- میکشمت احسان
صدای بابک هم مثل چشماش عصبی بود.
احسان تک خندهای کرد و به چشمای بابک خیره شد.
احسان: نمیتونی منو بکشی. تو منو دوست داری عوضی!
بابک با عصبانیت فریاد زد: چون دوستت دارم میکشمت.
صدای خنده احسان بلند شد.
همین خنده بابک رو عصبی تر کرد. جلو رفت و صاف توی چشای بابک خیره شد.
بابک: میکشمت چون مال من نیستی. اگه من نتونم تو رو داشته باشم هادی هم حق اینو نداره.
نگاه به کیا کرد.
بابک: سفت بگیرش.
عقب رفت و تفنگش رو در آورد. همین طور که تفنگ رو سمت احسان نشونه گرفته بود گفت: میدونستی که من توی تیر اندازی خیلی مهارت دارم؟
احسان دوباره خندید.
احسان: توچی؟ تو میدونستی من خاطرخواه زیاد دارم؟
یهو امیرعلی عنکبوتی تابی روی سقف خورد و پایین پرید.
با یه دست تار پرتاب کرد و تنفگ رو از دست بابک گرفت و با دست دیگه به کیا تار زد. نزدیک اومد و لگدی به بابک زد. با عصبانیت تفنگ رو سمت بابک گرفت.
امیرعلی عنکبوتی: فکر کردی میتونی ددی منو بکشی؟
بابک فکر کرد لحظههای آخر عمرشه که یهو احسان جلو اومد و دست رو دست امیرعلی گذاشت.
احسان: نمیخواد بکشیش.
روی زمین، کنار بابک، زانو زد و گفت: دل من دریاست. توام مال منی. بیبی من.
لبخندی زد و آروم سمتش خم شد...