eitaa logo
احسابک‌وبرادران به‌جز‌هاتف
215 دنبال‌کننده
343 عکس
139 ویدیو
1 فایل
نازنین صحبت می‌کنه: تیم فنی احسابک با 15تن از افراد‌با‌تجربه‌ آماده خدمت رسانی‌است🌹🧿 اینجا صرفا برای کرینج بازیه جدی نگیر آبجی و گرنه ددی احسان میخورتت😼🔥🙏🏻 برای همکاری: @NazaninENTJ @nazaninechi https://daregooshy.ir/secret/78337787
مشاهده در ایتا
دانلود
📬ممبر احسابک: از اینجا راضیم و خیلی کانالتون خوبه هر روز میام داخل کانالتون و کلی می خندم و در کل کانالتون خوبه و اینکه یعی کنید محتوای خنده دار تر بسازید و حتی شیپ های جدید مثل امیرعلی و هادی یا دکتر پیوندی و دکتر شریفی یا مریم و هادی یا فرامرزی و هادی بسازید می دونم نصف شیپ هایی که گفتن از صد کیلومتری هم رد نشدن ولی چیز باحالی میشه و اینکه توی ادیت هاتون بوس هم داشته باشید خیلی خوب میشه کانالتون رو هم از توی یک کانال دیگه که اون کانال رو از یک کانال دیگه پیدا کرده بودم پیدا کردم ‌☆‌ نازنین: فدات شم من 💞💞فقط یه سوال بوس یعنی چی 💔 شرمنده محتوا برا ایرانه دست و بالم بستس
چقدر زیاد وای
📬ممبر احسابک: سلام عرافچی جان بله ما راصی ایم خدا ازتون راصی باشه و از گپ قدقد باهاتون اشنا شدم ‌☆‌ نازنین: سلام یکی از اعضا، خداروشکر.منور فرموده‌اید
وای عطیه گفت میخوام برم دنبال احسان از این به بعد باید شاهد ادیت های عطیسان باشین🙏🏻
احسابک‌وبرادران به‌جز‌هاتف
اونو میزنمم من فقط بشیم 390😏🤙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- می‌کشمت احسان صدای بابک هم مثل چشماش عصبی بود. احسان تک خنده‌ای کرد و به چشمای بابک خیره شد. احسان: نمیتونی منو بکشی. تو منو دوست داری عوضی! بابک با عصبانیت فریاد زد: چون دوستت دارم می‌کشمت. صدای خنده احسان بلند شد. همین خنده بابک رو عصبی تر کرد. جلو رفت و صاف توی چشای بابک خیره شد. بابک: می‌کشمت چون مال من نیستی. اگه من نتونم تو رو داشته باشم هادی هم حق اینو نداره. نگاه به کیا کرد. بابک: سفت بگیرش. عقب رفت و تفنگش رو در آورد. همین طور که تفنگ رو سمت احسان نشونه گرفته بود گفت: می‌دونستی که من توی تیر اندازی خیلی مهارت دارم؟ احسان دوباره خندید. احسان: توچی؟ تو میدونستی من خاطرخواه زیاد دارم؟ یهو امیرعلی عنکبوتی تابی روی سقف خورد و پایین پرید. با یه دست تار پرتاب کرد و تنفگ رو از دست بابک گرفت و با دست دیگه به کیا تار زد. نزدیک اومد و لگدی به بابک زد. با عصبانیت تفنگ رو سمت بابک گرفت. امیرعلی عنکبوتی: فکر کردی میتونی ددی منو بکشی؟ بابک فکر کرد لحظه‌های آخر عمرشه که یهو احسان جلو اومد و دست رو دست امیرعلی گذاشت. احسان: نمی‌خواد بکشیش. روی زمین، کنار بابک، زانو زد و گفت: دل من دریاست. توام مال منی. بیبی من. لبخندی زد و آروم سمتش خم شد...
چیزی که باید می بود: