احسان بیل زن به هاتف نگاه کرد
عشق در چشم هاش موج میزد اما حواسش به یه چیز نبود
بابک پشت بوته ها ایستاده بود
بعد از دیدن این صحنه نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیر گریه( ستاد حمایت از بابک مظلوم💔)
پس اون همه قول و قرار هاش با احسان چی؟
قرار بود ازدواج کنن و ماه عسل شون برن هادی آباد بعدم بچه دار شن و اسمشو بذارن منصور هادی(به یاد عشق های احسان)
اشک هاشو پاک کرد و زنگ زد به فرامرزی
[الو فرامرزی هیقق]
[چیشده عشقم؟کی اذیتت کرده برم بالا سرش؟]
[هیققق فرامرزییی احسان بهم خیانت کرد هیقق]
[از اولشم مال خودم بودی جوجه!آدرس بده بیام دنبالت]
بعد هم فرامرزی رفت دنبال بابک و رفتن شهربازی کلی خوش گذروندن و بابک احسان خیانتکار رو فراموش کرد
بالا رفتیم ماست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه ما چی بود؟
دروغ بود