ولی...در گروه چله،داریم با بچه ها روزی 10 صفحه اش رو مرور میکنیم و جدا لذت میبریم
❤️❤️❤️❤️
از آلمان اومده...با بچه های خانواده اینا رو نوشتند پخش میکنند
میگه کف پای همتونو میبوسم....نمیدونید چه تاثیری روي دنیا داشتین
@madarokoodakeiran
دکتر صدیقه طهرانچی
زیارت ششم امیرالمومنین
شب سی و یکم چله زیارت ششم امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام
التماس دعا 🙏
#روزانه نویسی
شنبه روز 36 جنگ/پانزدهم فروردین ماه
دیروز بیمارستان،نگذاشتند بک فیلم کوتاه زبان انگلیسی برای صفحه اینستایم ضبط کنم!گفتند نامه از دانشگاه میخواهد و این حرفها!!!درست بعد چند دقیقه،آقای ع.ف سلبریتی گم شده، آمد و بدون هماهنگی و نامه، فیلم گرفت و رفت!!!
به درک!من هم امروز در مطب،فیلم انگلیسی را گرفتم و دادم برای ادیت!به قول آن مثل معروف:کار ،خوبه که خدا درستش کنه! نادر شاه خر کی باشه!
دوست ندارم روزی خیلی مشهور شوم...مگر مصداق آن دعای معصوم شوم که: خدایا هرچقدر مرا نزد مردم بزرگ میکنی،یک درجه پیش خودم،کوچکم کن!صبح ،با قاشق،چشمانم را باز نگه داشتم و رفتم مطب😁فقط دعا دعا میکردم،گیاهانم، نمرده باشند..حجم زیادی از احساس گناه و حسرت داشتم...اخر آن گیاه قاشقی، دست پرورده مادرم است.مادرم،سادات و سبز انگشتی است،هرچه بکارد سبز می شود ماشالله!! وقتی در اتاق را باز کردم و به رسم کاسبان بازار،"خدایا به امید" تو گفتم، نفس عمیقی از سر خیال راحتی کشیدم..سالم بودند...16 روز بود که آب نخورده بودند!!! اما خداراشکر زنده ماندند...بعد از مطب هم که انقلاب و روپوش سفید نو...یکی یکی به لیست خریدم افروده میشد!پلنر(چون امسال،دوست عزیزم،پلنر بیرون نداد)،دو کتاب جدید،یک پازل هدیه به خودم! و ...
همسرم که تعجب کرده بود گفت:خوب شد اومدیم!خیلی خرید داشتی ها!!! بخر که خوب میخری🤣🤣 بر وزنِ بزن که...
شب هم انقلاب با دوستان(یاد شعر بچگیهایمان افتادم که سنجاب اومد با دوستاش...گل خنده رو لبهاش...یه دنیا قصه داره..گوش بکنید به حرفاش)
اگه یادت است ،تو دوست دهه شصتی من هستی😍😍😍
امروز خلقم تنگ است...از زدن زیر ساخت..زدن پتروشیمی .پیش بینی ام این است که با این سرعت وقاحت، برنامه به صدا و سیما، به برق، به آب، هم کشیده می شود! ولی به قول حامد کاشانی مگر ما گفتیم ما می ایستیم، اما تا جاییکه برق داشته باشیم!!! نه! ما گفتیم به کمک خدا تا اخر می ایستیم!!این جنگ،جنگ تاب آوریست!!!
و اما دو چیز آرامم میکند...نه! سه چیز؛
اول:اگر تسلیم هم شده بودیم،میزد...مثل سوریه که در ٢ روز بعد آمدن جولانی،کل زیر ساختها را صاف کرد!حالا مرتب جولانی پیام میفرستاد که ما با اسراییل کاری نداریم!ما میخواهیم پیمان دوستی ببندیم!!! اما، این طاغی،کاری به این گپ ها نداشت!اینطوری حداقل،احساس میکنیم هم زدیم،هم خوردیم!به قول دکتر عبیر دوست سوری ام:"خوش بحالتون که شرف دارید جوابشو میدید!"
دوم: ایرانیان،با بحران ،بیدار می شوند!متاسفانه...تا پل b1 را نزدند،تا فولاد مبارکه را نزدند، اصلا تا رهبر را نزدند،خیلی هامان،قدرشان را نمیدانستیم!
سوم:هون علی ذلک لانه بعین الله...خدا میبیند!چون میبیند،تحملش،راحت تر است.
در راه بازگشت،صدای رهبر شهید که از رادیو آمد ،رو کردم به نیکارام و گفتم:کجا رفت؟کجا؟
دلم خون است که هنوز برایش عزاداری دسته جمعی نکردیم!دلم خون است که مزار ندارد...باز هم یاد لبنانیها افتادم که بعد از سید می نوشتند:خدایا ما بهترین داراییمان را تقدیمت کردیم...و فکر میکنم چقدر شبیه همیم این روزها.
@madarokoodakeiran