حدود یک ساعت بود که منتظرش بودم
صدای ماشین رو که شنیدم با ذوق از ویلا بیرون اومدم
[سلاااام ددی احس-]
اما فقط همین مردک ترسو اومده بود
احسان من نبود
بغض به گلویم چنگ زد
[احسان کجاست؟؟]
[آقا... ماشین افتاد توی دره و آتش گرفت]
باور نمی کردم احسانم رفته باشه
[مرد؟؟؟]
اما جوابی نشنیدم
[مرد؟؟]
[اره]
این امکان نداشت...ددیم به من قول داده بود میریم سر خونه زندگیمون
نوکر هام داشتن باهم دعوا می کردن ولی دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود
باید هر چه زود تر میرفتم پیش احسانم
به فرامرزی زنگ زدم
[جونم بابک جون؟]
[زنگ زدم ازت خدافظی کنم،ببخشید نه نتونستم ددی خوبی برات باشم]
فرامرزی زبون بسته اشک هایش جاری شد
[ت..تو میخوای چیکار کنی بابک؟؟؟؟]
اما بابک زود تر از این ها تلفن رو قطع کرده بود
بعد هم رفت توی تخت خوابید و یه گل گرفت دستش همچون زیبای خفته
به دیار باقی شتافت و زندگی خیلی خوبی با احسان در اون دنیا آغاز کرد