در این دشتِ خاکی که هرگز رنگِ رستگاری به خود ندیده، زیر آسمانی که ابدیترین شب بر آن سایه افکنده است، تنها یک چیز باقی میماند: فولاد سردِ اراده. شمشیر، سنگینتر از هر پیمانی که شکسته شد، بر دوشم آویزان است؛ شاهدی بر پیمان خونین با سرنوشتی که مرا به این میدانِ ابدی کشانده است. دیگر نه از شکوه میجویم و نه از نجات. این نبرد برای بقا نیست، بلکه فریادی است در برابر سکوتِ خدایانِ بیتفاوت. با هر ضربهای که بر تن این ظلمت فرود میآید، یک تکه از روحم میسوزد، متاسفانه جا نیست ادامشو بدم:)
دست نوشتمه..
_
چه قشنگههه😭✨
میشه ادامشو بفرستی
- بجــــای تـــرس ، توکـــل کــــن 🪐
- بجــــای شکایـــت ، شــــکر کــــن ☁️
- اینجوری زندگی قـشنگ تر میـشه ִֶָ 🌷