوغ بود تازه اونم برای روز یکشنبه که تو سبک معمول زندکی المانی پرنده پر نمیزنه تو شهر!
جای کالسکه ها و وسائل رو که تنظیم کردیم نشستم روی صندلی بین دوتا کالسکه ها و تازه سرم رو اوردم بالا ببينم دور و اطرافم چه خبره که تصویر خیلی جالبی دیدم! سریع نگاهم رو چرخوندم سمت دکتر ارنست که ببینم اونا هم دیدن یا نه که دیدم اونا هم دارن با تعجب و شک نگاه میکنن...
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قطعاتی از دیوار برلین که در مرکز شهر گذاشتن برای بازدید و به عنوان جاذبه توریستی...
البته که اصلش جای دیگه است
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://ble.ir/drmutter
انتشار فقط با لینک کانال
حمله صدها هزار زنبور به شهری در جنوب اسرائیل!
اتفاقی که به گفته خود اهالی تا حالا سابقه نداشته و زندگی و کار مردم رو دچار اختلال کرده.
در متن خبر نوشته بود زنبور ها به مردم هم حمله می کردن. به نظرتون بریم براشون بخونیم بزن که خوب میزنی؟؟😅
راستی یادتونه دفعه قبلی چی بهشون حمله کرده بود؟؟
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
خب بریم ادامه ماجرا
نزدیکِ ما که وسط اتوبوس بودیم اولین ردیف صندلی های قسمت عقب پنج تا خانم عرب نشسته بودن و دورشون پرچم لبنان یا فلسطین بسته بودن
یه نگاه کردم به دکتر ارنست و گفتم اینا هم دارن میان تجمع ایرانی ها گمونم! دو به شک بودیم اما دل رو زدم به دریا و پرسیدم ازشون
اصولا اینحا مرسوم نیست این سبک سوال پرسیدن ها. هیچکی از هیچکی سوال نمیپرسه و چقدر من این ویژگی آلمان رو دوست دارم! البته نمیدونم این در برلین هم رسمه یا نه؟ تا الان که خیلی متفاوت بود همه چیزش
اشاره کردم به پرچمشون و با لبخند پرسیدم میاید دمو؟ که گفتن اره و ما گل از گلمون شکفت
دکتر ارنست گفتن حالا که اینا پرچم بستن شما هم پرچم هاتون رو ببندین دورتون که یه جوی راه بیافته
خلاصه پرچم های بزرگ رو در آوردم و با بچه ها بستیم دور گردنهامون!
برای زهرایاس سربند پرچم ایران هم بستم
خودمم بستم دور مچم، که یکی از همون خانم ها پرسید اینا رو از کجا گرفتی؟؟ گفتم پرچم بزرگ ها رو از آمازون این مچ بند رو هم از خانم های برلین. تو تجمع هم هستن میفروشن!
خیلی خوشش اومده بود داشت ادرس دقیق میپرسید که از کی و کجا میتونه بخره که دکتر ارنست اشاره کردن اگر اضافی داری بهشون بده...
اقا سرتون رو درد نیارم یه آن به خودم اومدم دیدم عین این دست فروش های تو مترو هی دارم تو کیسه ها و پلاستیک ها و جیب هام میگردم چیزهای مختلف درمیارم به شکل پرچم ایران و بهشون نشون میدم میگم اینم دارم میخواین؟ این مدلیش هم هست😲🤦♀️🤦♀️🤦♀️😅
البته مسلما هدیه دادم و پولی نگرفتم علی رغم اصرار اونها ولی اینقدر وضعیتم خنده دار بود که همونجا هم به همسرم گفتم شبیه این دستفروش ها شدم🫠🫠
کلی هم با این خانم ها عکس و فیلم گرفتیم☺️
گذشت و دوتا ایستگاه بالاتر سه خانم دیگه سوار شدن. مادر بزرگ و مادر و نوه نوجوان. مادر بزرگ روی ویلچیر بود پرچم دورش گمونم مادر هم یه پرچم رو به شکل سربند بسته بود شاید هم چفیه بود دقیق یادم نیست. این ها هم عرب بودن
بالاخره معلوم بود که دارن میان تجمع!
این وسط منم خواستم از فرصت سواستفاده کنم و میکروفونم رو دراوردم که برم با اون خانمهای اولی گزارش بگیرم که یکیشون گفت مطمئن نیستم همسرم راضی باشه بقیه هم دوست نداشتن.
گفت الان پسر عموم رو میگم از عقب اتوبوس بیاد و من تازه فهمیدم کل عقب اتوبوس فامیل های اینا هستن که دست جمعی دارن میان تجمع
گذشت و یکی دو ایستگاه بالاتره تعدادی از مسافرهای جلو اتوبوس پیاده شدن و ما یه نگاه کردیم به هم دیدیم کل اتوبوس واس ماس! همش ماهایی بودیم که داشتیم میرفتیم تجمع، تازه ایستگاه بعدی هم یه عده دیگه سوار شدن اونا هم برای تجمع بودن
اینقدر شگفت زده بودیم که ناخودآگاه میخندیدیم و با ذوق برای هم تعریف میکردیم که ببین فقط خودمونیما. وسط راه دوتا خانواده ایرانی هم سوار شدن اولش گمونم به رسم معمول اینجا سکوت کرده بودن که معلوم نشه ایرانی هستن و ... تو دلم گفتم راحت باشین بابا ایرانی جماعت از شش کیلومتری قیافش داده میزنه که ایرانیه ولی خب چیزی نگفتم.
بالاخره یخشون واشد و حرف زدیم با هم. اونا هم داشتن میومدن تجمع😀
*اتوبوس دربست در اختیار ما بود، مردمی از ملت های مختلف برای دفاع از ایران و ایرانی 🇮🇷🇮🇷
انگار ما مستضعفان آلمان هم مبعوث شده بودیم
انگار اتوبوس رو به ارث برده برده بودیم،
ان شالله که به زودی وارثان زمین هم میشیم❤️*
ادامه دارد...
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
عکسی که از اون خانم ها گرفتم
یکیشونم اون مچ بند رو بسته دور دستش...
کانال دکتر موتا در بله
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال