#روزانه_نویسی
ادامه روز وداع یکشنبه
رسیدم به کشیکم.من باذن الله در رشته نوزادان،تا این روز(باقی را نمیدانم)تشخیصم خوب است،درمانم خوب است.آنرا مدیون چند سال زحمت متراکم در این رشته میدانم.کشیک های بی رحم مهدیه که باید در آن واحد،چند مریض بدحال را مدیریت میکردی و فردایش اگر یک شیاف اضافی برای مریض گذاشته بودی،بازخواست میشدی!حتی اگر مثل من،شاگرد ویژه دکتر بودی و حامله بودی،همان پیامک"گور به گور شوید"،کافی بود تا در خانه بعد کشیک نصف روز را گریه کنی.،خاله بازی و این حرفها نداشت.من همچین الگویی در کار میپسندم. اگر ۵۰ تا مثل دکتر افجه ای داشتیم،ایران گلستان تر بود!اولین کشیک بعد ۲۰ روز کربلا و عزاداری گذشت.اما بعد اذان صبح نمی گذشت تا ۸ بشود و من در را باز کنم و به تشییعی بروم که از ۶ شروع شده بود.بعدا فهمیدم این لطف خفیه الهی به من بوده چون اگر ۶ میرفتم مثل تمام مردمی که به شرق رفتند،بدلیل تغییر مسیر تابوت ها،محروم میشدم. تصمیم گرفتم برم آزادی.مترو مبدا شلوغ نبود وگفتم ای وای.همه رفتند و من جا مانده ام.کم کم که نزدیک میشدیم،انقدر شلوغ شد که مجبور شدم چند مترو را سوار نشوم تا کسی را هول ندهم.بعد دیدم نه!به روش فشرده سازی اجباری ،باید تحمل کرد و رفت.چند تا دختر بی حجاب با عکس آقا هم مسیرم بودند و لبخندی برایشان فرستادم.البته در مترو مقصد یک گروه،با دعوا و حتی زدن پرچمشان به بدن آن خانومها،که خیلی رفتار زشتی بود،آنها را ناراحت کردند.به دنبال این درگیری و گپی که برای سوار شدن به پله برقی رخ داد،جمعیت روی هم در یک راهرو با دو متر عرض،فشرده شدند و احساس خفگی و اضطراب در جمع مستولی شد.بچه ها شروع به گریه کردند.مردی جا افتاده ،جو را به دست گرفت و شروع کرد به شعار دادن.شعارهایی که به ما یادآور میشد برای هدفی بزرگتر آمدیم.و کم کم مسیر روبرو هم باز شد و نفس کشیدیم.
من میفهمیدم که جسمم بدلیل بی خوابی شب،متفاوت از دو روز وداع است.حتی قهوه اول صبح هم خیلی کمکم نکرد و وسط راه مدتم در سایه دیوارها استراحت میکردم.بعد از یک مسیر طولانی در تقاطعی،ماشین تابوت های متبرک را در فاصله ۱۰۰ متری دیدم.سلامی کردم و شروع کردم به نگاه کردن به اطراف برای جستجوی سوژه مصاحبه یا عکس.اما حال نامناسب جسمی، خرابم کرد.به گِل نشستم.تمام فرعی های منتهی،همین وضع را داشت.اما شیلنگ های مهربان آب،از خیلی از خانه ها،بیرون بود و یک حس بینظیر خنک شدن از همدلی به انسان میداد.حتی تنها حکایتی که فاطمه زهرا برایم بعدا از حضور در تشییع همراه خواهرم گفت همین شیلنگ های مهربان بود.
و قصه میرسد به جاهای باریک!فالوری حدودا همسن مادرم جلو آمد وگفت خونمون نزدیکه بفرمایید.
من؟خانه شخصی که نمیشناختم؟دومین بار است.هر دوبار هم در جریان تشییع.با همسرم مشورت کردم.😊 تمهیدات لازم را چیدم و با حالتی جیمز باند طور رفتم به آدرس فالور.اما تا در را باز کردم و دو نوه و دخترش و ترکیب خانه را دیدم،خیالم جمع شد.چند دقیقه بعدتر فهمیدم من کاره ای نبودم!شهید عزیز این خانواده،مرا دعوت کرده .دکتر که باشی،هرجا بروی که بچه باشد،بالاخره چند سوال پزشکی را باید پاسخ بدهی،حتی اگر در حال غش کردن باشی.حاچ خانوم اما فهمید و مرا فرستاد بخوابم.۱۵ دقیقه خوابیدم و تمام!
بلند شدم و راهی سیل مجدد جمعیت.ساعت ۲ بود.تصمیم گرفتم برگردم.و تصمیم گرفتم از درآمد جشنواره بلوغ،کمی را برای زایران سید،خرج کنم.متفاوت ترین بازخورد مال گروهی بود که دیگر توان راه رفتن نداشتند و با دیدن قهوه سرد،حس بهشت بهآنها دست داد.ميرفتم داخل فروشگاه و خودم را جای زایر گرگرفته خسته میگذاشتم ،ببینم چه چیز حالش را خوب میکند.
خانوم فروشنده فروشگاه ورودی مترو شریف که دید ۴ بار میروم و می آیم و خرید میکنم گفت چقدر نذر میکنی؟ولش کن.گلوی بغض آلودم نگذاشت جواب بدم اینها در مقابل فداکاری های او که پر کاهی هم نیست.بعد از نذورات،وقتی در ورودی مترو توانستم یک فیلم خوب از پرچم دسته بامبویی هدیه مردی رهگذر، که در حال تکان خوردن با باد بود بگیرم،حس کردم بس است و باید به سمت دخترک برگردم .بعد از دو روز،دلتنگ شده بود و من هم...
ادامه دارد
@drtehranchi
دکتر صدیقه طهرانچی
حتما شنیدین خبر حمله مجدد امریکا رو...
گول نخورید !
برنامه مرحله بعد توسط دشمن چیده شده.یا اول هرچی داریم میگیره ،بعد حمله میکنه یا الان بهش،باج نمیدیم و حمله می کنه!
بهانه ان چند کشتی امروز است که زدیم.
این هم نبود ،بهانه پیدا می کردند.
عاقل چند بار باید از یک سوراخ گزیده شود؟
همه میدادند
به شما نمی گویند.
من می گویم.
یا عبرت می شویم
یا الگو...
هر دو سخت است!ولی اولی هم سخت است،هم تحقیر آمیز
@drtehranchi
#بايد برخاست