eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
771 دنبال‌کننده
90 عکس
13 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های‌حوّا.
«کمی آرام بگیر گلشید.»
چراغ‌های تمام خانه‌ی خالی از سکنه، خاموش است. فقط من و او در هال هستیم. در ورودی باز است و باد سرد همراه با تصویر جنگل نم‌زده‌ی حیاط، خودنمایی می‌کند. دراز کشیده‌ و به آسمانی که کم‌کم نشانه‌های سحر درش پدیدار می‌شود، خیره‌ام. سرم روی زانوانش است و دستم در دستش. «دستت را خیلی بد بریده‌ای. صدبار گفتم حواست به شیشه‌ها باشد، گوش نکردی. باشد. حالا هم عیبی ندارد. کمی باند را فشار می‌‌دهم، اگر دردت گرفت، بگو.» انگار جز صدای جیک‌جیک‌ پرندگان صبح‌گاه چیزی نمی‌شنوم. زیر لب زمزمه می‌کنم. «کاش نروی. ای‌کاش هرگز نروی و من‌را در این خانه‌ی بزرگ، تنها نگذاری.» باند را رها می‌کند. پتو را تا روی شانه‌هایم می‌کشد و به درخت‌ها خیره می‌شود. «فردا عید پاک است. باید به کلیسای بزرگ بروم.» در خودم جمع می‌شوم. آن‌قدر گرسنه‌ام که احساس سبکی می‌کنم. باد سرد و وحشی بدنم را می‌لرزاند. اشک‌هایم دامانش‌را تَر کرده. دستش را در موهایم فرو، و آن‌هارا نوازش می‌کند. باز هم لرزه به اندامم افتاده. «ای‌کاش می‌ماندی. من می‌ترسم.»
شب‌های‌حوّا.
چراغ‌های تمام خانه‌ی خالی از سکنه، خاموش است. فقط من و او در هال هستیم. در ورودی باز است و باد سرد ه
متوجه‌ی لرزش بدنم می‌شود. دستم را می‌فشارد و سرود مسیح از مردگان برخاست را پخش می‌کند. صدایش در خانه‌ طنین می‌اندازد و با آوای نم‌نم باران، در می‌آمیزد. اشک می‌ریزم. می‌فهمد. «گریه نکن. تو را به خدای قسم، گریه نکن. کمی آرام بگیر. گوش بده، اصلاً تو برایم بخوان، گوش بده به سرود و برایم بخوان.» لبانم می‌لرزد. معانی سرود را با صدایی گرفته و لرزان برایش زمزمه می‌کنم. «مسیح از میان مردگان برخاست، با مرگ، مرگ را درهم شکست، و به آنان که در گورها بودند، زندگی عطا کرد.» لرزش بدنم کمتر می‌شود. دارد موهایم را نوازش می‌کند. «بخوان. بارها بخوانش گلشید. بارها گوش بده. کمی آرام بگیر گلشید، کمی آرام بگیر.» صدای سرود را بلندتر می‌کند. سرود می‌خواند. من‌هم می‌خوانم. او هم می‌خواند. خداوند هم باران نازل می‌کند. آرام می‌گیرم. «مسیح از میان مردگان برخاست.»
با خطبه های فاطمه نهضت شروع شد.mp3
زمان: حجم: 616.7K
مریم مسیح را به طواف حسین برد، وام از حسن گرفت و کرامت شروع شد.
شب‌های‌حوّا.
مریم مسیح را به طواف حسین برد، وام از حسن گرفت و کرامت شروع شد.
تابلوی مسیح را روی قلبم می‌فشارم و به سیاهی کتیبه‌ی گوشه‌ی دیوار خيره می‌شوم. ده روز. تنها ده روز. لب‌هایم بی‌اختیار می‌خواند. «سوگند بر سیاهى شب‌هاى ماتمت، ما زنده‌ایم زنده به عشق محرمت.» عشق. «روز ازل كه بانگ عزایت بلند شد، ما را گره زدند به نخ‌هاى پرچمت.» چای‌های روضه‌. «انفاس گرم گریه‌كنان تو عیسوی‌ست، این روضه‌‌ها پُرند ز عیسى‌بن‌مریمت.» خانه‌ی خاله سميه. «این ارث مادرى‌ست اگر پاى روضه‌‌ات، می‌سوزم از ته دل و می‌میرم از غمت.» شب‌بیداری‌ها. «دارم امید وقت نفس‌هاى آخرم، بر چشم‌هاى خود بكشم خاک مقدمت.» تنها نور راستین. «ما را براى خویش سوا كرده مادرت، هركس كه هست پاى علم در محرمت.»
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو حقیقتی را می‌دانی که ما نمی‌دانیم، نوری را درک کرده‌ای که دستان ما از آن کوتاه‌ است. پس بر ما نظر کن، و مارا هدایت فرما. چرا که تو نوری، از نوری و برای نور می‌سوزی.
شب‌های‌حوّا.
به خاطر رنج‌های دردناک عیسی، بر ما و بر تمام جهان رحم فرما.
خاتم‌الانبیا، رسول و حبیب‌خدا در معراج، مسیح را دید. در وصفش چنین گفت: «عیسی‌بن‌مریم را ملاقات کردم. او را مردی میانه قامت یافتم که از سپیدی و صفا گویی همین لحظه از گرمابه بیرون آمده و از سر و روی مبارکش قطرات آب (نور) می‌چکید.» خداوند متعال در کلامی قدسی با مسیح مقدس صحبت می‌کند: «ای عیسی، تو کلمه من و روح من هستی، برای [کرامت] تو آن‌چه را آفریدم خلق کردم و سرانجام امور به سوی تو (و آیین تو در آخرالزمان) بازمی‌گردد.»
شب‌های‌حوّا.
حوّا بر خاک التماس افتاده و گریه می‌کند.