eitaa logo
اِقنــــاع🇮🇷
903 دنبال‌کننده
217 عکس
358 ویدیو
0 فایل
﷽ 🌱 يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(۲۷) ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً(۲۸) حواست باشه اگر نمازت رو نخونی هرچقدر هم برای اهل بیت گریه کنی فایده نداره🌿💚 محتوا ؟فاقد ثبات. کپی ؟زشته بخدا👀 @Golestanian0 در خدمتم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌خیلی قشنگه مخصوصا دخترااااااااااا لطفا بخووووووووونید❣ داداشم منو دید توخیابون... 👀 با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..🤨 خیلی ترسیده بودم...😣   الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه... 😔 نزدیک غروب رسید... 🌥 وضو گرفت دو رکعت نماز خوند🛐 بعد از نماز گفت بیا اینجا🖐🏻 خیلی ترسیده بودم🤕 گفت آبجی بشین نشستم😞 بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت🥺❤️‍🩹 بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند؟؟ 🤔🤔 از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه آخه غیرت الله میدونی بی بی حتی پشت در هم نذاشت چادر از سرش بیفته!❤️‍🩹 میدونی چرا امام حسن زود پیر شد بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه💔🤍 آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش...!! یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون... 💔 من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم😞 󾍀 سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن.. 😔😭❤️‍🩹 اومد سرم رو بوسید و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی❤️‍🩹 از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرم میکردم🥺❤️‍🩹 گفتم داداش ایشاالله سایه ات همیشه بالا سرمه.. پیشونیشو بوسیدم... سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده🥺❤️‍🩹 بعدا" لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش... سربند یا فاطمه الزهرا.س.. حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو میبینم... اشکم جاری میشه.. پیش خودم میگم حتما" اینا داداش ندارن که....💔 ... 🤍
😂🎀
928.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها دلیل اینکه جنگ دفاع مقدس 8 سال طول کشید😂🦦
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حالشون مغز ندارن راحتن👀🙄
اول: بن‌بست و فرمان ناگهانی همه چیز از منطقه‌ی بوکمال شروع شد زمان حضور من در منطقه حاجی [شهید عبدالحمید رهبر] جانشین توپخانه در سوریه بود و من هم راننده ایشون بودم تو منطقه کار به مشکل خورده بود و چند روز بود که هر دو طرف در بن بست گیر کرده بودند به طوری که حتی یک متر هم پیشروی صورت نمیگرفت. اوایل روز ، وسط عملیات بودیم که حاج قاسم در منطقه حضور پیدا کرد و پس از اینکه نسبت به شرایط منطقه توجیح شد سوار ماشین شده و از آنجا دور شد. نزدیک غروب بود که تلفن همراه مربوط به فرماندهی توپخانه که دست حاجی رهبر بود زنگ خورد. صدای حاج قاسم بود. بعد از چند دقیقه مکالمه، حاجی رهبر گوشی رو گذاشت و یه چیزی گفت که خون تو رگ‌هامون یخ زد. گفت: «حاج قاسم گفته همین الان حرکت کنیم، بریم محلی که ۱۵۰ کیلومتر با ما فاصله داشت و به حاج قاسم ملحق بشیم.» منطقه ای که باید میرفتیم تو روز هم خطرناک بود چه برسد به شب ولی دستور بود و باید میرفتیم. هر دو می‌دونستیم که حرکت در شب تو این شرایط یعنی بازی با مرگ.نماز مغرب و عشا را خواندیم و سوار بر ماشین شدیم و با خواندن آیة الکرسی حرکت کردیم . ماشین از جایش جدا شد و وارد تاریکی شدیم... ادامه دارد... الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم _شہید عبدالحمیـد رهبــــــر